متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    گذشته

  • تعداد نظرات : 1
  • ارسال شده در : ۱۳۹۳/۰۶/۱۹
  • نمايش ها : 49

گذشته
 

زمانی چقدر زندگی برایم شیرین و زیبا بود...لحظه شماری میکردم

برای فرداو امروز چه غریبانه سر بر زانوانم نهاده ام و از پس اشک هایم

باز نگاه به گذشته هامی اندازم...اگر میدانستم فردایی اینچنین انتظارم

را میکشد هرگزنگاهم را به فرداها نمی سپردم وخود را به اینجا نمیرساندم...

آه اگر باز میگشتند روزهایی که قلبم مالامال عشق و محبت بود و شیرینی

 زندگی را مزه مزه میکردم...

افسوس که همیشه خیلی زود دیر میشود و حسرتی را بر دلت خواهد

 گذاشت که جبرانی ندارد...

همیشه حسرت کارهایی را که باید انجام میدادی و ندادی و کارهایی که

 نبایدانجام میدادی و انجام دادی به دنبالت سایه به سایه تا آخرین

لحظات عمرت می آید...

هیچ گاه نمیتوانم توصیف کنم که چه گذشته!!! زمانی قلبم از شدت

 هیجان واشتیاق به تپش می افتاد و توان آرام شدن نداشت...و اکنون

 قلبم حسی داردکه هنوز توصیفی برایش  پیدا نکرده ام...یک جور

 احساس شکستگی واقعی که از درون نیز آتش گرفته و آتشی که هنوز

 خاموش نشده و همچنان میسوزد...گاهی فکر میکنم چه میشد اگر جایی

 بودم که آرزویش را داشتم؟!!! آیا دنیابه آخر میرسید یا اینکه چیزی از

 جهان به اختلال میفتاد؟!!!

مگر آرزوی من چه بود؟!!! هنوز در حیرت و سرگردانی به سر میبرم...

خدایا کاش میتوانستم بفهمم چه میگویی و حکمتی را که همه از آن

 دم میزنند درک میکردم...من بنده کم عقل تو اما تو که مفرح ذاتی

و داننده ی آگاه و کامل چرا به بنده ی خود نمی فهمانی  چه شده و چرا؟؟!!

سوالاتی در ذهن دارم که هیچ کس جز تو نمیتواند پاسخی برایش بیاورد...

و افسوس که تو همچنان نگاهت را از من گرفته ای...من گناهکار...

اما تویی که بخشنده ای و کریم چرا دستم را نمیگیری و بلندم

نمیکنی؟؟؟شاید هم حق داری ...بنده هایت من را به خودخواه بودن و

 طلبکار بودن نسبت داده اند...اما من مطمئن هستم که تو چنین نمی اندیشی...

تو از همه چیز آگاهی...

مگر نباید از تویی با این عظمت و جلال حاجتی بزرگ داشت؟؟ برای خدایی

که جهانی اینچنین آفرید خواسته ی من هیچ است...اما چرا نه را

نمیدانم؟!!نمیدانم...

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


mina0073
ارسال پاسخ

ممنون........