متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    قِصـاص!

  • تعداد نظرات : 44
  • ارسال شده در : ۱۳۹۵/۰۶/۰۹
  • نمايش ها : 579




حسـابی سـُرخ کرده بودم، از بَس سیـلی زدم به صورتم...


برنامه این بود که هر شب برق از سه فازم بپّرونم


تا روزها بتونم قهرمانِ زندگیِ خودم باشم!


مدت زیادی نبود که تغییر داده بودم...از نگاه بگیر تا کـُجا!حتی نوع لباس پوشیدن


برای اطرافیان، یادآورِ زلزله ی بَم شده بودم!


مُدام با این سوال نقد میشُدم: "برای چی داری خودتو میکشی؟"


خب خودکشی دلیل میخواست و من هم داشتم؛مثلا مقاله ای که به پایان نمیرسید!


امّـا جرئت هم میخواست که من نداشتم...


از آن دخـترِ رویایی اُفتاده بودم اما گاهی...هنوز تو گاهی... 



در حیاط خلوتِ ذهنم نِشستم...که به لبه ی بامش آمدی!


خواستی دو دستی برایم دست تکان دهی،اِنقدر مَسـتی که حواست به خودت نیست


و کاملا احمقانه پَرت میشوی کَفِ باغچه ی زرد و پاییز زده ی ذهنِ من!


به همین سادگی همه چیز را خراب میکنی...


و من شُدم متهمِ ردیفِ اول، به جُرم قَـتلـَت!



بازداشت، ممنوع المـُلاقات، بازجویی های چندساعته در اُتاقـی تاریـک و سـَرد


وکیلی برای دفاع،پزشکی برای معاینه،گُروهبان میرفت، سُتوان می آمد،


سَرگُرد میرفت، سَرهنگ می آمد...


"انگیزه ات؟ نِسبتتان؟ سابقه ات؟ چه مصرف میکنی؟..."


و من مُدام سُکـوت...از بُهتِ فاجعه ای که چشـمانم دید و قلبـم سَـنکُوپــــ...



یک روز آمدند به دستم دستبندِ زیبایی بستند و با یک چادُر رنگی آوردنم


سوارِ ماشینِ سفیدی که گُل نزده بودند...


به محضِ دیدن خودم روی شیشه ماشین، ترسیدم، تا انتهای مسیر چشمانم را بَستم


دادگاهِ مــَن!!!


اگر بگویم چه جمعیتی به عنوان اولیایِ دمِ تو آمده بودند باور نمیکنی!


کسانی که حتی نَدیدی شان!


یک عکس 55در290به حمایت از تو دُرُست کرده بودند اطرافَش مزیّن به گُلهای وَحـشـی


درحالیکه جنازه ی تو هنوز همانجا کفِ زمین منتظر اَست آرام گیرد...


چند نفر از دوستانت که ظاهرشان برایم آشناست داد و بیداد، فُحش و لعنتم میکردند


سَرَم را پایین انداختم و به لُطفِ مُحافظان، از کنارشان جانی سالم به دَر بُردم...



دادگاه با شهادتِ صمیمی ترین دوستت که قَسَـم میخوردجُزحقیقت نگوید،شروع شـُد


"این خانُم تا کنون چندین بار به کُشتن داده بود رفیقمان را..." صدای گریه...


سَرَم را برگرداندم؛


روی نیمکت دوم،در سمتی دیگر... مادر، پدر و خواهرت... با صورت و چشـمانی قرمز

 

بارِ اول بود میدیدمشان، یـَخ زدم...طوریکه صدایِ به هم خوردنِ دندانهایم را میشنیدم


با صدای قاضی برگشتم:


"متّهمه مریمِ ... هیچ صحبتی در بازجویی ها نکردید... دفاعی از خود دارید؟"


یک نفر که نمیدانم از کجا پیدایش شد فریاد زد..." اِعــدام..." یک آن ترسیدم!


مادر و پدرم پُشت سـَرَم، پشتِ سـَرِهم اَشک...


بـِبَخش مادرم...


 حُکـم را صادر کردند... اِجرایش برای روزِ بَعد...



چند ساعت پیش یک روحانی آمدکه مُدام میگفت دراین لحظاتِ آخـر،استغفار کن خواهَـر


چند دقیقه دیگر سربازی می آید تا مـَرا برای اِجرای حُکمـَت بِبَرد...


چه جاهایی بود که دلم میخواست و ندیدم، چه حرفهایی بود که نزدم، چه کارهایی...


چه رَعـد و برقـی میزند آسـمان!


