متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    تِس(4)

  • تعداد نظرات : 4
  • ارسال شده در : ۱۳۹۴/۰۲/۰۶
  • نمايش ها : 159

فصل سوم

 

زندگی برای دوربی فیلد ها سخت تر شد.بدون پرنس برای بار کشی،جان دوربی فیلد نمی توانست طبق معمول به خرید و فروش بپردازد.

او هرگز سخت و یا بطور منظم کار نکرده بود و حالا تنها گاهی احساس می کرد دوست دارد کار کند.تس نگران بود که چگونه می تواند به خانواده اش کمک کند.

یک روز،مادرش به او پیشنهادی داد.این خوش شانسی است که ما خون اشرافی شما را پیدا کرده ایم،تس.آیا تو می دانی که یک بانوی بسیار ثروتمند به نام خانم دوربرویل آن طرف جنگل زندگی می کند؟

او باید از خویشاوندان ما باشد.تو باید پیش او بروی وادعای خویشاوندی کنی و از او برای مشکلاتمان درخواست کمک کنی

تس گفت:من دوست ندارم چنین کاری بکنم.اگر چنین بانویی وجود دارد کافی است که با او صمیمی باشیم.ما نمی توانیم از او انتظار کمک داشته باشیم.

- عزیزم تو می توانی هر کسی را وادار کنی.علاوه بر این ممکن است اتفاق دیگری رخ دهد.تو هرگز نمی دانی.و مادرش عاقلانه سرش را تکان داد.

تس با ناراحتی گفت:ترجیح می دهم کار پیدا کنم.

زن رو به شوهر کرده و گفت:تو چه می گویی دوربی فیلد؟

او با غرور گفت:من دوست ندارم فرزندانم تقاضای کمک کنند.من رئیس قدیمی ترین شاخه خانواده هستم و خانواده شریفی همچون ما نباید تقاضای کمک کند.تس نمی توانست دلایل او برای نرفتن را بپذیرد.

ـ خب،مادر از آنجائیکه اسب را من کشتم فکر میکنم که باید بروم.ولی به این فکر نکنیدکه او برای من شوهری پیدا کند.

جوآن معصومانه گفت:چه کسی گفته من چنین نظری داشتم؟

ـ مادر من تو را می شناسم ولی می روم.

صبح روز بعد تس، پیاده به طرف شاستون رفت.شهری که او زیاد نمی شناخت و از آنجا با درشکه به ترانتریج رفت. درۀ بلک مور تنها دنیای او بود و هرگز از این دره، دورتر نرفته بود.

تمام دانش او از درسهایی بود که در مدرسۀ روستا یاد گرفته بود که یک یا دو سال پیش آن را ترک کرده بود.همینکه مدرسه را ترک کرد تلاش کرده بود با کمک در مزارع یا دوشیدن شیر گاوها یا درست کردن کره مقداری پول بدست آورد.

او مادرش را به خاطر بدون فکر زائیدن بچۀ زیاد مقصرمی دانست. جوآن دوربی فیلد خودش مثل یک بچه بود و هرگز در مورد آینده فکر نمی کرد.

این تس بود که نگران بود و کار می کرد و نسبت به برادران و خواهران کوچکش احساس مسئولیت میکرد.

پس طبیعتاً تس بود که باید خانواده اش را در خانوادۀ دوربرویل معرفی کند.

درترانتریج از یک تپه بالا رفت و یک پیچ را رد کرد سپس خانه را دید.او شگفت زده ایستاد. بزرگ و تقریباً جدید بود.قرمز پررنگ در برابربوته های سبز اطراف آن.

پشت آن جنگلی قدیمی به نام چیس قرار داشت.گلخانه ها و باغهایی بود که از آنها خوب نگهداری می شد.اینجا کمبود پول نیست.تس مردد شده بود تقریباً ترسیده بود.

با خودش گفت: من فکر می کردم خانواده ای قدیمی هستیم ولی اینها جدید است!آرزو کرد ای کاش نیامده بود.

از یک جهت حق با او بود .همه اینها متعلق به دوربرویل ها یا استوک دوربرویل ها همانطور که ابتدا خود را می نامیدند بود.استوک ها یک خانوادۀ تاجر شمالی بودند که وقتی به جنوب نقل مکان کردند یک اسم قدیمی با مفهوم برگزیدند تا به اسم خود اضافه کنند.

