متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    تِس(6)

  • تعداد نظرات : 3
  • ارسال شده در : ۱۳۹۴/۰۲/۰۷
  • نمايش ها : 231

فصل پنجم

 

مرغهایی که تس مسئول نگهداریشان بود در یک کلبۀ قدیمی در زمین خانم دوربرویل بودند.

در اولین روزش او باید بعضی از مرغها را می برد و به صاحبشان نشان می داد.

فوراً فهمید که بانوی پیر نابیناست.خانم دوربرویل هر یک را گرفت و به دقت لمس کرد تا ببیند که سالمند.

سر انجام ناگهان از تس سوالی پرسید.

- می توانی سوت بزنی؟

- سوت بزنم خانم؟

- بله،صدای سوت.از تو می خواهم تمرین کنی و هر روز برای پرنده هایم سوت بزنی.

- بله،خانم.

تس از رفتار سرد خانم دوربرویل شگفت زده نشد و ازاین بانوی بزرگ انتظار دیگری نداشت.گرچه نفهمید که بانوی پیر،هرگز در مورد رابطۀ خانوادگی چیزی نشنیده است.

تس کم کم از کار جدیدش با مرغها لذت می برد و صبح روز بعد در باغچۀ کلبه تصمیم گرفت طبق دستور سوت زدن را تمرین کند.

از اینکه کاملاً سوت زدن را فراموش کرده بود شوکه شد.ناگهان متوجه حرکتی زیردرختان کنار دیوار شد.الک دوربرویل بود.

-  گفت:«خب،دخترعمو تس، هرگزکسی به زیبایی تو ندیده ام!من از بالای دیوارتو را تماشا می کردم.می توانم یکی دو درس به تو بدهم.»

تس فریاد زد:«اوه،نه نمی توانی» و به سمت در برگشت.

- «نگران نباش به تو دست نمی زنم.فقط نگاه کن» و به او نشان داد چگونه سوت بزند.

ازآن لحظه تس دانست که می تواند برای پرندگان سوت بزند همانطور که خانم دوربرویل خواسته بود.

 و هفته ها سپری شدند و او اغلب دوربرویل را درباغ می دید و کم کم حالت معذب بودن را از دست می داد.

هر شنبه شب گارگران بقیه مزارع از نواحی اطراف در بازار شهر، دو یا سه مایل دورتر، می نوشیدند و می رقصیدند.

روزهای یکشنبه دیرتر می خوابیدند. اوایل اوهمراه آنها نمی رفت.

ولی بعد از مدتی خواست برنامۀ خود را عوض کند و کم کم به طور منظم هر هفته با آنها می رفت

همیشه شب به همراه آنها برمی گشت، ترجیح می داد همراه گروه در امنیت باشد.

یکشنبه شب در شهر دنبال همراهانش می گشت و زمان برگشت به خانه بود که الک دوربرویل را دید.

او با لبخند گفت:«چی زیبای من؟اینجا اینقدر دیر؟»

تس پاسخ داد: «منتظر دوستانم هستم.»

در حالیکه تس رفت او گفت: «دوباره می بینمت.»

وقتی تس دید آنها وحشیانه سرگرم پایکوبی هستند و به این زودی به خانه برنمی گردند نگران شد.

دوباره چشمش به الک افتاد که در درگاه منتظر بود،سیگارش در تاریکی قرمز می شد.

سر انجام با گروهی سرگردان به سمت خانه رفت.همه آنها نوشیده بودند ولی با آنها احساس امنیت بیشتری از تنهایی داشت.

ولی کمی بعد با  آنها در یک نزاع درگیر شد و سعی می کرد از گروه کناره بگیرد که الک دوربرویل نزدیک آمد.

او پیشنهاد کرد که او را سوار بر اسبش به خانه ببرد. در ابتدا تردید کرد و سپس پذیرفت

در حالیکه الک را با دست نگه داشته بود در تاریکی با همدیگر رفتند .او خیلی خسته بود ، درآن هفته هر روز ساعت پنج از خواب برخواسته بود.

