متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    قـَهوه!

  • تعداد نظرات : 28
  • ارسال شده در : ۱۳۹۵/۰۳/۱۲
  • نمايش ها : 509


 

پشت میز کافه نشسته ام...


دستم زیر چانه ام چِفت شده؛ دست دیگرم با فنجانِ روی میز بازی میکند؛


محیطی گرم و آرام با نورِ کم؛ میز و صندلی های چوبی...


دیوارهای کافه را نگاه میکنم؛


پُر است از نقاشی هایی که در نگاهِ اول از هیچکدامشان سر در نمی آورم؛


ولی معلوم است که حالشان خوب است


مگر میشود هوا لطیف و بارانی باشد و موجودی بَـد باشد؟




کلید های پیانو برای خودشان میرقصند، گُلهایِ بشقاب حرکت میکنند...


اول گـُمان کردم که در تخیّل خودم تصویرسازی میکنم... اما نه!


گُل های بشقاب دارند حرکت میکنند...


از روی میز رد میشوند و خودشان را به پنجره ی نیمه بازِ کافه میرسانند!


بارانِ هیجان زده؛ قطراتش را روی گُلها میریزد؛

 

با هر قطـره انگار سرِ حالتر میشدند، انگار رنگ و رویشان هم عوض میشد!


صدای خندیدنِ چند دختر و پسر از بیرونِ کافه...


سـَرم را برگرداندم که نگـاهم به ساعت دیواری گِره خورد،


عقربه ها نزدیک بود روی هم بیُفتند، اتفاقی که هر روز بارها می اُفتد


ولی کسی جدی نمیگیردشان اما من هرساعت ،این اتفاق را تماشا میکنم.


بادِ سردی می وَزَد، دستم میرود که پنجره را بِبندم اما... گُلهای بُشقاب ...


حسابی بزرگ و سرِحال شده بودند...

 

فکر نکنم دیگر در بُشقاب جا بشوند مثلِ تو که مدتی از من دست کشیدی...


وما [من و قلبم] رُشد کردیم و دیگر مثل قبل به قلبِ تو باز نگشتیـم!


صدایِ کشیده شدنِ صندلی چوبی روی زمین... رشته ی افکارم را پاره کرد


ناخـود آگاه برگشـتم، یک خانم و آقای میانسال... چشمانشان میخندید،


از خودم خجالت کشیدم که در این سن چندین بار هر روز لعن کردم این زندگی را!


ساعت مُچی...بله...حواسم پَرت شده بود وعقربه ها از هم گذشتند...


[حواسم پرت شد و اینبار عقربه ها بی تفاوت از روی هم رد شدند] مثل تو که...


لعنت به این عقربه ها، عقربه هایی که هیچگاه به عقب نگاه نکردند...

 



کافه چی با مِنو روبرویم ایستاده؛


مردِ میانسالی که چشمانِ مهربانش مرا یادِ پدرم می اندازد...


-دخترم، چیزِ دیگری لازم داری...؟


قهوه ات را هم که نخوردی از دهن افتاد...


تعویضش کنم؟ قهوه تُرک بیاورم چایِ هندی؛ شیرینی فرانسوی...

 



ظاهرا مِنوی این کافه همه چیز دارد و چیزی که من میخواهم نیست مثلِ تو...


کاش تو هم جزوِ مِنوی کافه بودی تا بدونِ توجه به قیمتت به راحتی سفارش نمیدادمت!


باران و تگرگ، شیشه ها را می لرزاند...


لبخـند بر لبانم نِشست تشکر کردم و به آرامی، از کافه بیرون آمدم


گُلهای بُشقاب، کلید های پیانو، نقاشی هایِ روی دیوار ، مهمانانِ کافه...


همه و همه به من غیطه میخورند


بـاران به من میـزد و رُشـد میکردم...



