متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    تِس(2)

  • تعداد نظرات : 6
  • ارسال شده در : ۱۳۹۴/۰۲/۰۴
  • نمايش ها : 146

روستای مارلوت در درۀ زیبای بلک مورقرار دارد.گر چه این دره فقط چهارساعت تا لندن فاصله دارد،

هنوز توسط جهانگردان و هنرمندان کشف نشده است.بهترین چشم انداز دره، از تپه هایی است که آن را احاطه کرده اند.مثل نقشه ای است که گسترده شده باشد.

یک جای آرام و مکانی دنج در حومه شهر،جایی که زمینهایش همیشه سبز است و رودهایش هرگز خشک نمی شود.

در جنوبش تقسیمات عظیمی از تپه ها قرار دارد.ازاینجا تا ساحل دریا  تپه ها گسترده شده اند،خورشید روی زمین های خشک پهناور پهن می شود و فضای بیرنگی است.

ولی اینجا درون دره،روستای کاملاً متفاوت،کوچکتر و بسیارلطیف تری قرار دارد.مزارع کوچکند،هوا شما را خواب آلود می کند،

آسمان در آبی ترین رنگ است.همه جا می توانید سبزی پر رنگی از چمن و درختان را ببینید که تپه های کوچکتر و دره ها را پوشانده اند.این دره بلک مور است.

و در روستای مارلوت،پیرو سنتهای قدیمی،زنان جوان روزهای تعطیل برای رقص و پایکوبی جمع می شوند.

برای روز پایکوبی ماه مه، همه لباس سفید می پوشند.و در میان آنها یک دختر خوب و زیبا با یک روبان قرمز به موهایش بود.

در حالیکه آنها پایکوبی می کردند کالسکه ای را دیدند که از آنجا می گذشت.

دوربی فیلد در آن لم داده میخواند،«من- سرجان-هستم- و- یک- قاشق- و- یک مهر دارم- و-خانوادۀ- من- در- کینگزبر- دفن شده اند.»

دختر با روبان که تس نام داشت،سرخ شد و سریع به دوستانش گفت«پدر خسته است»همین.دخترهای دیگر خنده شان گرفت ولی وقتی تس، ناراحت به نظر می رسید دیگر نخندیدند.پایکوبی ادامه یافت.

شب هنگام مردان روستا برای تماشا آمدند و سپس به رقاصان پیوستند.

سه جوان غریبه که از آنجا عبور می کردند نیز برای تماشا ایستادند.

توضیح دادند که هر سه برادرند و قدم زنان گردش میکنند.دو برادر بزرگتر،به راهشان ادامه دادند ولی آنکه از همه جوانتر بود،به نظر میرسید بیشتر از برادرانش به دختر ها علاقه مند است و ایستاد تا با چند تا ازآنها برقصد.

وقتی آنجا را ترک کرد متوجه تس شد که از اینکه او را انتخاب نکرده بود کمی ناراحت به نظر می رسید.او در راه به طرف عقب نگاه کرد و هنوز می توانست او را با لباس سفیدش ببیند که با حجب و حیا دوراز رقاصان ایستاده بود.

ای کاش با او رقصیده بود.کاش اسم او را پرسیده بود.ولی دیگر دیر شده بود.او با عجله رفت تا به برادرانش ملحق شود.

غریبه جوان روی تس تاثیر گذاشته بود.ولی به زودی، نگران پدرش شد که در آن روز بعد از ظهر ظاهراً عجیب به نظر میرسید تصمیم گرفت به خانه برگردد.

بعد از هیجان رقص و پایکوبی کلبۀ کوچک خانواده اش منظره دلگیری بود.درونش تاریک بود چون آنها فقط یک شمع داشتند.اسباب و وسایل خانه، کهنه و فرسوده بودند.شش بچه شلوغ و پر سر و صدا در در فضایی کوچک به سر می بردند.

مادرشان درحال شستشوبود و درعین حال بچه رامی خواباند.مراقبت از این همه بچه جوآن دوربرفیلد را پیرکرده بود،اما هنوز اندکی از زیبایی و جوانی ای که تس از او به ارث برده بود را داشت.

تس با ملایمت و مهربانی گفت:مادر،بگذار در شستشو کمکت کنم.

مادرش گفت:اوه تس،خوشحالم که آمدی.چیزی هست که باید به تو بگویم.

تس با اخم گفت:چیزی در مورد پدراست که امروز بعد ازظهر آن چنان خودش را مسخره می کرد؟

«مسئله هیجان انگیزی است!آنها کشف کرده اند که ما قدیمیترین خانواده در کل کشور هستیم،که به خیلی پیش بر می گردد! واسم واقعی ما دوربرویل است!

این تو را مغرور و سر بلند نمی کند!به همین خاطر پدرت با کالسکه به خانه آمده نه آنطور که مردم فکر می کردند، مست کرده باشد.»

ـ من از این مسئله خوشحالم.مادر این برای ما خوب خواهد بود؟

اوه بله! بدون شک خویشان اصیل و شریف ما می فهمند و به زودی با کالسکه هایشان خواهند رسید.

ناگهان تس پرسید:الآن پدر کجاست؟

مادرش مستقیماً جواب نداد.می دانی،او امروز به دکتر رفته.او گفته دور قلبش چربی گرفته است. و این علت بیماریش است.او ممکن است ده سال دیگر...

شاید ده ماه دیگر یا ده روز دیگر دوام بیاورد.

تس، نگران به نظر می رسید.پدرش این مرد بزگ ناگهان به این زودی بمیرد.او با جدیت پرسید:اما پدر کجاست؟

خانم دوربرفیلد گفت:حالا عصبانی نشو!مرد بیچاره بعد از این خبر آنقدر احساس ضعف می کرد که به رولی ورز، رفت او باید تواناییش را برای فردا که می خواهد کندوهای عسل را بفرستد بدست آورد.

تس فریاد زد:اوه خدای من.او به بار رفته و تو هم موافقت کردی!

خانم دوربرفیلد میان حرف او پرید و گفت:نه نکردم،من منتظر بودم تو بیایی مواظب بچه ها باشی تا من بروم او را بیاورم.

تس می دانست که مادرش خیلی دوست دارد به رولی ورز برود.آنجا او می توانست در میان کسانی که می نوشند با همسرش بنشیند و فراموش کند که بچه هایی هم وجود دارد.

این یکی از فرصتهای طلایی، در زندگی سخت او بود.خانم دوربی فیلد بیرون رفت و تس را با بچه ها تنها گذاشت.آنها خیلی کوچک و وابسته به زوج دوربی فیلد بودند.

شش مخلوق ناتوان که اصلاً نخواسته بودندمتولد شوند و جزئی از خانوادۀ دوربی فیلد شوند.

 

پایان فصل اول

نظرات دیوار ها


niloofaraaneh
ارسال پاسخ
shahryar_2012
ارسال پاسخ


ممنون

amir_sakett
ارسال پاسخ

ممنون

داستان داره رفته رفته شیرین تر میشه

باید سری های بعد یه چیپس و یه ماست موسیر بخرم و با خوندن داستان زیبا اونارو هم قتل عام کنم

asal55
ارسال پاسخ

مرسی جالبه


aniss
ارسال پاسخ

mamnon

asmaneabi
ارسال پاسخ