متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    تِس(3)

  • تعداد نظرات : 2
  • ارسال شده در : ۱۳۹۴/۰۲/۰۵
  • نمايش ها : 114

فصل دوم

 

ساعت یازده بود و همۀ خانواده ،هنوز به رختخواب نرفته بودند و ساعت دو صبح روز بعد آخرین زمانی بود که با کندوها راه بیفتند.

در ساعت یک ونیم شب خانم دوربی فیلد وارد اتاقی شد که تس و همۀ بچه ها خوابیده بودند.

او زمزمه کرد:«مرد بیچاره نمی تواند برود»تس، در رختخواب نشست.

- ولی برای زنبورها دیر می شود.باید آنها را امروز ببریم.

خانم دوربی فیلد با تردید پرسید:شاید یک مرد جوان برود؟یکی از آنها که دیروز با تو می رقصید؟

تس با غرور گفت:او!نه،خدا نکند!من خیلی شرمنده می شوم!فکر کنم من بتوانم بروم اگر آبراهام کوچولو با من بیاید.

تس و آبراهام لباس پوشیدند،پرنس،اسب پیر را با درشکۀ پر از بار،بیرون بردند و در تاریکی به راه  افتادند.آنها با نان و کره و گفتگو کردن به خودشان دلخوشی دادند.

آبراهام پس از سکوت گفت:«تس»

- بله آبراهام.

- خوشحال نیستی که ما یک خانوادۀ اشرافی هستیم؟

- نه چندان.

- ولی تو خوشحالی که می خواهی با یک مرد شریف ازدواج کنی؟

تس گفت:چی و سرش را بلند کرد.

«خویشان اشراف ما کمک می کنند تا تو با یک مرد شریف ازدواج کنی»

من؟ما هیچکس را نداریم.چگونه این چیزها درسر تو رفته؟

شنیدم آنها در خانه در این باره حرف می زدند.یک خانم ثروتمند از خانوادۀ ما در ترانتریج هست،و مادر می گفت که اگر تو ادعا کنی با او خویشاوندی،او به تو کمک میکند با یک مرد شریف ازدواج کنی.

ناگهان خواهرش ساکت شد.آبراهام به صحبتهایش ادامه داد و بی توجهی خواهرش را متوجه نشد.

- تس،گفتی ستارگان دنیا دارند؟

- بله.

- مانند دنیای ما؟

- آنها مانند سیب به نظر می رسند.بیشترشان خوبند و چند تایی هم بد.

- ما روی کدام زندگی میکنیم؟خوب یا بد؟

- بد.

-اگر روی نوع خوبش زندگی می کردیم،چقدر چیزها فرق می کرد؟

- خب،پدر مریض نمی شد و سرفه نمی کرد و مادر همیشه در حال شستشو نبود.

- و تو یک بانوی ثروتمند واقعی می بودی و مجبور نبودی با یک مرد شریف ازدواج کنی.

- اوه،ابی،دیگر درمورد آن حرف نزن!

سر انجام آبراهام در درشکه به خواب رفت.تس اسب را می راند.به تدریج به رویا فرو رفت.

او می توانست پدرش را ببیند که از غرورش عقلش را از دست داده و مرد شریف و تصورات مادرش که در حال خندیدن به خانوادۀ فقیر دوربی فیلد است.

ناگهان او با سر و صدا و تکان شدیدی از رویایش بیدار شد.اتفاق وحشتناکی افتاده بود.

او پرید پائین و دریافت که کالسکه پست که با سرعت در جاده تاریک می رانده به درشکه آهسته و بی نور او بر خورد کرده است.

پرنس بیچاره آسیب جدی دیده بود ودید که او روی زمین افتاده است.

- راننده پست گفت:شما در سمت خلاف جاده بودید.من باید با پست بروم،ولی به محض اینکه بتوانم کسی را برای کمک به شما می فرستم. بهتر است شما با درشکه تان همین جا بمانید.

او به راهش ادامه داد،تس ایستاد و منتظر ماند در حالیکه اشک از گونه هایش پایین می ریخت.هوا روشن شد.

پرنس، بی حرکت دراز کشیده بود و چشمانش نیمه باز بود.

تس فریاد میزد:همه اش تقصیر من بود.حالا پدر و مادر چگونه گذران زندگی کنند؟ابی،ابی،بیدار شو،ما نمی توانیم با کندوها به راهمان ادامه دهیم.پرنس مرده!وقتی ابی فهمید چه اتفاقی افتاده،صورتش شبیه یک پیرمرد شد.

او در میان اشکهایش گفت:به خاطر این است که ما روی یک ستارۀ بد زندگی می کنیم،این طور نیست تس؟سر انجام مردی با اسب رسید تا درشکه را به کستر بریج ببرد و کندوها را برساند و سپس در راه برگشت پرنس را جمع کند.

وقتی آنها به خانه رسیدند خبر را به خانواده اش داد.آنها از دست او عصبانی نشدند ولی او خودش را کاملاً مقصر می دانست.

وقتی دوربی فیلد شنید که بخاطر جسد پرنس تنها چند شیلینگ به او می دهند بر حسب موقعیت خودی نشان داد.او پا فشاری می کرد ما دوربرویل ها اسبهایمان را برای گوشت گربه نمی فروشیم.

و روز بعد او سخت تر از معمول کارکرد تا گوری بکند که پرنس را دفن کند.همه بچه ها گریه می کردند.

آبراهام در حالیکه گریه می کرد پرسید:آیا او به بهشت می رود؟

ولی تس گریه نکرد.صورتش خشک و رنگ پریده بود.او احساس می کرد که یک دوست را کشته است.

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


niloofaraaneh
ارسال پاسخ
shahryar_2012
ارسال پاسخ


ممنون