متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - amir_sakett

یک‌هزارم فریادهامو، توی دیوار پروفایلم و بقیه رو روی کاغذای دفترم، می‌زنم...
57613
  • جنسیت : مرد
  • سن : 90
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : 1.70
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : دکتری
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : آزاد
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : من؟ بذار فکر کنم! آهان بنده پسر خوبی هستم (کسی نمی‌گه که ماستِ من ترشِ والا) اما اگه واقعیت رو بخوام بگم این جوری عرض می‌کنم: بنده پر از عیب و کاستی هستم با اندکی از بی‌ادعایی و مختصری از خوش‌برخوردی و مقداری از ادب و پر از سکوت و کتاب
  • علایق من : یک: آخه خیلی زیادِ، مثلاً علاقه دارم شمایی که نمی‌شناسمت و داری این نوشته‌هام رو می‌خونی؛ تنت در سلامت و روانت در صحت و فکرت در مسیر درست باشه.


    دو: علاقه دارم جوونای این کشور کمی باحوصله‌تر و مهربون‌تر بشن و افکارشون عمیق و سازنده باشِ.

    سه: برای شادیِ روح و روان خودمون، مطالعۀ یک جلد کتابِ مفید به خویشتنمون نثار کنیم.

    چهار: سایتِ دوست‌یابی؟!
    مفهوم «دوستی» رو چرا جور دیگه معنی می‌کنیم؟ چرا وقتی صحبت از دوستِ جنسِ مخالف می‌شه (مخالف نه؛ بلکه جنس مکمل) فقط زیرِ شکم رو تصور می‌کنیم؟!
    آدرس رو بعضیا اشتباهی اومدن! شایدم درست اومدن و من اشتباهی اومدم...

    پنج: به انسان‌هایی که اهل مطالعه و تفکر و انصاف هستن، خیلی احترام قائلم.



    شش: مردان غیور رو دوس دارم، مذهبی نیستم ولی همیشه شهدا برام خیلی حرمت دارن، روحشون شاد!

    هفت: قبل از هر سوال و پرسشی، اوّل شما به من بگو: دفعهٔ آخری که به مادرت کمکی کردی کی بوده؟ کی دستای والدینت رو بوسیدی؟ تو که توی اجتماع خودت رو خوب و بسیار خوش‌اخلاق نشون می‌دی، آیا رفتارت توی خونه هم همین‌ طورِ؟

    هشت: کاش جزو اون دسته از مردانی باشم که رک و باشهامت و دارای عزت‌نفس هستن و فضای مجازی، مجانی، هوایی، کهکشانی و... هم نمی‌تونه اونا رو از اونی که هستن دور کنه و اونی که نیستن رو بسازِ.



    ۹: اگه وقت کنیم (که حتماً وقت پیدا می‌کنیم پس بهونه نیاریم) یه سر به خونهٔ سالمندان بزنیم.
    اگه سالی یه بار به کودکان بی‌سرپرست نیز سر بزنیم، چیزی ازمون کم نمی‌شه.
    اگه خیلی ادعامون می‌شه، ماهی یه بار به قبرستان بریم، اون‌وقت خیلی چیزا فرق می‌کنه.

    سخت نگیر رفیق، دنیا به آخر نرسیده، یادمون نره که الماس زاییده فشارِ!
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : تاریخی، اقتصادی و علمی
  • حالت من : خوشحال
  • فریاد من : یک‌هزارم فریادهامو، توی دیوار پروفایلم و بقیه رو روی کاغذای دفترم، می‌زنم...
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : خرداد
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب كنيد
  • هدر پروفایل : 63664_headfgyo3yn2cbgc4d1faea3t2cazev59a7egv.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

ديروز

(متنِ زیر، انگیزشی نبوده و جزو مطالبِ زرد، شبه‌علمی، مثبت‌اندیشی‌های

رایج و سطحی نیست پس کاربردی در سراسر زندگیِ واقعی‌مان هست.)

«قسمت چهارم»

در فرستۀ (Post) قبلی عرض کرده بودم که همۀ ما انسان‌ها در دوران نوزادی

تا قبل از زبان بازکردن و توانایی حرف زدن و راه رفتن، به‌دلیلِ وابستگی به دیگران

و ناتوانی در سنین کودکی و سایر دلایلی که نوشته بودم به این نتیجه می‌رسیم که:

«من خوب نیستم»

و نکتۀ قابل تأمل این است که وقتی بزرگ می‌شویم و زمانی که در شرایط خاصی قرار

می‌گیریم باز نیز همان نتیجه‌گیری (من خوب نیستم) در دورانِ کودکی‌مان، زنده می‌شود و

آثار خودش را همچون خشم، اشک، خجالت، ترس و ناکامی چه در کودکی و چه در بزرگ‌سالی

نشان می‌دهد.

اما عرض کرده بودم که به یک نتیجۀ دیگر نیز می‌رسیم:

«شما خوب هستید»

چرا ما در کودکی، علی‌رغم اینکه اساساً والدینِ ما باعث ایجاد ناکامی در ما شده‌اند،

به این نتیجه رسیدیم که آن‌ها «خوب» هستند؟

احساس «شما خوب هستید» از کجا می‌آید؟

پاسخ: آن‌ها «خوب» بودند چون آن‌ها اولین منبع تماس‌های جسمی و عاطفیِ

زندگی‌بخشِ کودک بودند، چیزی که ما آن را «نوازش» می‌نامیم.

ادامه در دیوار زیر

ديروز

ادامۀ دیوار بالایی:

برای فهم بیشتر و بهتر این مسائل برمی‌گردیم به تولد انسان.

ما تا «سن 7 سالگی»، «4 بار» متولد می‌شویم:

یک: تولد سلولی یا تولد نطفه‌ای

دو: تولد زیستی (تولد واقعی یا تولد تنفسی)

سه: تولد روانی (نوازش)

چهار: تولد اجتماعی (مهدکودک و مدرسه)

نکتۀ جالب: بین تولد نطفه‌ای تا تولد زیستی، 9 ماه فاصلۀ زمانی وجود دارد که

این 9 ماه، آغاز زندگی فرد و به صورت جنینی است و در محیطی (شکم مادر) صورت می‌گیرد

که دارای کامل‌ترین شرایطی است که انسان در همۀ عمر تجربه خواهد کرد.

این زندگی را معمولاً یک حالت «هم‌زیستی صمیمانه» می‌نامند.

لحظۀ زایمان:

پس از آن، به هنگام تولد واقعی، در عرض چند ساعت، نوزاد در حالتی که در

تضادی فجیع با محیط قبلی (شکم مادر) است به جلو رانده می‌شود.

در محیطی که اکنون بدان جا قدم گذاشته، در معرض عوامل بیگانه و مشکوک

و هولناکی از قبیل سرما، ناهمواری، دست‌های خشن، زور، فشار،

سروصدا، عدم حمایت، نور زیاد، جدایی و تنهایی قرار می‌گیرد.

نوزاد برای مدت کوتاهی در این دنیا، بریده از همه جا، جدا و تنها و رها شده است!

بنا بر چندین فرضیه دربارۀ رویداد فجیع تولد، احساس تولید شدۀ این تجربه

در مغز کودک ضبط و ثبت می‌شود و باقی می‌ماند.

مثلاً فردی خوابی توصیف می‌کند که در آن از میان آب آرامی که در آن

غوطه‌ور است، ناگهان به درون سوراخی شبیه سوراخ فاضلاب کشده و فرو برده می‌شود!

در این گونه خواب‌ها، انسان‌ها همچنین حرکت با سرعت زیاد و فشار شدید را

تجربه می‌کنند!

یا برخی افراد از محیط‌های بسته، هراس دارند!

نوزاد در سیل تسخیرکننده‌ای از محرک‌های ناخوشایند، دست و پا می‌زند و

احساس‌هایی که در نتیجۀ این تجربه در کودک باقی می‌ماند، به گفتۀ فروید،

ریشۀ تمام اضطراب‌های بعدی زندگی اوست!

