متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - taraneh

من خدا رادارم ... کوله بارم بر دوش سفری می باید سفری تا ته تنهایی محض ... هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی فقط اهسته بگو : من خدا را دارم ...
1129
  • جنسیت : زن
  • سن : 40
  • کشور : ایران
  • استان : انتخاب كنيد
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : انتخاب كنيد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : انتخاب كنيد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : خلوتم را نشكن
    شاید این خلوت من كوچ كند
    به شب پروانه
    به صدای نفس شهنامه
    به طلوع اخرین افسانه
    و غروبی كه در ان
    نقش دیوانگی یك عاشق
    بر سر دیواری پیدا شد
    خلوتم را نشكن
    خلوتم بس دور است
    ز هوای دل معشوق سهند
    خلوتم راه درازی ست میان من و تو
    خلوتم مروارید است به دست صیاد
    خلوتم تیر وكمانی ست به دست سحر
    خلوتم راه رسیدن به خداست
  • علایق من : زندگی کن که زندگی ..

    دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود .پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد .

    خدا سکوتش را شکست و گفت :

    «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. »

    لا به لای هق هقش گفت: « اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »

    خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .»

    و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن .»

    او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .

    اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد .

    قدری ایستاد…

    بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .

    آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند…

    او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما …

    اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .

    سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

    او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

    او همان یک روز زندگی کرد

    اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :

    « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »
    کوتاه شود
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • حالت من : انتخاب نشده
  • فریاد من : من خدا رادارم ... کوله بارم بر دوش سفری می باید سفری تا ته تنهایی محض ... هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی فقط اهسته بگو : من خدا را دارم ...
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : انتخاب نشده
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

2 سال پيش

از آمدنم نبود گردون را سود...
واز رفتن من جاه و جلالش نفزود...
واز هیچ كسی نیز دو گوشم نشنود...
كه این آمدن و رفتنم از بهر چه بود...


2 سال پيش

سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میکنن ، اما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن


2 سال پيش

میان همهمه برگهای خشک پاییزی ، فقط تو ماندی که هنوز از بهار لبریزی !روزهای آخر پاییزت پر از خش خش آرزوهای قشنگ.

2 سال پيش

غمگینم همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده و به این فکر میکند که چگونه بمیرد؟

گرسنه و آزاد یا سیر و اسیر

2 سال پيش

پاهایم را که در آب میزنم ، ماهی ها جمع میشوند

شاید اینها هم فهمیده اند که یک عمر طعمه ی روزگار بوده ام !

2 سال پيش

خسته ام؛

خسته تر از آنی که خیانت کنم

تنهایم؛

تنها تر از آنی که عاشق شوم