متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

دیوار کاربران


rayan_send
rayan_send
۱۳۹۹/۰۳/۱۳



= +5

Milad0
Milad0
۱۳۹۹/۰۳/۱۳

چرا اینقدر تلخی با من
من که چیز زیادی نخواستم
فقط اسمت رو به من بگو

shahabodin1373
shahabodin1373
۱۳۹۹/۰۳/۱۱

http://dl.musiclove.ir/BIKALAM2/1.mp3

آرامش سهم قلباتون

Tom Cat
Tom Cat
۱۳۹۹/۰۳/۱۰

شنبه ی زيباي ديگري از فصل بهار آغاز شد…

اميدواريم هفته ای سرشار از لطف و رحمت پروردگار در پيش رو داشته باشيد

have a good week


ftp024
ftp024
۱۳۹۹/۰۳/۰۹

آهوان

PARADISE7777
PARADISE7777
۱۳۹۹/۰۳/۰۷

امروز باید
گام هایم را محکم تر بردارم
وقتی
با هر نشانه روشن
بوی دوست را نزدیک تر حس می کنم
باید همه چیز در من
آغازی تازه باشد . . .

SILENT62
SILENT62
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می‌برد
مثلا به ایستگاه‌های متروک
به خلوتِ زنگ زده‌ی واگن‌ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...
وقتی عاشق شدی
ادامه ی این شعر را
تو خواهی نوشت!

ftp024
ftp024
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

ftp024 :
حلول ماه شوال و عید سعید فطر بر شما دوست عزیز مبارک باد...
{h} {h} {h}

ممنون دوست خوبم

Tom Cat
Tom Cat
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

حلول ماه شوال و عید سعید فطر بر شما دوست عزیز مبارک باد...

ftp024
ftp024
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه
که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد
گذارش از دل تاریک دره های ازل،
به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد
چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطار
نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
درین قطار به سر می برند، خواه نخواه
دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
وجود مختصری در میانه دو عدم
به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم
به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
به سرنوشت بشر
به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان درین ستم بازار
به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند
به همرهان عزیزی که زودتر از ما
در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند
به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
به گرم پوئی باد،
به سرد مهری ماه؛
که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه
صدای سوت قطار
ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد
پیاده باید شد!
در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک
تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج
نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد
فریدون مشیری