دقایقی پس از تولد، نوزاد با یک نجات‌دهنده مواجه می‌شود.

انسانِ دیگری که او را در پوشش گرمی‌ می‌پوشاند، از او نگهداری می‌کند و

حرکت‌های آرامش‌بخشِ «نوازش» را به او نشان می‌دهد.

در لحظۀ نوازش، «تولد روانی» نوزاد شروع می‌شود!

این اولین نمونۀ اطلاعاتی است که زندگی در این بیرون، تمامش هم بد نیست!

این لحظۀ التیام و برقراری مجددِ نزدیکی است.

این احساس، مسیر ارادۀ او را برای زنده ماندن باز می‌کند.

نوازش و لمس، یعنی تماس تکرار شونده با بدن دیگران، برای او اهمیت

اساسی و حیاتی دارد!

بدونِ این لمس و نوازش، او خـــــواهد مـــــــُرد!

اگر جسماً نمیرد، روحاً خواهد مرد!

«مرگ جسمی» که از آن به‌عنوان «تحلیل رفتن روزافزون» یا «دق» یاد شده،

اغلب در شیرخوارگاه‌ها یا موسسه‌هایی از نوع آن، به کرات دیده شده است! {گریه}

در این گونه شیرخوارگاه‌ها یا موسسه‌ها، بچه گاهی از تماس بدن و نوازش محروم می‌شود.

در این گونه موارد، هیچ گونه علت جسمی برای مرگ نوزاد جز نبود نوازش،

وجود نداشته است!

کودکان اوتیسم، هرگز تولد روانی پیدا نمی‌کنند!

طفل اوتیمسی، بچه‌ای است که طی اولین هفته‌های زندگی خود، این احساس

را داشته که او را هرگز بلند نکرده‌اند و نجات نداده‌اند.

ادامه دارد...

2 روز پيش

منتظر ادامه مطلب هستیم استاد

مرسی

3 روز پيش

amir_sakett :
(متنِ زیر، انگیزشی نبوده و جزو مطالبِ زرد، شبه‌علمی، مثبت‌اندیشی‌های

رایج و سطحی نیست پس کاربردی در سراسر زندگیِ واقعی‌مان هست.)

«قسمت سوم»

بیشتر اوقات، ما می‌توانیم آگاهانه خاطراتِ خوش و شیرین را به یاد بیاوریم؛

اما تصور اینکه «کودکی‌مان شیرین بود»، یک افسانه است!

این بدان معنا نیست که در آن روزهای خردسالی، اوقات خوش و خوشایندی نداشتیم؛

بلکه زمانی که بچه بودیم، حس و حالِ ما از زندگی، چندان نیز خوب نبود چون

در ذهن یک کودک، اوضاع و اتفاق‌های اطرافش برایش قابل کنترل نیست مثلاً

باید بازی را متوقف می‌کردی چون وقتِ خواب رسیده بود؛

حتماً باید دست‌ها را می‌شستی؛

ریختنِ شیر روی میز، مادر را عصبانی می‌کرد؛

دویدن در کوچه و حیاط، نتیجه‌اش دو تا زخم سرِ زانوها بود؛

کلمات را جور دیگری تلفظ می‌کردی و نصیحتت می‌کردند؛

به بعضی از جاهای بدنت با کنجکاوی نگاه می‎کردی و می‌گفتند: نکن!

وقتی به سمت خیابان می‌دویدی با خشونت برت می‌گرداندند!

پس در بهترین موقعیت‌ها و حتی با داشتنِ بهترین والدین هم،

کودک هیچ اطمینانی نداشت که احساس‌های خوبش ادامه پیدا کند!

عدم توانایی و وابستگی کامل به دیگران، کودک را مدام در تجربه‌های قطع و وصل شونده از

شادی‌های بزرگ قرار می‌داد که با امر و نهیِ ناگهانی متوقف می‌شد

و مانع از تداوم احساس‌های خوب می‌گردید.