چنانچه تس بیشتر ازهرکس دیگری به دوربرویل تعلق داشت ولی این را نمی دانست.

مرد جوانی در باغ ظاهر شد. حدود بیست و چهار ساله به نظر می رسید،او بلند قد و تیره پوست بود،با لبهای کاملاً قرمز وسبیل سیاه که در انتها پیچ خورده بود.

او که کاملاً مجذوب تس شده بود گفت:خب،زیبای من چه کاری می توانم برایتان بکنم؟من آقای دوربرویل هستم.

این به تمام جرات تس نیاز داشت تا پاسخ دهد.من به دیدن مادرتان آمدم،آقا.

متاسفم نمی توانید او را ببینید.او بیمار است.برای چه می خواهید او را ببینید؟

من...من...ظاهراً احمقانه است!

او با مهربانی گفت:من چیزهای احمقانه را دوست دارم مهم نیست.دوباره سعی کن عزیزم.

آقا،من آمدم بگویم ما و شما از یک خانواده هستیم.

- آهان، خویشاوندان فقیر!

- بله.

- استوک ها؟

- نه دوربرویل.

- اوه بله،البته،منظورم دوربرویل است.

ـ ما چندین دلیل داریم که دوربرویل هستیم.یک قاشق قدیمی نقره و یک مهر، درخانه داریم.ولی مادرم از قاشق برای هم زدن سوپ استفاده می کند.

مادرگفت باید به شما بگویم چون ما قدیمی ترین شاخۀ خانواده ایم و در یک تصادف اسبمان را از دست دادیم.

الک دوربرویل گفت:خیلی مادرت با محبت است و من قطعاً آن را رد نمی کنم.

او با تحسین به تس نگاه می کرد که صورتش از خجالت سرخ شده بود.و برای دیدار دوستانه آمده ای؟

تس که ناراحت به نظر می رسید آهسته گفت:فکر می کنم اینطور است.

دختر عموی زیبا بیا اطراف باغ قدم بزنیم تا زمانی که به خانه برگردی.تس می خواست هر چه زودتر آنجا را ترک کند اما مرد جوان پا فشاری می کرد. اورا به گلخانه برد.

او پرسید:توت فرنگی دوست داری؟

تس گفت:بله،وقتی رسیده باشند.

اینها حالا رسیده اند وبا این حرف دوربرویل یکی چید و به طرف دهان او برد.

او گفت:نه،نه.ترجیح می دهم خودم بچینم.

ولی الک آن را در دهانش گذاشت.در موهای او گل رز گذاشت و سبدش را از توت فرنگی و گل، پر کرد.به او غذا داد بخورد و او را تماشا می کردو خودش در سکوت سیگار می کشید.

تس بزرگتروزنانه تر،از آنکه واقعاً بود به نظر می رسید.الک نمی توانست چشم از او بردارد.

تس نمی دانست که لبخند معصومانۀ اوبه گلهایی که درپشت دود سیگار بودند علت اندوه آینده، در زندگی او خواهد بود.

الک پرسید: اسم تو چیست؟

ـ تس دوربی فیلد.ما درمارلوت زندگی می کنیم.

ـ باید ببینم مادرم می تواند جایی برای تو پیدا کند.

آنها خداحافظی کردند و تس با سبد توت فرنگی و گلها به سمت خانه به راه افتاد.

پس بدین گونه آغاز شد.چرا باید با آن مرد آشنا می شد،و تا به این حد مجذوب او شد؟

با این حال برای یک مرد واقعی او تنها یک خاطره نیمه فراموش شدۀ یک پایکوبی بعد ازظهردر یک مزرعۀ روستایی بود.

در زندگی، مرد عاشق واقعی به ندرت در زمان واقعی برای عشق ورزیدن می آید.طبیعت اغلب به درخواست عشق پاسخ نمی دهد. تا خوانندۀ عشق از در خواستش خسته شود.

در این مورد به عنوان یکی از میان میلیونها، آنها دو نیمه از یک کل نبودند که یکدیگر را ملاقات کردند. یک نیمه گمشده جایی دیگر سرگردان بود و دیرترمی رسید .این تاخیر نتایج غم انگیزی در پی داشت.

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


niloofaraaneh
ارسال پاسخ
Tess_2015
ارسال پاسخ

shahryar_2012 آخرش تموم میشه

shahryar_2012
ارسال پاسخ

آخرش چی میشه ؟

amir_sakett
ارسال پاسخ

ممنون