متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    1677-

  • تعداد نظرات : 1
  • ارسال شده در : ۱۳۹۵/۰۶/۱۲
  • نمايش ها : 60

معجزه اى از امام جواد علیه السلام

عصر خلافت معتصم (هشتمين خليفه عباسی) بود، شخصى را به اتهام آنكه ادعاى پيامبرى مى كند (با اينكه چنين ادعائى نداشت) كت بسته آوردند و در شهر سامرا به زندان افكندند.

على بن خالد مى گويد: من تصميم گرفتم با او ملاقات كنم و از نزديك تحقيق كنم ببينم كيست. پشت در زندان رفتم و با دربانان و پاسبانان مهربانى كردم و گرم گرفتم، تا خود را به آن مرد زندانى رساندم. اندكى با او صحبت كردم ديدم مردى فهميده است، به او گفتم داستان تو چيست كه تو را زندانى كرده اند.

گفت: من در شهر دمشق در كنار محلى كه نامش  محل سر مبارك حسين عليه السلام است، مشغول عبادت بودم، شخصی (كه همان امام جواد (ع) بود) نزد من آمد و گفت: برخيز برويم، همراه او حركت كردم، ناگاه خود را در مسجد كوفه ديدم.

گفت: اينجا را مى شناسی؟

گفتم آرى مسجد كوفه است. او نماز گزارد، من نيز نماز گزاردم، در آن هنگام كه همراه او بودم، ناگاه ديدم در مدينه در مسجد پيامبر (ص) هستم، او به پيامبر (ص) سلام كرد، من نيز سلام كردم، او در مسجد نماز خواند، من نيز نماز خواندم، در همين ميان كه همراهش بودم، ناگاه خود را در مكه ديدم، او پيوسته مناسك حج را بجا مى آورد، من نيز به جاى آوردم، ناگاه خود را در جايى كه قبلا بودم يعنى محل رأس الحسين در شام ديدم.

سال آينده نيز آن شخص آمد و مانند سال قبل با من رفتار كرد، وقتى كه از مناسك حج فارغ شدم و مرا به شام آورد و خواست از من جدا شود، به او گفتم: از شما تقاضا دارم به حق آن كسى كه به تو چنين توانی داده، به من بگو تو كيستی؟

فرمود: من محمد بن على بن موسی (امام جواد)  هستم.

اين خبر، مشهور گرديد، تا به گوش محمد بن عبد الملك زيات (وزير معتصم) رسيد، او دستور داد مرا دستگير كرده و به زنجير بستند و به عراق فرستادند و در اينجا مرا زندانى نموده اند.

على بن خالد مى گويد: من به او گفتم: داستان خود را به طور مشروح براى محمد بن عبدالملك زيات بنويس، شايد گزارش ديگرى به او داده باشند و او تو را بى جهت زندانى كرده باشد.

او ماجراى خود را براى محمد بن عبدالملك زيات نوشت ولى محمد بن عبدالملك، اعتقاد به امام جواد (ع) و طى الارض نداشت. با كمال اهانت و گستاخی (طنز گونه) براى او نوشت: به همان كسى كه تو را در يك لحظه از شام به مدينه و... برد، بگو تو را از زندان نجات دهد.

على بن خالد مى گويد: من به زندان مى رفتم و او را دلدارى مى دادم و امر به صبر مى كردم، در همين ايام روزى صبح زود به زندان براى ديدار او رفتم ديدم نگهبانان و درباران و دست اندركاران جلسه تشكيل داده اند و مى گويند: آن مردى كه ادعاى پيامبرى مى كرد و در زندان بود گم شده و هيچ معلوم نيست كه به كجا رفته، آيا در زمين فرو رفته و يا پرنده اى او را ربوده است؟

منبع:

اصول کافی - باب مولد ابى جعفر على ثانى ، حديث 2، ص 492 - ج 1.

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


AZAD
ارسال پاسخ

تشکر

دوتا بلاگ ثبت شده.