متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - sharmin75

  • جنسیت : زن
  • سن : 31
  • کشور : Italy
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : لاغر
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : قهوه ای تیره
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : نمیکشم
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : نمیخواهم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : کارمند
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : فراری
  • شوخ طبعی : بی احساس
  • درباره من : عجول و مشتاق---با دوستانم واقعا دوستم تا زمانی که دیگه از چشم بیفتن اینم فقط بستگی به رفتارشون داره
  • علایق من : از تنهایی لذت میبرم مخصوصا اگر موزیک همراهیم کنه و فضا اونی باشه که میخوام------------به محض اینکه حس کنم کوچکترین مشکلی میخواد آرامشم و تنهایی و سکوتم رو ازم بگیره به هر قیمتی ازش فاصله میگیرم .....یکی از آرزوهام اینه که یه روزی میرسید آدما میفهمیدن کی دوسشون داره و کی فقط ادای دوس داشتنو درمیاره
  • ماشین من : لاف چرا بیام..........ندارم
  • آدرس وبلاگ : seashell.blogfa.com
  • غذای مورد علاقه : پیتزا و لازانیا
  • ورزش مورد علاقه : بسکتبال
  • تیم مورد علاقه : ایتالیا
  • خواننده مورد علاقه : 2afm..... enrique... ladygaga...
  • فیلم مورد علاقه : فیلمهای با موضوعات اجتماعی و کمی هم طنز قاطیش باشه
  • بازیگر مورد علاقه : حامد کمیلی . بهرام رادان. پوریا پورسرخ و از همه مهمتر عاشق صدای فروتن
  • کتاب مورد علاقه : روانشناسی
  • حالت من : سپاسگذار
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : رایتل
  • نماد ماه تولد : تیر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 16579_headcmbrm1pphdf3464xzyvu75ry2gfqufqxrr.jpg
  • آهنگ پروفایل : http://up.hamkhone.ir/6/4e238cafb350154140cace5297515ddd.mp3

4 ماه پيش

تیــــــــــامی

صـــــدفاے یادگاریت توے جعبھ توے ڪشوے میزه...

قـــــرارمون این بود هرسال یڪی اضافھ شھ
یــــــــــادم بـــــود و هسٺ ...

اونقدر بخنــــــــــد ڪه اَبرا ببارَِن...

4 ماه پيش

همیشه ترسم از آن است که اگر در گذشته های دور عاشقت میشدم چه بلایی بر سرمان می آمد.
در گذشته های دور، خیلی دور، خیلی خیلی دور،
مثلا در آن زمان تلفن که هیچ، در آن زمان که برق هم نبود چه میکردیم؟
چگونه طاقت میاوردم اگر هر لحظه بغض و خنده هایت را برایم نمیفرستادی؟ چگونه طاقت میاوردم وقتی بیرون میرفتی و خبر از تو نداشتم؟ آخر مگر میشد ندانم کجایی؟ در چه حالی؟
اصلا این ها را ول کن؛ چگونه طاقت میاوردم شب را بدون اینکه به تو بگویم "شب بخیر" بخوابم؟
بماند که چه قندی در دلم آب میشود وقتی عکس تازه ای از تو میبینم؟
خیلی چیزهای دیگر هم بماند.

خوش شانسیم، خیلی خیلی خوش شانسیم، درست همان دوران عاشقت شده ام که از دایناسورها خبری نیست که هیچ، تازه می شود هر لحظه هم که بخواهم، صدایت را بشنوم.
چقدر میترسم اگر از خواب پا شوم و ببینم در پانصد سال پیش عاشقت شده ام؟
ببینم تو در بلخی و من در بخارا؟

خلاصه اینکه از این فکرها می ترسم، و خوشحالم که تو هستی و تلفنی هست و چتری و بارانی و جاهایی که نامشان را کافه گذاشته اند.
اما خب راستش را بخواهی، به فکر که فرو میروم، و به آینده که فکر میکنم، وحشت زده میشوم؛
مثلا اینکه وقتی خوب دقیق میشوم، میبینم اگر پانصد سال آینده عاشقت میشدم چه می شد؟
آخ که اکنون پانصد سال پیش است،
تلفن اختراع خیلی بزرگی هم نیست،
پانصد سال آینده لابد دکمه ای هست که اگر فشارش دهی، دلتنگی ات پاک میشود، دکمه ی دیگری هم هست که اگر فشارش دهی خاطره های شیرین و رؤیایی می سازد برایت، و احتمالا دکمه ای هم هست که اگر فشارش دهی، هرجای جهان که باشی، مرا فورا به تو می رساند.
عجب جای بدی عاشقت شده ام، راستش را بخواهی میخواهم بگویم از تو عذر میخواهم که هنوز این دکمه ها اختراع نشده اند.
اگر پانصد سال بعد عاشقت میشدم، حتما در روز ولنتاین یک دکمه برایت کادو می خریدم، آخرین مدلش را.

ببین! ول کن این حرف ها را،
همین که اتفاقی در این قرن از تاریخ به دنیا آمده ام، همین که خیلی اتفاقی تر در این قرن تو به دنیا آمده ای،
و همین که خیلی خیلی اتفاقی تر درست در همین قرن عاشقت شده ام، برایم کافی ست،
همین کافی ست.
راستی
راستی تا یادم نرفته بگویم
همه چیز خوب است
فقط یادت باشد حرف هایی کھ مخابراتچی ها هنوز از آن شبها بیاد دارند ...

آنها دیگر این دوستت دارمهایِ از تهِ دل را از خطوط تلفنیه اصفهان _ تهران نشنیدند .. ..

اگر
پانصد سالِ بعد
عـاشقــ♥️ـــت میشدم
حتمن در روز ولنتـــــایـــــن
یک دگمه برایت کادو میخریدم
آخرین مدلش را...
و در یک جعبه پُر از

5 ماه پيش

حسِ مدادِ سفیدیُ دارم کِ بینِ بیستُ چهارتارنگ همیشع بی استفادع میمونع...

♡*.*

+5

5 ماه پيش

موندنی با لگدم نمیره
رفتنی با خواهشم نمیمونه

5 ماه پيش

چند شبي پيش پاييز بود
پاييز و ياد يادگارات
پاييز و ياد كارات
پاييز و برگ هاي ريخته
پاييز و رقص بارون
غم پاييزي سنگين بر سينه ي زمين ريخته بود
انقدر سنگين كه دلم لرزيد و شكست
ميشناسيدش؟
پاييز زرد و يه پاييز سردو
ميشناسيدش ؟
مرد غم زده ي پاييز رو
ميشناسيدش؟
بچگي برف ميومد ذوق داشت تعطيل شه تا هويج و شال و برداره آدم برفي بسازه
حاليش نبود كه. دلش صاف و ساده بود مخاطبش آدم برفي بود
الانم آدمش برفيييييييست ، بدون تحرك
ميشناسيدش؟
بزرگ شده بود با " بانو " مي رفت كافه با ته ريش
چاي ، گرم ، بخاري و كاپشن تنش كه مبادا سردش نشه ، سردش شد ، تا گرمش شه
چند وقت بعد " بانو " رفت و سردش شد و سرد موند و انقدر به چاي خيره شد ، تا چايشم سرد شد ، مثل همين هوا
ميشناسيدش؟
بزرگ تر شد ، ته ريشش ريش شد ، عزاي عمومي قلبش بود
نفهميد كي زمستون اومد و كي رفت ، ١ سال تقويمش زمستون بود و براش فرقي نداشت
ميشناسيدش؟
بزرگ تر شد و با خانمي ديگر كه " بانو" نبود رفت تا قدم هايش رو تو برف نقش ببندد ، چهار جاي پا، رد پاهاشون نقش بست رو زمين ، اما رد پاي " بانو " نبود و نشد و زمستونش زمستون موند
ميشناسيدش؟
همين امروز داره مي نويسه
زمستونش نه ريش داشت نه جاي پا نه " بانو" نه خاطره نه چاي گرم
فقط سردش بود و سردش بود و سردش موند ، كمي لوس شده
چون هيچكس رو شونه هاش كاپشن ننداخت تا گرمش شه
امسال هم ميگذره ، نميدونم چند ماه زمستونه ، اما الان زمستونه
سرد....

6 ماه پيش



2250