سـَردم شد،خودم را برایِ آخرین بار بَغَل میکنم؛ چقدر دوسـتت داشتم مـریـَم!


"پاشـُو... وقتشـه... "


قبل از طُلوعِ خورشید به تو باز خواهم گـَشت!



By Hamkhone.ir

نظرات دیوار ها


marya1370
ارسال پاسخ

shia :
ممنون الملاقات !!!

خواهش الملاقات

shia
ارسال پاسخ

ممنون الملاقات !!!

marya1370
ارسال پاسخ

minee :
{trol1}
پشت بوم ذهنت جالب بود..پاییز خیلی هم خوبه:هوف..ماشین سفید و دستبند زیبا و چادر رنگی تعبیرات جالبی بودن....
قلمت قویه ولی ای کاش انقدر محزون و فراغ عاشقانه نباشه.... نمیگم شاد باشه..ولی چالشی و یا هرچیزی...... ولی خب امیدوارم این دوران طولانی رو پشت سر بذاری دیگه تعداد بلاگاش زیاد شد:|و بتونی استفاده های باحالتر بکنی از ذهن و قلمت حیفه:دی
@};-

نمیدونم چی بگم! هر زمان که بهم میگن چیزی غیر از این روال بنویس کلا یه مدت نوشتنم خشک میشه... خب نمیشه دست بندازم بیارم بیرون که باید خودش دربیاد...
فقط میتونم بگم سعی میکنم...
ممنون که میخونی عزیزم❤️

minee
ارسال پاسخ


پشت بوم ذهنت جالب بود..پاییز خیلی هم خوبه..ماشین سفید و دستبند زیبا و چادر رنگی تعبیرات جالبی بودن....
قلمت قویه ولی ای کاش انقدر محزون و فراغ عاشقانه نباشه.... نمیگم شاد باشه..ولی چالشی و یا هرچیزی...... ولی خب امیدوارم این دوران طولانی رو پشت سر بذاری دیگه تعداد بلاگاش زیاد شدو بتونی استفاده های باحالتر بکنی از ذهن و قلمت حیفه:دی

marya1370
ارسال پاسخ

sabaa :
چرا من ندیده بودم بلاگت رو؟!
:-?جالب بود. حس و حال بدیه. کاش فراموش کنی و ازین حس و حال در بیای....
همونطور که روی دیوارم نوشتم....زندگی حاصل فراموشی ست....

{59}

سلام صباجان، پیش میاد... فراموشی که ممکن نیست... .ولی آرامش قلبی گرفتن رو برای خودم و هرکَس که آرزوشو داره، آرزو دارم...
خوش اومدی

صبا
ارسال پاسخ

چرا من ندیده بودم بلاگت رو؟!
جالب بود. حس و حال بدیه. کاش فراموش کنی و ازین حس و حال در بیای....
همونطور که روی دیوارم نوشتم....زندگی حاصل فراموشی ست....


marya1370
ارسال پاسخ

toya :
{h}

سپاس

toya
ارسال پاسخ
marya1370
ارسال پاسخ

shia :
از ابتدای متن قوی هست و ذهن درگیر داستان میشه

بنویس که خوب می نویسی...

عزیزمخوش اومدی

shia
ارسال پاسخ

از ابتدای متن قوی هست و ذهن درگیر داستان میشه

بنویس که خوب می نویسی...

marya1370
ارسال پاسخ

saman11 :
دوسه بار خوندم..خوب و قوی نوشتی..گاهی وسطاش زیاده روی داشتی که باعث میشه خواننده داستان برای لحظاتی ذهنش از داستان بیرون بیاد و البته دوباره برگرده...
تحلیل من از بلاگ فقط همین بود:|

صحیح تشکر

marya1370
ارسال پاسخ

sharloot :
بعضی چیزها، وقتی دوستشون داشتی
برای همیشه مالِ تو میشن!
و اگه سعی کنی اونها رو رها کنی
اونها میچرخند و به تو باز می گردند
تبدیل میشوند به بخشی از وجودت ... یا نابودت می کنند

(kill your darlings (2013, movie «

خیلی خوب نوشته بودی ماریا. مرسی @};-

ممنون فاطمه

saman11
ارسال پاسخ

دوسه بار خوندم..خوب و قوی نوشتی..گاهی وسطاش زیاده روی داشتی که باعث میشه خواننده داستان برای لحظاتی ذهنش از داستان بیرون بیاد و البته دوباره برگرده...
تحلیل من از بلاگ فقط همین بود

sharloot
ارسال پاسخ

بعضی چیزها، وقتی دوستشون داشتی
برای همیشه مالِ تو میشن!
و اگه سعی کنی اونها رو رها کنی
اونها میچرخند و به تو باز می گردند
تبدیل میشوند به بخشی از وجودت ... یا نابودت می کنند