 

Marya1370

 


By Hamkhone.ir

نظرات دیوار ها


marya1370
ارسال پاسخ

amir92 :
لايك


amir92
ارسال پاسخ

لايك

marya1370
ارسال پاسخ

shia :
http://www.hamkhone.ir/media/uploads/smiley_sbtjxj1cy41avdujef8j2d2gukv.gif

عزیزم

marya1370
ارسال پاسخ

parisa7821 :
خیلی قشنگ بود :دست دست

{h}


parisa7821
ارسال پاسخ

خیلی قشنگ بود


marya1370
ارسال پاسخ

zAfDa :
جات خالی مریم .. چن روز پیش منم بادوستام کافه بودم:|
نچ نچ چشت روز بد نبینه یه زوجی هم بودنx_x
دختره عملا خر شد:|
میدونم ربطی نداشت {17} ولی گفتی کافه یادم افتاد{1}

دوستان به جای ما...❤️
از کم پیدا گذشتی دیگه نا پیدا شدی... خوش اومدی

marya1370
ارسال پاسخ

sheyda21 :
{63}{38}


marya1370
ارسال پاسخ

peyman0082 :
خیییلی قشنگ بود واقعا متناش....
سه پاس گذار از شما ماریای خوب

خوبی از خودتونه تشکر

marya1370
ارسال پاسخ

sabaa :
و رشد می کردی...

کاملا مشهوده: )

متنت عالی...تصویرسازی ها...تشبیه ها...پارادوکس ها....عالی.

ماریا :-x

ممنون،عزیزی صبــا جان

marya1370
ارسال پاسخ

Fereshteh :
کافه :-x قهوه :-x
خیلی قشنگ نوشتی :دست دست
دستت طلا :-*

ممنون از توجهت

marya1370
ارسال پاسخ

minee :
:khejalat
بُوَد بابا من و دوستام خوبان همخونگان{trol20}
{m16}

سلامتی خـُوبـان ❤️

zAfDa
ارسال پاسخ

جات خالی مریم .. چن روز پیش منم بادوستام کافه بودم
نچ نچ چشت روز بد نبینه یه زوجی هم بودن
دختره عملا خر شد
میدونم ربطی نداشت ولی گفتی کافه یادم افتاد

ѕнєуɗα
ارسال پاسخ
peyman0082
ارسال پاسخ

خیییلی قشنگ بود واقعا متناش....
سه پاس گذار از شما ماریای خوب

صبا
ارسال پاسخ

و رشد می کردی...

کاملا مشهوده: )

متنت عالی...تصویرسازی ها...تشبیه ها...پارادوکس ها....عالی.

ماریا

Fereshte
ارسال پاسخ

کافه قهوه
خیلی قشنگ نوشتی
دستت طلا

minee
ارسال پاسخ

marya1370 :
نَبُوَد بهتر از تو در همخونگان :D
:-*


بُوَد بابا من و دوستام خوبان همخونگان

marya1370
ارسال پاسخ

minee :
{1}پر و بالت رنگارنگو قشنگ نیست بالاتر از قلمت رنگ:abro
{63}

نَبُوَد بهتر از تو در همخونگان

minee
ارسال پاسخ

marya1370 :
چه سَری چه دُمی عجب پایی ...{1}
ذوق :D دوستِ عزیزم ازم تعریف کنه ذوق هم داره :-X
به نوشته هایِ پُراحساسِ خودت نمیرسه سالار {7}
ممنون از نگاهت مینایی :-*@};-

پر و بالت رنگارنگو قشنگ نیست بالاتر از قلمت رنگ

marya1370
ارسال پاسخ

SAHARAZAD :
زیبا بود :)
تشکر

چشمات زیبا میبینه
من ممنونم

marya1370
ارسال پاسخ

arezoooo :
به به آنقدر زیبا که دو بار خواندمش....وصف حالمان بود
سپاااس

قربونِ شما

AZAD
ارسال پاسخ

زیبا بود
تشکر

marya1370
ارسال پاسخ

minee :
چه قلم قشنگی داری آخه تو...ریاضیدان نویسنده ی خوب مهربون ماه همه چی خوب:-*
حیف از این همه دلتنگی:هوف حیف...
{59}

چه سَری چه دُمی عجب پایی ...
ذوق دوستِ عزیزم ازم تعریف کنه ذوق هم داره
به نوشته هایِ پُراحساسِ خودت نمیرسه سالار
ممنون از نگاهت مینایی

marya1370
ارسال پاسخ

arash66 :
واقعا جالبه برام ...

{h}{h}{h}


ممنون که وقت میذاری، لطفت کم نشه

arezoooo
ارسال پاسخ

به به آنقدر زیبا که دو بار خواندمش....وصف حالمان بود
سپاااس

minee
ارسال پاسخ

چه قلم قشنگی داری آخه تو...ریاضیدان نویسنده ی خوب مهربون ماه همه چی خوب
حیف از این همه دلتنگی حیف...

آرش
ارسال پاسخ

واقعا جالبه برام ...