متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

یلدا به سبک همخونه

بلاگ كاربران


 

درود، وقت بخیر 

 

هرکسی چند تا خاطره ی جالب از دوران تحصیلش داره. خاطره های

بعضی ها چند سالی خاک خوردن و بعضی ها که هنوز هم تحصیل

می کنن  هر روزشون یه فرصت تازه برای ساختن خاطره های خوبه!

بخش سرگرمی تصمیم گرفته مثل سال گذشته به مناسبت شروع سال


تحصیلی جدید، مسابقه ای برگزار کنه. 

 

 

موضوع مسابقه چیه؟

 

موضوع مسابقه خاطره های جالب و شیطنت های دوران تحصیل (مدرسه و

 

دانشگاه) هست. خاطره

 

هایی که یادآوری اونها لبخند به لبتون میاره.

 

 


چه کار باید بکنیم؟

 

کافیه  خاطره ی جالبتون رو (به صورت خلاصه) به صورت پیام خصوصی برای بخش

 

سرگرمی ارسال کنید . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


پیشاپیش سپاس


سرگرمی سازان

نظرات دیوار ها


sarra2015
ارسال پاسخ

TiaraRezaee :
سارا جان خاطره نویسی پارسال تو بلاگ بود خصوصی نبود .... چون همه شون خوب بودن من به همه جایزه دادم :)

اوکی
ممنون عزیزم

تیــارا
ارسال پاسخ

sarra2015 :
سلام
حتما.
من پارسال هم شرکت کردم ولی خاطره هام بلاگ نشد.

سارا جان خاطره نویسی پارسال تو بلاگ بود خصوصی نبود .... چون همه شون خوب بودن من به همه جایزه دادم

hosein12345
ارسال پاسخ

سال دوم راهنمایی بودم ( زمان جنگ - سال 64)
و از طرف مدرسه فقط بچه هایی را که داخل انجمن اسلامی بودن را میبردن اردو یا بازدید علمی....
منم یکروز که میخواستن این عزیزان را ببرن کاخ سعدآباد، بدون اینکه کسی بفهمه داخل مینی بوس شدم و ماشین راه افتاد.
.....
داخل کاخ بودیم که تازه فهمیدن من داخل لیست نبودم!
اونروز گذشت و فرداش میخواستن باهام برخورد انضباطی کنند که چون شاگرد عالی مدرسه بودم فقط بهم تذکر دادن ولی
خیلی بهم خوش گذشت

ممنون

sarra2015
ارسال پاسخ

سلام
حتما.
من پارسال هم شرکت کردم ولی خاطره هام بلاگ نشد.

hosein12345
ارسال پاسخ

از عزیزانی که این بخشو اداره میکنند بسیار متشکرم
....
خاطرات دوران تحصیل که زیاده
و نمیدونم کدامشو باید بگم!

SargarmiSazan
ارسال پاسخ

دوستانی که در قسمت نظرات خاطره بنویسند در مسابقه شرکت نخواهند داشت .

00arminkarimi
ارسال پاسخ

معدل پیش دانشگاهیم شد 4 و نیم
بخاطرش سه ماه از مدرسه اخراجم کردن

تیــارا
ارسال پاسخ

دوستان لطفا فقط به صورت پیام خصوصی ارسال کنید

ممنون

Tina_jo0n
ارسال پاسخ

arsham00 :
اول دبیرستان با 3 تا از دوستان همیشه تا مدرسه پیاده می رفتیم.:)
تو را از بس شیطونی می کردیم و سرگرم بودیم همیشه دیر میرسیدیم چون در اصلی مدرسه 5 دقیق مانده به کلاس بسته میشد مجبور بودیم از دیوار پشت مدرسه بریم
تو واین همیشه تکرار میشد بعد یواشکی بدون اینکه مدیر یا ناظم متوجه بشه می رفتیم کلاس.:abro
یکی از روزا که طبق معمول دیر رسیدیم از همان دیوار پشت به ترتیب یکی از بچه ها جلوتر از من از دیوار رفت بالا بهش گفتیم اوضاع امن هست
چیزی نگفت و پرید ان ور من دومین نفر رفتم بالا و دیدم ای وای ناظم پشت دیوار نشسته فقط با اشاره بهم گفت که صدام در نیاد و بپرم ان ور:-SS
خلاصه یکی یکی
همه پریدن این ور و بعد یکی یک کشیده زد بهمون و گفت برید دفتر هر کدوم یک نامه داد دستمون و گفت برید خونه و با اولیاتون بر گردید.
روز سختی بود بعد جلو والدین ازما تعهد گرفتن دوباره بر گشتیم کلاس :D

خیلی شیطون بودی خدایی

آراگل
ارسال پاسخ

arsham00 :
اول دبیرستان با 3 تا از دوستان همیشه تا مدرسه پیاده می رفتیم.:)
تو را از بس شیطونی می کردیم و سرگرم بودیم همیشه دیر میرسیدیم چون در اصلی مدرسه 5 دقیق مانده به کلاس بسته میشد مجبور بودیم از دیوار پشت مدرسه بریم
تو واین همیشه تکرار میشد بعد یواشکی بدون اینکه مدیر یا ناظم متوجه بشه می رفتیم کلاس.:abro
یکی از روزا که طبق معمول دیر رسیدیم از همان دیوار پشت به ترتیب یکی از بچه ها جلوتر از من از دیوار رفت بالا بهش گفتیم اوضاع امن هست
چیزی نگفت و پرید ان ور من دومین نفر رفتم بالا و دیدم ای وای ناظم پشت دیوار نشسته فقط با اشاره بهم گفت که صدام در نیاد و بپرم ان ور:-SS
خلاصه یکی یکی
همه پریدن این ور و بعد یکی یک کشیده زد بهمون و گفت برید دفتر هر کدوم یک نامه داد دستمون و گفت برید خونه و با اولیاتون بر گردید.
روز سختی بود بعد جلو والدین ازما تعهد گرفتن دوباره بر گشتیم کلاس :D

باحال بود....

AZAD
ارسال پاسخ

بسایر عالی
منکه خیلی خاطره دارم

arsham00
ارسال پاسخ

اول دبیرستان با 3 تا از دوستان همیشه تا مدرسه پیاده می رفتیم.
تو را از بس شیطونی می کردیم و سرگرم بودیم همیشه دیر میرسیدیم چون در اصلی مدرسه 5 دقیق مانده به کلاس بسته میشد مجبور بودیم از دیوار پشت مدرسه بریم
تو واین همیشه تکرار میشد بعد یواشکی بدون اینکه مدیر یا ناظم متوجه بشه می رفتیم کلاس.
یکی از روزا که طبق معمول دیر رسیدیم از همان دیوار پشت به ترتیب یکی از بچه ها جلوتر از من از دیوار رفت بالا بهش گفتیم اوضاع امن هست
چیزی نگفت و پرید ان ور من دومین نفر رفتم بالا و دیدم ای وای ناظم پشت دیوار نشسته فقط با اشاره بهم گفت که صدام در نیاد و بپرم ان ورS
خلاصه یکی یکی
همه پریدن این ور و بعد یکی یک کشیده زد بهمون و گفت برید دفتر هر کدوم یک نامه داد دستمون و گفت برید خونه و با اولیاتون بر گردید.
روز سختی بود بعد جلو والدین ازما تعهد گرفتن دوباره بر گشتیم کلاس