متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران


  متولد سال هفتادویکم

تک دخترم و دوتا داداش دارمو البته ته تغاری  و گل گلدون بابام!

میگم گل گلدون بخاطر اینکه خیلی خیلی بابام دوستم داشت (یادمه بچه بودم بابام سیگار می‌کشید  و بخاطر بوی سیگار بغلش نرفته بودم و از همون روز سیگار  رو ترک کرد )وداداش کوچیکم که از من هفت سال بزرگتر بود خیلی به من حسادت میکرد و تو نبود بابام اذیتم میکرد (بچگی و شیطنتاش)

تو مدرسه دختر شیطونی بودم و البته درسخون


اصلا از همون اول دوست نداشتم برم دانشگاه 

چون داداش کوچیکم خیلی حساس بود دوست نداشت راه دور تنها برم 

عاشق رشته گرافیک بودم اما چون تو شهر ما نبود و یه شهر دیگه باید میرفتم نذاشت

گفت رشته ای بردار که مدرسه اش نزدیک باشه

رفتم رشته تجربی

درسم خوب بود اما بی علاقه می‌خوندم 

به عشق دوستام میرفتم مدرسه 

شیطونی می‌کردیم و اتیش میسوزوندیم 

کل مدرسه رو ما زوم بود

اول، و دوم و سال بعد رو سوم تجربی

واای که چه روزایی بود

بادوستا شماره های الکی می‌گرفتیم و سرکار میذاشتیم پسرای مردمو 

اکثر بچه های کلاسمون گوشی داشتن و باخودشون میاوردن مدرسه ،منم جزو همون بچه ها بودم 

یادمه سال سوم راهنمایی سال هشتادو سه یا چهار بود بابام برام گوشی و خط دائمی گرفت ،خلاصه اصلا برام کم نمیذاشت چون می‌گفت با اومدن تو توزندگیم،زندگیم رونق گرفت همیشه میگه روزی تو بود که با بدنیا اومدنت من تو اداره استخدام شدم تا قبل اون شغلم ازاد بود و با سختی نون درمیاوردم 

بگذریم

نمیگم عاشق نشدم ...

چرا اتفاقا،تعریف از خودهم نباشه دختر خوش قیافه و خوش هیکلی هم بودم و خیلی بهم پیشنهاد میدادن

اما من اصلا تو شهر خودمون شیطونی نمی‌کردم (راستشو بخوایین میترسیدم دوستای داداشم باشن)(شیطونیای اون دوران رو هم بگماااا فقط در حد تماس تلفنی و پیامک و دیدار از دور  بود )

نمی‌خوام اون دوران صحبت کنم چون اتفاق های اون دوران معمولا برای هر دختری پیش میاد ،عاشقی و شکست های دوران جهالت 

تا اینجای زندگیم داداشام ازدواج کردن هر کدوم یه پسر داشتن و فقط من مجرد بودم اونم به لطف بابایی چون نمی‌خواست منو شوهر بده 

داداشامم تو ساختمون خودمون زندگی میکردن یه ساختمون سه طبقه که همه دور هم جمع بودیم 

بعد امتحان های دی ماه سال هشتاد و شش بود که دقیقاً یادم نیست روزاشو اما ماه محرم اون سالا تو زمستون و برف بود 

اخرای ماه محرم فهمیدم(ازطریق زنداداشم) یه خانمی میخواد بیاد با مامانم راجع به من صحبت کنه تعجب کردم چه راحت خواستگار اومد

ادامه دارد

نظرات دیوار ها


amir_sakett
ارسال پاسخ

manam :
ای مرگ :-))
داستان واقعیه اگه خواستین تا ادامه اش بذارم

بله منتظر ادامه اش هستم

مريم
ارسال پاسخ

arsham00 :
{h}


arsham00
ارسال پاسخ
مريم
ارسال پاسخ

mona_rt :
{67}


مريم
ارسال پاسخ

sabra99 :
:hamine


مريم
ارسال پاسخ

amir_sakett :
خببب؟

به جمالت

مريم
ارسال پاسخ

2013Shaghayegh :
لایکک


مريم
ارسال پاسخ

toya :
:)


مريم
ارسال پاسخ

SA00 :
{40}


مريم
ارسال پاسخ

khazane90 :
ممنون


مريم
ارسال پاسخ

tannaz01 :
{h}


مريم
ارسال پاسخ

amir_sakett :
وای یه وخ جواب مثبت به خواستگار نده هااا
.
.
.
.
.
.
.

اخه من همین الان یهویی عاشقش شدم

ای مرگ
داستان واقعیه اگه خواستین تا ادامه اش بذارم

mona_rt
ارسال پاسخ
آیرون گرل
ارسال پاسخ
amir_sakett
ارسال پاسخ

وای یه وخ جواب مثبت به خواستگار نده هااا
.
.
.
.
.
.
.

اخه من همین الان یهویی عاشقش شدم

amir_sakett
ارسال پاسخ

خببب؟

2013Shaghayegh
ارسال پاسخ
toya
ارسال پاسخ
SA00
ارسال پاسخ
خزان
ارسال پاسخ

ممنون

tannaz01
ارسال پاسخ
tannaz01 آنلاين