متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - tanha1368

تو این گرونی کی حال داره فریاد بزنه
1952
  • جنسیت : مرد
  • سن : 26
  • کشور : ایران
  • استان : اصفهان
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : هیکل ورزشی
  • اندازه قد : 1.90
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : خيلي اجتماعي
  • برنامه مورد علاقه : برنامه هاي ورزشي
  • زبان : English
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : میخواهم
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم ریاضی
  • شغل : هنوز که فعا بیکار تا ببینم چی میشه
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : دانشجو
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : میانه رو
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : یه پسر خیلی معمولی باید صحبت کنیم بعدا شما قضاوت کنی الان وخوذم ار خودم بگم که فایده نداره
  • علایق من : من به درس وورزش وموسیقی علاقه مندم هر از گاهی به .علاقه دارم
    بالاخره ادی حالش هر موقعه به یه چیزایی علاقه داره
  • ماشین من : اگه خدا بده بهم سوزوکی شاسی بلند
  • آدرس وبلاگ : www.ندارم که. com
  • غذای مورد علاقه : ماکارانی- کباب شامی
  • ورزش مورد علاقه : والیبال وفوتبال
  • تیم مورد علاقه : طوفان زرد اسیا سپاهان
  • خواننده مورد علاقه : شهرام شکوهی
  • فیلم مورد علاقه : مزد ترس
  • بازیگر مورد علاقه : شهاب حسینی
  • کتاب مورد علاقه : طراحی ساختمان های فلزی4
  • حالت من : کنجکاو
  • فریاد من : تو این گرونی کی حال داره فریاد بزنه
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : اردیبهشت
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 28148_headnzfmegaqq8b5dbm5h3g97p6g5jgy3b4e29.jpg
  • آهنگ پروفایل : http://hamkhone.ir/tools/music/music/1.mp3|http://hamkhone.ir/tools/music/music/2.mp3

2 سال پيش

مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌فرماید: پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم

خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند ...

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم .

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید.

دلش هم تنگ نمی‌شد.

2 سال پيش

عشقتـــ رآ پنهآטּ میڪنـے ڪـہ مرכآنگیتـــ פֿـכشـہ כـار نَشـوכ !

اَפֿـمـ میڪنـے ڪــــہ مهربآنیَتـــ رآ پنهـــــآטּ ڪنے !

مَـرآ " شُمــآ " פֿـَطآبـــ میڪُنے ڪِـہ هَوآیے نشَومـ !

اَمـآ نمــیـכانـے !

نمـیــכانے ڪـــہ چقَـכر ایــטּ هـآ بـہ تـو مـے آینـכ !

و مـَـטּ כیــوانـہ تـَر میشوَمـ

2 سال پيش

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر...

همین که دستت رو آروم بگیره.....

یه فشار کوچیک بده.....

این یعنی من هستم تا آخرش.....

همین کافیه....!

2 سال پيش

عشق کلید قلب است ، امیدوارم قفل دلت هرز نباشد که با کلید هر کس و ناکسی باز شود ...

2 سال پيش

سلام دوست عزیز
ممنون میشم به وبلاگ منم سر بزنی و نظر بدی
http://www.hamkhone.ir/member/15239/blog/view/139951/

((آفرین به تو ))

2 سال پيش

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند . زیبایی هایش را بیرون بکشد ...تلخی هایش را صبر کند ! آدمهای امروز دوستیهای کنسروی می خواهند .

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند. بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست !!!