متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - paripari

  • جنسیت : زن
  • سن : 27
  • کشور : ایران
  • استان : انتخاب كنيد
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.70
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با زن و بچه
  • اجتماع : خیلی خوش بین
  • برنامه مورد علاقه : اصلآ تلوزيون نگاه نميكنم
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : متاهل
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : پرستار
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : فراری
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : متاسفانه لال

    از مطلقی در آمدم و شوهر کردم
  • علایق من : بین این همه زیبایی نمیتونم حرف بزنم
  • ماشین من : ای کاش داشتم
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : غذای بیمارستا عادت کردیم از بس خوردیم
  • ورزش مورد علاقه : ایروبیگ
  • تیم مورد علاقه : تیم ملی
  • خواننده مورد علاقه : تمام صدا قشنگا
  • فیلم مورد علاقه : طنز
  • بازیگر مورد علاقه : علی صادقی-جوار رضویان-مهران مدیری
  • کتاب مورد علاقه : وقتشو ندارم
  • حالت من : مشغول
  • فریاد من : بی صدا
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : شهریور
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : بی کلام

2 سال پيش

بچه که بودم موقع فیلم دیدن کنترل دست پدرم بود
اونم تا فاصله مرد و زن از نیم متر کمتر میشد میزد جلو
دستشم کند بود تا میومد دوباره پلی کنه نصف فیلم رفته بود
خلاصه اینکه سرتونو درد نیارم ما تایتانیک رو تو 20 دقیقه دیدیم

2 سال پيش

ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد ازاد
+5+

2 سال پيش

زن مثل ویروس میمونه اگه وارد زندگیت بشه

:۱-جیبهاتو serch میکنه.

۲-پول(…)و موبایلتوscan

3-خوشیهاتو cancel

4-آخرش هم مخت هنگ میکنه !!!

2 سال پيش

من ان ابرم که بارانش تو هستی
همان یوسف که کنعانش تو هستی
مسافر میشوم تا اخر عمر در ان راهی که پایانش تو هستی
+5+

2 سال پيش

یادت باشد

من اینجا کنار همین رویاهای زودگذر

به انتظار آمدن تو

خط های سفید جاده را می شمارم

2 سال پيش

پیرمردی در حالیکه کودک را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت:
خواهش می کنم به داد این بچه برسید، ماشین بهش زد و فرار کرد…

پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.
خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم…

پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه…

اما صبح روز بعد..
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت…