متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - vahid54

  • جنسیت : مرد
  • سن : 36
  • کشور : ایران
  • استان : گیلان
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : هیکل زیبا
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : خيلي اجتماعي
  • برنامه مورد علاقه : دیگر..
  • زبان : English
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم ریاضی
  • شغل : ازاد
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : آزاد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : خیلی شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : مهربون
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : فروردین
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

8 ماه پيش

مردها تشنه روز مرد نیستند!!!

مردها به یک روز قدردانی در سال نیازی ندارند....
مرد آفریده شده تا تکیه گاه شود نه متکی...
مرد به این حساس نیست که زن برادرش برای شوهرش چه خریده؟
جوراب گرفته یا ساعت مچی طلا ...؟
مرد برای لطافت و حسودی و چشم وهمچشمی نیامده...
مرد برای مبارزه آمده....
برای جهاد ...
برای سماجت...
برای جنگ با غول زندگانی ...
برای نبرد بی وقفه و بی انتها آمده...
برای به آرامش رساندن خانواده اش آمده...
برای شکسته شدن غرورش آمده...
همین که تبسم را بر لب زنش ببیند...
همینکه لبخند را برچهره دخترش ببیند...
همین که پسرش بتواند پیش دوستانش سر افکنده نباشد...
همینکه خواهرش بتواند به او تکیه کند و مادرش با او درد دل کند و پدر پیرش جوانی خودش را در او ببیند....
مرد را خوشبخت میکند!
مرد آمده همه را خوشبخت کند ....
آمده تا شود ستون خانواده....
آمده بسوزد تا روشنایی بخشد.
جبر زندگانیش است ...
اجباری ملس
نه اختیاری با هوس!

هیچ گوهر گرانبهایی هیچ مرد جنگی را خوشحال نمیکند
جز آرامش خانوده اش

مرد شاید مهرورزی بلد نباشد
چون مادر نیست.
بهترین هدیه برای یک مرد ..
یک تشکر واضح و شفاف به همراه
لبخند و آرامش خانوده اش هست‌.
بدون هزینه...


8 ماه پيش

باز پنجره های ملکوت به بهانه ی دیگر گشوده شد

و چه عاشقانه می سراید : این الرجبیون ؟

چه خدای عاشقی که گناه می خرد و بهشت می فروشد و ناز بنده می کشد

خدایا آنکس که امشب صادقانه یادم میکند

هر لحظه عاشقانه یادش کن . . .
امشب را در کنار ثانیه ها ، آمین گوی آرزوهایت می شوم

آرزویم را دعا کن . . .

امشب ؛ از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی

صاحبخانه برای استقبال می آید

با طبقی از آرزوهایی کــه می خواهی

پس از بزرگ ، چیزهای کوچک نخواهیم . . .
ایستاده ام برای دیدن شاخه های الماس آرزوهایت

سبدی که خدا امشب به تو هدیه می دهد

مرا هم به خدایت نشان بده . . .سخت دلتنگم

خدایا! کمک کن?

معرفت ده

بینش ده

که در شب آرزوها،

در قلبم، آرزویی داشته باشم

تو گویی به داشتن چنین بنده ای با چنان آرزویی به فرشتگانت مباهات کنی
امشب بزرگی‌ات می‌شود آرزوهایت

لیله‌الرغائب است، مراقب آرزوهایمان باشیم. . .

امشب در مناجات و خلوت عاشقانه تان با معبود مرا از یاد نبرید...

8 ماه پيش

از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...

16 ماه پيش

sahel2 :
در کنار پنجره اتاقم
محو تماشای آسمان زیبای آبی بودم
که با ابرهای پاره پاره تزیین شده بود
در همین لحظه یک دسته از پرنده های
سپید و زیبا هماهنگ بال زنان در حال عبور بودند
به ناگاه احساس کردم سبک شدم ، بال در آوردم
پرنده ها مرا به خود فرا می خواندند
و من به سوی پرنده ها به پرواز در آمدم
آنها مرا در میان گرفتند و در گرداگردم
بال زنان به رقص پرداختند
آنگاه به سوی افق های دور دست به پرواز در آمدیم
از سرزمین های زیبا گذر کردیم
از کوه و دشت و صحرا ، از دریاهای نیلگون
من چه احساس شیرین و قشنگی داشتم
نوای زمزمه برگها در اثر وزش باد گوشم را نوازش میداد
به ناگه نسیم ملایمی چهره ام را نوازش داد
چشم ها را باز کردم و خود را مات و مبهوت
همچنان در کنار پنجره یافتم

من تو را یافتم.........!

خداهمیشه باماست.حواسمان نیست...

16 ماه پيش

در کنار پنجره اتاقم
محو تماشای آسمان زیبای آبی بودم
که با ابرهای پاره پاره تزیین شده بود
در همین لحظه یک دسته از پرنده های
سپید و زیبا هماهنگ بال زنان در حال عبور بودند
به ناگاه احساس کردم سبک شدم ، بال در آوردم
پرنده ها مرا به خود فرا می خواندند
و من به سوی پرنده ها به پرواز در آمدم
آنها مرا در میان گرفتند و در گرداگردم
بال زنان به رقص پرداختند
آنگاه به سوی افق های دور دست به پرواز در آمدیم
از سرزمین های زیبا گذر کردیم
از کوه و دشت و صحرا ، از دریاهای نیلگون
من چه احساس شیرین و قشنگی داشتم
نوای زمزمه برگها در اثر وزش باد گوشم را نوازش میداد
به ناگه نسیم ملایمی چهره ام را نوازش داد
چشم ها را باز کردم و خود را مات و مبهوت
همچنان در کنار پنجره یافتم

من تو را یافتم.........!