متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - sina21

  • جنسیت : مرد
  • سن : 24
  • کشور : ایران
  • استان : انتخاب كنيد
  • شهر : نیشابور
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : رسمی
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : صاحب نظر
  • برنامه مورد علاقه : برنامه هاي كمدي
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : دانشجو
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : میانه رو
  • خدمت : نرفتم
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : عاشقی
  • ماشین من : پراید
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : چلو گوشت
  • ورزش مورد علاقه : والیبال
  • تیم مورد علاقه : پرسپلیس
  • خواننده مورد علاقه : مازیار فلاحی
  • فیلم مورد علاقه : مارمولک
  • بازیگر مورد علاقه : استاد اکبر عبدی استاد پرستویی استاد انتظامی زنده یاد پناهی دکت انوشه
  • کتاب مورد علاقه : پریچهر و سیاه مشق هوشنگ ابتهاج
  • حالت من : شوکه
  • فریاد من : دلم شکسته تنهاست
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : آبان
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 13084_headjf46kthnd8tvmdmrfzfvsdb9bd15xsv5zq.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

10 روز پيش

Tnx
*****

4 هفته پيش

تا جهان را نوشت و بر پا کرد

کربلا را بهشت دنیا کرد

عشق ملیونی حسینی را

اربعین می شود تماشا کرد

4 هفته پيش

عهد كردم در عزایت مبتلا باشم، نشد

اربعین، پای برهنه، كربلا باشم، نشد

محرم اسرار گشتم، مجرم عشقت شدم

عهد كردم خاك پای اولیا باشم، نشد

خواستم چون قطره ای در بحر بی پایان عشق

غرق در آب فرات نینوا باشم، نشد

اربعین زخم دل زینب مرا آزار داد

خواستم بر زخم قلب او دوا باشم نشد

من شنیدم شمر دون بر سینه ی آقا نشست

كاش میشد جای شاه سرجدا باشم، نشد

6 هفته پيش

من آدم حساسی نیستم...
وقتی خانه والدینم را ترک کردم گریه نکردم.
وقتی گربه ام مرد گریه نکردم.
وقتی در ناسا کار پیدا کردم گریه نکردم.
حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گریه نکردم.

اما وقتی از روی ماه به زمین نگاه کردم بغضم گرفت. با تردید با پرچمی که در دست داشتم بازی کردم.
از آن فاصله رنگ و نژاد و ملیتی نبود!
ما بودیم و یک خانه گرد آبی...
با خودم گفتم انسانها براي چه میجنگند؟!
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و زمین با آن عظمتش پشت انگشتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم...

نیل_آرمسترانگ