متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران


  • در غیاب تو ...

  • لازم نیستکوچه های شب راپا به پای باددنبال پنجره ی خانه ی تو بگردم!می دانم نیستیو من این همه شعر رابیهوده به بال قاصدک ها سنجاق کرده ام!لازم نیستسراغت را از پروانه ها بگیرموقتینبودنت رامی توانم از چشم شمعدانی ها بخوانماز پنجره ایکه دیگر به خیابان باز نمی شوداز این بارانکه بی امان می بارد و عاشقانه نیستو از پاییزکه با باغچه ی کوچکماناین همه سر سنگین است!…
  • آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

  • آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی اعتباراین همه غافل شدن از چون منی شیدا چراشور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جو…
  • گنجشک کوچک من باش

  • به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم». و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد. من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم من به خوبی ها نگاه کردم چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست، بزرگ ترین اقرارهاست. من به اقرارهایم نگاه کردم سال بد رفت و من زنده شدم تو لبخندی زدی و من برخاستم دلم می خواهد خوب باشم دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم نگاه کن با من بمان..…
  • ترانه دیدار

  • با تو بودن خوبستو کلام تومثل بوی گل، در تاریکی استمثل بوی گل در تاریکیوسوسه انگیز استبوی پیراهن تومثل بوی دریا، نمناک استمثل باد خنک تابستانمثل تاریکی، خواب انگیز استگفتگو با تومثل گرمای بخاری و نفس های بلند آتشمی برد چشم خیالم راتا بیابان های دورترین خاطره هاکه در آن گنجشکان بر سنبل گندم هااهتزازی دارندکه در آن گل ها با اختر ها رازی دارندنوش خند تومی برد گرگ نگاهم راتا چراگاه چالاک ترین آهو هامی …
  • جنون

  • با این دروغ رنگی درشتکه در میان پلک هایت موج می زندبا این پاهای کشیده و محکمکه یاد مردانگی های رو به انقراض رادر من زنده می کندبا این دهان گوشتی خوش فرمکه به نام کوچک من عادت نکرده اندبا این صدای دو رگه سرخوشکه یک دوستت دارم از آن نمی چکدچه کرده ای با من!؟با من چه کرده ای!؟که بر زمینم می زنی و منهر بار بلند می شومو باز می خواهمت. …
  • دروغ که می گویی

  • دروغ که می گوییچشم هایت پر از پسر بچه می شوددروغ که می گویییک چیزی کنج مردمک اتمهربانی ام را تحریک می کندتا برای پسر بچه های چشم هایتشکلات و پنجره بیاورمتا بی ترس تنبیهشیشه ها را بشکنی بین بازیهیچ می دانستیدروغ که می گوییدرد می گیرد سر هر لبخندمتا تخت باشدخیال تو و بازی هایتکه باورت کرده ام.…
  • دیوانگی بد نیست

  • یوانگی بد نیستبرای یک بار هم که شدهدیوانه تر از من باشو بگذار چنان گم شوم در توچنان گم شوی در منکه یکی دیده شویم از بالاو خدا خیال کندیکی از ما دو نفر را گم کرده استبگذار تعجب کند از حواس پرتی اشو باورش شود زیادی پیر شدهو جهان را به ما بسپارد.ما جهان را به آغاز زمین می بریمو پلنگ ها آهوها را نمی درندو نفت و اتم را حذف می کنیم از خلقتتا این همه جنگ نشود!دیوانگی بد نیستهوس کرده امچنان گیج شوم از توچ…
  • دشت ها نام تو را می گویند

  • دشت ها نام تو را می گویندکوه ها شعر مرا می خوانندکوه باید شد و ماندرود باید شد و رفتدشت باید شد و خوانددر من این جلوه ی اندوه ز چیست؟در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟در من این شعله ی عصیان نیازدر تو دمسردی پاییز که چه؟حرف را باید زددرد را باید گفت.سخن از مهر من و جور تو نیستسخن از تومتلاشی شدن دوستی استو عبث بودن پندار سرورآور مهرآشنایی با شور؟و جدایی با درد؟و نشستن در بهت فراموشییا غرق غرور؟سینه ام آ…
  • حکایت

  • خر سلطان جنگل شد!خر همه ی حیوانات را مجبور کرد که ساعت شش صبح بیدار شده و شش عصر بخوابند!در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند شش لقمه غذا بخورند.وقتی خواستند بازی کنند، هر تیم شش بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز شش دقیقه باشد.کارها خوب پیش می رفت و خر قوانین ششگانه ای وضع کرد.در یک روز دل انگیز پاییزی، خروس ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آو…
  • بنگر ز جهان

  • بنگر ز جهان، چه طَرْف بربستم؟ هیچوز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچشمع طربم ولی چو بنشستم، هیچمن جام جمم ولی چو بشکستم، هیچ. افسوس که بی فایده فرسوده شدیموز داس سپهرِ سرنگون سوده شدیمدردا و ندامتا که تا چشم زدیمنابوده به کام خویش، نابوده شدیم. اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حل معما نه تو خوانی و نه منهست از پس پرده گفقگوی من و توچون پرده برافتد نه تو مانی و نه من.از من اثری ز سعی ساقی مان…