متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - mmtt123456789

  • جنسیت : زن
  • سن : 35
  • کشور : ایران
  • استان : زنجان
  • شهر : زنجان
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.60
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : ساده
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : اصلآ تلوزيون نگاه نميكنم
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : مدرس دانشگاه و پژوهشگر
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : انتخاب نشده
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : شهریور
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 109148_headnfxrszh1ns2sv1m5hdg9e3kavvqan6n1b.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

6 ماه پيش

‍ هر کس یک قدرت خارق العاده ای

دارد که او را از بقیه متمایز میسازد

دوست من شما هم خارق العاده هستی

ولی چند بار شده که تصمیم بگیری

دنبال قدرتت باشی؟

دنبالش رفتی

یا فقط به رویا سازی مشغول هستی؟

تو هم می تونی بهترین باشی

همین الان دنبال بهترین های خودت باش

6 ماه پيش

تنهایی بهتر است
از بودن با کسی که بودنش
دروغ محض است
دلش که هیچ
حواسش هم به تو نیست
زمانی سراغت میگیرد که کسی را ندارد

6 ماه پيش

شمــردن بلــد نیستــم ،
امــا تا دلت بخــواهد
دوست داشتــن بلــدم
یک وقتهــایی هــم می شــود که
یکــی را ،
دو بــار دوست داشتــه باشــم

6 ماه پيش

زاهدی گوید:

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم: زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

6 ماه پيش

میشه تنهایے بازےکرد

میشه تنهایے خندید

میشه تنهایےسفر کرد

ولےخدایے

خیلے سخته تنهایے

تنهایےرا تحمل کرد …!

6 ماه پيش

اینجا دنیای مجازیه..

وقتی جلوی جنسیت خودت

نوشتی...

ﻣـــــــــــﺮد...

واقعا...

ﻣـــــــــــﺮد...

باش...