متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - rezvaneh

  • جنسیت : زن
  • سن : 20
  • کشور : ایران
  • استان : همدان
  • شهر : همدان
  • فرم بدن : لاغر
  • اندازه قد : 1.60
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : خیلی خوش بین
  • برنامه مورد علاقه : دیگر..
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : دیپلم
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : nadarm
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : بیکار
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : نرفتم
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : mehrabumnam
  • علایق من : hamecizo dust daram
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : خورشت الو اسفناج
  • ورزش مورد علاقه : والیبال
  • تیم مورد علاقه : پرسپولیس
  • خواننده مورد علاقه : zed bazi naye morteza pashaii demi
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : بی تفاوت
  • فریاد من : خدا دوستت دارم
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : خرداد
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 74730_head9onoc7m4khaxp4ba3vz13te6djfqxjtxx6.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

6 ماه پيش

رُلهایی که در صحنه زندگی به عهده ما واگذار شده است

به انتخاب و اختیار ما نبوده و تنها وظیفه ما این است

که آنها را به خوبی بازی کنیم.

shabgarde.tanha

6 ماه پيش

می‌شناسمت آری!

از نجوای عمیق دلت می‌شناسمت

وقتی می‌گویی بانو…

وقتی می‌گویی عزیز…

وقتی از دلتنگی‌هایت می‌گویی



خوب می‌شناسمت!

تمام این سال‌ها دلم از من نشانی تو را می‌گرفت

در فراسوی مرزهای دلم

همیشه دوستت می‌داشتم

و دوستی و عشق بعید تو

مرا شوریده‌سر می‌کرد



5+++

shabgarde.tanha

6 ماه پيش

بالاخره یاد می گیری

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

.. که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

روزی می فهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و این همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی !!!

6 ماه پيش

چقدر فــرق داشـــتیم مــن و تو !!

همه را کنار زدم تا به تــــــو برسم ..

مرا کنار زدی تا به همـــــــه برسی !!



به تو که فکر می کنم

بی اختیار

به حماقت خود لبخند می زنم

سیاه لشکری بودم

در عشق تو

و فکر می کردم بازیگر نقش اولم ...

6 ماه پيش

روی دلای آدما هرگز حسابی وا نکن

از در نشد از پنجره، زوری خودت رو جا نکن

آدمکای شهر ما، بازیگرایی قابلن

وقتش بشه یواشکی رو قلب هم پا می ذارن

تو قتلگاه آرزو عاشق کشی زرنگیه

شیطونک مغزای ما دلداده دورنگیه

دلخوشی های الکی، وعده های دروغکی

عشقاشونم خلاصه شد، تو یک نگاه دزدکی

آدمکای شب زده، قلبا رو ویرون میکنن

دل ستاره ی منو، از زندگی خون میکنن

ستاره ها لحظه ها رو، با تنهایی رنگ میزنن

به بخت هر ستاره ای، آدمکا چنگ میزنن

عمری به عشق پر زدن قفس رو آسون میکنن

پشت سکوت پنجره چه بغضی بارون میکنن!

مردم سر تا پا کلک، رفیق جیب هم میشن

دروغه که تا آخرش، همدل و هم قسم میشن

رو دنده حسادتا زندگی رو میگذرونن

عادت دارن به بد دلی نمی تونن خوب بمونن

قصه روزگار اینه، به هیچ کسی وفا نکن

روی دلای آدما، هرگز حسابی وا نکن

6 ماه پيش

تو اگر باز كني پنجره اي سوي دلت
مي توان گفت كه من چلچله ي لال توام

مثل يك پوپك سرمازده در بارش برف

سخت محتاج به گرماي پرو بال توام ...