متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - psychologist

آنکه به بیرون می نگرد در رویاست، آنکه به درون می نگرد بیدار است.
2172
  • جنسیت : زن
  • سن : 25
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تجریش
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.70
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : staff
  • درآمد : عالی
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : دیگر
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : ...
  • علایق من : ...
  • ماشین من : taxi
  • آدرس وبلاگ : nadaram
  • غذای مورد علاقه : pizza
  • ورزش مورد علاقه : basketball,swimming,voleyball,...
  • تیم مورد علاقه : tirakhtor
  • خواننده مورد علاقه : Bijan mortazavi,Kitaro,Yanni,4Tar,...
  • فیلم مورد علاقه : The-Silence-of-the-Lambs
  • بازیگر مورد علاقه : hamid farrokhnejad
  • کتاب مورد علاقه : jangjooye solhjoo,jahane holographic
  • حالت من : سرخوش
  • فریاد من : آنکه به بیرون می نگرد در رویاست، آنکه به درون می نگرد بیدار است.
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : آذر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد


9 ماه پيش

بادم هست پیش از ازدواج‌ام، مدتی با همسرم هم‌کار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوشش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم هم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
.
ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهای‌ام شده:
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
.
امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبن همه‌ی ما در طولِ زنده‌گی، به لحظه‌یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرزِ وحشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:
-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»
همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.


10 ماه پيش

گاهی روحِ معشوق پانسمان می خواهد
باید بر بالینش بنشینی
دستِ دلش را گرم بگیری
و بر لاله ی گوشش زمزمه کنی:
آرام بخواب دلَک ام
تا بیدار شوی
تمام خواب هایت را تعبیر می کنم ...
- سجاد افشاریان

11 ماه پيش

چه شبی است! چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.

هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟ خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران، کلمه‌ای از آن سرودهاست.


11 ماه پيش

آنچه به زندیگی معنا می بخشد ...
نه در چشمان بی هویت هرزگی یافت می شود ...
و نه در دستان بی پروای شهوت !
" دوست داشتن"
به واقع والاتر از آن است که با عرضه کردن خویش به آدمیان
خویشتن را از اعتبار ساقط کند...!
آرام و بی صدا .. خودش را لابه لای آغوش های بی نیاز جا می کند ..
و آنقدر انتظار می کشد ...
تا یک نفر بیاید و درست به اندازه ی همان یک دانه آغوش بشود!
آنقدر " نجابت" دارد که اگر آن " اوی مفرد غائب" هرگز نیامد...
خودش را به هیچکس نفروشد ...
خودش را هیچ وقت عرضه نکند...
خودش را برای خودش همیشه گرم نگه دارد!
نمی دانم کدام قسمت این تفکرات با " واقعیت" و البته نه " حقیقت" همخوانی دارد ..
تنها دارایی ام ...
یک " نجابت دوست داشتن " است ...
که آن را یک جا تقدیم به خودت می کنم ..

11 ماه پيش

گاهی وقتها به ماهیهای قرمز غبطه میخورم .
ظاهرا دامنه ی حافظه شان فقط در حد چند ثانیه است .
محال است بتوانند سلسله ای از افکار را پی گیری کنند .
آنها همه چیز را برای اولین بار تجربه میکنند
هر بار . و مادامی که از نقص و معلولیتشان بی خبر هستند ،
حتما زندگی برایشان داستان بلند خوب و خوشی است .
یک جشن . شور و هیجان از سحر تا غروب ...!

اَبَر ابله - ارلند لو


13 ماه پيش

يک پرستار استراليايي بعد از 5 سال تحقيقاتش ، بزرگترين حسرتهاي آدمهاي در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بين بيشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است .

نخستين حسرت = کاش به خانواده ام بيشتر محبت مى کردم مخصوصا پدر و مادرم...

حسرت دوم = کاش اين قدر سخت کار نمي کردم...

حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صداي بلند بگم...

حسرت چهارم = کاش رابطه هايم با دوستانم را حفظ مي کردم ...

حسرت پنجم = کاش شادتر مي بودم . ولحظات بيشترى مى خنديدم...

اين رو به کسانى که دوستشان داريد بفرستيد که قدر تکـ تکـ لحظه هاى زندگيشان را بدانند
عمر ما کوتاه تر از اوني است که فکرشو مي کنيم .
زمان مثل برق مي گذره....