(kill your darlings (2013, movie «

خیلی خوب نوشته بودی ماریا. مرسی

marya1370
ارسال پاسخ

peyman0082 :
این قشنگ بود:
چه جاهایی بود که دلم میخواست و ندیدم، چه حرفهایی بود که نزدم، چه کارهایی...
و این قشنگترش کرد:
چه رَعـد و برقـی میزند آسـمان!
دوبار خوندم خیلی قشنگ بود...خیلی
{H}

خوشحالم که اینطور بود... ممنون از حضورتون

marya1370
ارسال پاسخ

sheyda21 :
زیبا بود مریم جان:-x

ممنونم شیـداجان

marya1370
ارسال پاسخ

saman11 :
بعضی از بلاگا رو باید خوند و درک کرد و کامنت گذاشت....هنوزم نخوندم....ذهنم خسته ست

ممنون حسین اقا، ذهنتون آزاد...منتظرم

marya1370
ارسال پاسخ

Fereshteh :
سلام{10}
متن بلاگ قشنگ و قوی بود
مث همیشه :-x

سلام فرشته ممنون از وقتی که گذاشتی لطف داری

marya1370
ارسال پاسخ

ya2120110 :
افسرده شدم

مریم خانم

شما با این ذهن خلاقت
مطالب شاد بزن

الهی العفو 1000مرتبه


پای این بلاگ چقدر استغفار شُد! خدایا ازم قبول کن
ممنون

peyman0082
ارسال پاسخ

این قشنگ بود:
چه جاهایی بود که دلم میخواست و ندیدم، چه حرفهایی بود که نزدم، چه کارهایی...
و این قشنگترش کرد:
چه رَعـد و برقـی میزند آسـمان!
دوبار خوندم خیلی قشنگ بود...خیلی

ѕнєуɗα
ارسال پاسخ

زیبا بود مریم جان

AZAD
ارسال پاسخ

saman11 :
بعضی از بلاگا رو باید خوند و درک کرد و کامنت گذاشت....هنوزم نخوندم....ذهنم خسته ست


saman11
ارسال پاسخ

بعضی از بلاگا رو باید خوند و درک کرد و کامنت گذاشت....هنوزم نخوندم....ذهنم خسته ست

Fereshteh
ارسال پاسخ

سلام
متن بلاگ قشنگ و قوی بود
مث همیشه

ya2120110
ارسال پاسخ

افسرده شدم

مریم خانم

شما با این ذهن خلاقت
مطالب شاد بزن

الهی العفو 1000مرتبه

marya1370
ارسال پاسخ

SAHARAZAD :
ناصح ز طعن گفت ، رو ترک عشق کن
من ترکه خاک بوسیه این در نمی کنم :-x

حافظ :)

Bah bah
امان از حافظ... ممنون

marya1370
ارسال پاسخ

sana70 :
تلخ ولی زیبا :-x
ممنون، خسته نباشی :) {59}

ممنون ثنا جان سلامت باشی عزیز

AZAD
ارسال پاسخ

marya1370 :
:)
استغفار از گُناه شنیده بود، از عشق نه!
قربونت:-*

ناصح ز طعن گفت ، رو ترک عشق کن
من ترکه خاک بوسیه این در نمی کنم

حافظ

Sana70
ارسال پاسخ

تلخ ولی زیبا
ممنون، خسته نباشی

marya1370
ارسال پاسخ

REZA :
ممنون ماریا جان زحمت کشیدی درضمن بلاگ صد مبارک {67}

خواهش میکنم اقارضا، ممنون از لطفتون تشکر

marya1370
ارسال پاسخ

HOSNA :
{11}


marya1370
ارسال پاسخ

parisa7821 :
چی بگم والا =((

مرسی مریم جان خیلی قشنگ بود:-x

{h}

چیزیَم نمیتونی بگی والا
قربونت

marya1370
ارسال پاسخ

TutU :
:)


marya1370
ارسال پاسخ

Maziar77 :
خیلی زیبا
{67}

تشکر

(:
ارسال پاسخ

ممنون ماریا جان زحمت کشیدی درضمن بلاگ صد مبارک

marya1370
ارسال پاسخ

hedieh :
فکرکنم بهترین متنی بود که اخیرا خوندم:):-x
قشنگه:)
{40}

قشنگ میبینی
قربونت