تنها برداشتی که می‌شد از این وضعیت فهمید این بود:

«شما همه کاره‌اید و من نیستم»

«شما خوب هستید - من نیستم»

ناتوانی انسانِ کوچک به دلیل فقدان دانش و شناختِ او از دنیای عظیم و

عجیب و غالباً ترسناکِ اطرافش افزایش می‌یابد.

وقتی بزرگ می‌شویم، فراموش می‌کنیم که دیدگاهمان در زمانِ کودکی نسبت به

دنیا چگونه بود و چیزها چه شکلی بودند و به نظر ما چگونه می‌آمدند!

بزرگ که می‌شویم فراموش می‌کنیم یک شب در بچگی چه دیدیم،

فراموش می‌کنیم دنیا چقدر ترسناک بود و ما چقدر ناتوان بودیم.

حتی فراموش می‌کنیم که روزی به این نتیجه رسیده بودیم که:

«من خوب نیستم - شما خوب هستید»

اما وقتی این نتیجه قطعی شد، برای همیشه در ذهن ثبت می‌شود چون

برداشتی است حقیقی از چگونگی زندگی و تلاش می‌کنیم همشه همین

نتیجه‌گیری خود را حفظ کنیم!

اگر چه این واقعیت فرضی که کودک برای خود می‌سازد شامل فرض‌های غلط

نیز باشد؛ اما به هر حال برای او واقعیت دارد!

به عقیدۀ ما اکنون برای نتیجه‌گیری در این مورد که همۀ کودکان قبل از زبان باز کردن به

چنین برداشتی می‌رسند، مدارک کافی در دست است.

به دوران کنونی خودتان فکر کنید:

وقتی که خود را در موقعیتی وابسته و ناتوان می‌یابیم؛

وقتی که مافوق‌مان ما را در تنگنا قرار می‌دهد؛

وقتی که هیچ راهی برای حل یک مشکل به عقل‌مان نمی‌رسد؛

وقتی که خسته می‌شویم؛

وقتی که بی‌پولیم یا مریضیم یا پیر شده‌ایم؛

وقتی که دیگران ما را نمی‌فهمند؛

وقتی که دربارۀ ما نامنصفانه قضاوت می‌کنند و...

بیشتر مردم در چنین موقعیت‌هایی احساسی کاملاً متفاوت

از «من خوب نیستم - شما خوب هستید» را تجربه می‌کنند.

وجود احساس «من خوب نیستم» دال بر آن است که...

ادامه دارد...

با خوندن این متن احساس کردم ک چقدر یه جاهایی بهمون جفا شده
خاطرات خوبی یادم نیومد ...
و اینجور رفتار با بچه به ماهم منتقل شد
یه وقتایی که خواهرزاده یا برادرزاده که در اوج بازی هستن و شادن وناخداگاه ازشون
حرکتی سر میزنه سرشون داد میزنم و اون خنده از لبشون محو می شه
فوق العاده ناراحت میشم ...
اونا این حق رو دارن که بد و خوب رو تجربه کنن
کاش روزی بشه ک دیگه نبینم خنده رو از لبشون گرفتم
تشکر از شما بابت این مطلب

3 روز پيش

amir_sakett :
(متنِ زیر، انگیزشی نبوده و جزو مطالبِ زرد، شبه‌علمی، مثبت‌اندیشی‌های

رایج و سطحی نیست پس کاربردی در سراسر زندگیِ واقعی‌مان هست.)

«قسمت سوم»

بیشتر اوقات، ما می‌توانیم آگاهانه خاطراتِ خوش و شیرین را به یاد بیاوریم؛

اما تصور اینکه «کودکی‌مان شیرین بود»، یک افسانه است!

