متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - rahhhha

قبر منو خیلی بزرگ بسازین….چون یی دنیا آرزو با خودم به گور میبرم
1674
  • جنسیت : زن
  • سن : 16
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.70
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : نمیکشم
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : تنها / هرگز نمیخوام ازدواج کنم
  • وضعیت بچه : نمیخواهم
  • وضعیت سواد : سیکل
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : دانش اموز
  • درآمد : معرکه
  • وضعیت کار : دانشجو
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : فراری
  • شوخ طبعی : بی احساس
  • درباره من : من یه روز دختری بودم که از ته دل میخندیدم...!
    من یه روز آروم ترین اعصاب دنیارو داشتم....!
    اکنون بی آنکه شاد باشم نفس میکشم
    به آنکه شاد باشم زیر باران راه میروم..
    به آنکه شاد باشم زندگی میکنم...
    حرفی نیست...فقط خسته ام
    من دختری هستم که با تمام توان با سرنوشت میجنگد...
    وچه جنگ نابرابری...
    من خسته ام ولی مغلوب نخواهم شد
  • علایق من : رامین رضاییان-کریستین رونالدو-مهدی طارمی-گرت بیل-سردار آزمون-رامین رضاییان-رامین رضایان
  • ماشین من : لامبورگینی
  • آدرس وبلاگ : http://dokhtaretanha793.blogfa.com/
  • غذای مورد علاقه : پیتزا
  • ورزش مورد علاقه : فوتبال
  • تیم مورد علاقه : پرسپولیس -رئال مادرید
  • خواننده مورد علاقه : ارشاد -میلاد راستاد-مهراب
  • فیلم مورد علاقه : یانگوم
  • بازیگر مورد علاقه : مصطفی زمانی
  • کتاب مورد علاقه : رمان
  • حالت من : خسته
  • فریاد من : قبر منو خیلی بزرگ بسازین….چون یی دنیا آرزو با خودم به گور میبرم
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : مهر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 111780_headcfav9beu7684hvrsr4s7saeg361jhdank.jpg
  • آهنگ پروفایل : <a href="http://uploadco.ir/download/42cdff0dac392">دانلود</a>

2 ماه پيش

مردم دیوانه اند....

اگر تو سوپت را با چنگال بخوری فورا به تو می گویند دیوانه ای و تو را به تیمارستان می برند،

ولی اگر هزاران نفر را قتل عام کنی چیزی به تو نخواهند گفت و تو را به هیچ تیمارستانی نخواهند فرستاد !

2 ماه پيش

حکیمی درجمع مریدانش نشسته بود ....

یکی از شاگردان از وی پرسید: استاد علم بهتراست یا ثروت؟

حکیم بی‌درنگ شمشیری بیرون آورد و مانند جومونگ شاگرد بخت برگشته را به سه قسمت نامساوی تقسیم نمود و گفت:

سال‌هاست که دیگر هیچ احمقی بین دوراهی علم و ثروت گیر نمی‌کند!!

مریدان دیگر درحالیکه انگشت حیرت به دندان گرفته و لرزش تمام وجودشان را فرا گرفته بود گفتند:

ای حکیم ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم!!

حکیم گفت: در جوانی مرا دوستی بود که باهم به مکتب می‌رفتیم،

دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم!

حالا او پورشه دارد، من پوشه..!

او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی..!!

او عینک آفتابی، من عینک ته استکانی..!

او بیمه‌ی زندگانی، من بیمه ی خدمات درمانی..!

او سکه و ارز، من سکته و قرض..!

سخنان حکیم چون بدین جا رسید مریدان نعره‌ای جانسوز زدند و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتند!!

باشد که شما را پندی آموخته و به درد حکیم گرفتار نیایید..!

2 ماه پيش

آموختم "

تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد.

" آموختم "

گاهی از زیاد نزدیک شدن فراموش می شوی.

" آموختم "

تا با کفش کسی راه نرفتم راه رفتنش را قضاوت نکنم.

" آموختم "

گاهی برای بودن باید محو شد.

" آموختم "

دوست خوب پادشاه بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.

" آموختم "

از کم بودن نترسم اگر کم باشم شاید ولم کنن ولی زیاد که باشم حیفم میکنن.

" آموختم "

برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم

2 ماه پيش

یادت هست مادر؟

اسم قاشق را گذاشتی قطار،
هواپیما ، كشتی ؛ تا یك لقمه بیشتر بخورم

یادت هست؟
شدی خلبان، ملوان، لوكوموتیوران
می گفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی
خانوم طلا بشی...

و من عادت كردم که
هر چیزی را بدون اینکه
دوست داشته باشم قورت بدهم...
حتی بغض های نترکیده ام را...

2 ماه پيش

دلشکسته اي لب بام سيگار مي کشيد . . .



خسته بود . . .



آنقدر خسته که



يادش رفت بعد از آخرين پُک



سيگار را به پايين پرت کند . . .



نه خودش را...**

2 ماه پيش

چقدر بی کلاسی زیبا بود!

یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم.

قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.

آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت.

تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی می کردیم.

حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!!

لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش می کنیم!!