پس متوجه نشد که از جادۀ اصلی خارج شدند و وارد چیس قدیمی ترین جنگل انگلستان شدند.

هوا مه آلود شد و سر انجام الک صادقانه پذیرفت که گم شده است.

تس یکباره فریاد زد :«آقا،مرا اینجا پیاده کن. بگذاراز اینجا پیاده به خانه بروم.چه کار اشتباهی کردی مرا از جادۀاصلی دورکردی. می دانستم نباید به تو اعتماد کنم.»

الک خندید:«زیبای من،نگران نباش!فکرمی کردم از سواری طولانی تری در چنین شب عاشقانه ای لذت می بری.

ولی نمی توانم بگذارم بروی.مه آنقدر بد است که احتمالاً نمی توانی راهت را پیدا کنی.

 تو را اینجا می گذارم تا بفهمم کجا هستیم.وقتی برگشتم به تو می گویم و می توانی با من سوار بر اسب بیایی یا به تنهایی بروی،هر طور دوست داری.»

او موافقت کرد و پرسید «باید اسب را نگه دارم؟»

الک پاسخ داد«نه آرام می ایستد.راستی، پدرت امروز یک اسب جدید دارد.و بچه ها هم یک اسباب بازی جدید دارند.»

تس با قلبی سنگین زمزمه کرد «واقعاً...تو به آنها دادی؟اوه،لطف کردی!ای کاش نمی کردی!»

«تس،حالا کمی مرا دوست نداری؟»

او اعتراف کرد«متشکرم،ولی متاسفم من دوستت...» و کم کم به گریه افتاد.

«حالا عزیزم گریه نکن.اینجا بنشین و منتظرم باش.او در میان برگهای مرده بستری برایش درست کرد و کتش را روی او انداخت. در میان مه به راه افتاد تا راهی پیدا کند وقتی برگشت دید تس فوراً به خواب فرو رفته است.او را در لباس سفیدش در میان برگها دید، جسم رنگ پریده ای که در تاریکی می درخشید.

خم شد و گونه برگونه اش نهاد.همه جا تاریکی و سکوت بود.پرندگان و حیوانات در جایی امن و زیر درختان در خواب بودند .

ولی چه کسی مواظب تس بود؟چه کسی از پاکی او مراقبت می کرد؟دوربرویل گفت:«تس!» و کنار او دراز کشید.دختر آنقدر قوی نبود که مانع او شود.

چرا بدها اغلب خوبها را به تباهی می کشند؟چرا زیبایی از سوی زشتی آسیب می بیند؟

 هزاران سال فلسفه نمی تواند پاسخ این سوالات را به ما بدهد.این حوادث رخ می دهند و همیشه اتفاق افتاده اند.

شاید در گذشته،هنگام برگشتن به خانه پس از یک نبرد، اجداد تس،دوربرویل های واقعی،همین کاررا حتی بیرحمانه تر، با دختران جوان روستایی کرده اند.

ولی نمی توانیم بپذیریم که این تقصیر تس است و باید این بلا سرش می آمد.همانطور که مردم روستا می گویند«باید می شد.» و ازاین پس زندگی تس کاملاً عوض شد.


به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


niloofaraaneh
ارسال پاسخ
Tess_2015
ارسال پاسخ

shahryar_2012 :
تف به این زندگی ... اگر با جمع حرکت میکرد اینطور نمیشد :|
تو دهات های خارج هم فساد بی داد میکنه ، راستی یه سوال فنی چند فصل دیگه مونده ؟ :-?

کلا 20 تاس

shahryar_2012
ارسال پاسخ

تف به این زندگی ... اگر با جمع حرکت میکرد اینطور نمیشد
تو دهات های خارج هم فساد بی داد میکنه ، راستی یه سوال فنی چند فصل دیگه مونده ؟