این بدان معنا نیست که در آن روزهای خردسالی، اوقات خوش و خوشایندی نداشتیم؛

بلکه زمانی که بچه بودیم، حس و حالِ ما از زندگی، چندان نیز خوب نبود چون

در ذهن یک کودک، اوضاع و اتفاق‌های اطرافش برایش قابل کنترل نیست مثلاً

باید بازی را متوقف می‌کردی چون وقتِ خواب رسیده بود؛

حتماً باید دست‌ها را می‌شستی؛

ریختنِ شیر روی میز، مادر را عصبانی می‌کرد؛

دویدن در کوچه و حیاط، نتیجه‌اش دو تا زخم سرِ زانوها بود؛

کلمات را جور دیگری تلفظ می‌کردی و نصیحتت می‌کردند؛

به بعضی از جاهای بدنت با کنجکاوی نگاه می‎کردی و می‌گفتند: نکن!

وقتی به سمت خیابان می‌دویدی با خشونت برت می‌گرداندند!

پس در بهترین موقعیت‌ها و حتی با داشتنِ بهترین والدین هم،

کودک هیچ اطمینانی نداشت که احساس‌های خوبش ادامه پیدا کند!

عدم توانایی و وابستگی کامل به دیگران، کودک را مدام در تجربه‌های قطع و وصل شونده از

شادی‌های بزرگ قرار می‌داد که با امر و نهیِ ناگهانی متوقف می‌شد

و مانع از تداوم احساس‌های خوب می‌گردید.

تنها برداشتی که می‌شد از این وضعیت فهمید این بود:

«شما همه کاره‌اید و من نیستم»

«شما خوب هستید - من نیستم»

ناتوانی انسانِ کوچک به دلیل فقدان دانش و شناختِ او از دنیای عظیم و

عجیب و غالباً ترسناکِ اطرافش افزایش می‌یابد.

وقتی بزرگ می‌شویم، فراموش می‌کنیم که دیدگاهمان در زمانِ کودکی نسبت به

دنیا چگونه بود و چیزها چه شکلی بودند و به نظر ما چگونه می‌آمدند!

بزرگ که می‌شویم فراموش می‌کنیم یک شب در بچگی چه دیدیم،

فراموش می‌کنیم دنیا چقدر ترسناک بود و ما چقدر ناتوان بودیم.

حتی فراموش می‌کنیم که روزی به این نتیجه رسیده بودیم که:

«من خوب نیستم - شما خوب هستید»

اما وقتی این نتیجه قطعی شد، برای همیشه در ذهن ثبت می‌شود چون

برداشتی است حقیقی از چگونگی زندگی و تلاش می‌کنیم همشه همین

نتیجه‌گیری خود را حفظ کنیم!

اگر چه این واقعیت فرضی که کودک برای خود می‌سازد شامل فرض‌های غلط

نیز باشد؛ اما به هر حال برای او واقعیت دارد!

به عقیدۀ ما اکنون برای نتیجه‌گیری در این مورد که همۀ کودکان قبل از زبان باز کردن به

چنین برداشتی می‌رسند، مدارک کافی در دست است.

به دوران کنونی خودتان فکر کنید:

وقتی که خود را در موقعیتی وابسته و ناتوان می‌یابیم؛

وقتی که مافوق‌مان ما را در تنگنا قرار می‌دهد؛

وقتی که هیچ راهی برای حل یک مشکل به عقل‌مان نمی‌رسد؛

وقتی که خسته می‌شویم؛

وقتی که بی‌پولیم یا مریضیم یا پیر شده‌ایم؛

وقتی که دیگران ما را نمی‌فهمند؛

وقتی که دربارۀ ما نامنصفانه قضاوت می‌کنند و...

بیشتر مردم در چنین موقعیت‌هایی احساسی کاملاً متفاوت

از «من خوب نیستم - شما خوب هستید» را تجربه می‌کنند.

وجود احساس «من خوب نیستم» دال بر آن است که...

ادامه دارد...


4 روز پيش

عزیزم؟!

عشقم؟!

لطفاً پاشو صورتت رو بشور

آرایش‌هایی که کردی رو پاک کن
.
.
.
.
.
.
.
.

دو دقیقه اومدم خودتو ببینم والا