متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران


  • مـآدر

  • فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم! بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر... آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم... شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود... دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم... گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر... میدانـم سِنی از جُفتمان گُذشته اَست... تو با تجربه تر از قبل با مُو های سپیــد و مــَن حِسابی قَد کشید…
  • با تو

  • آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود! امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه... مـَرا نیاز است به یــک بغـل... حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد... در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن.. به آغـُوشــَت که دَعوت میشَوَم... یعنــی،مَرا ترسی نیســت از در کنارت بودَن... از استشمـآم ع…
  • خُودکشــی

  • یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود... یه روز بهش گفتم چند سالته،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال! بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری! چند لحظه سکـوت کرد... گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟! چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز چِشماش بسته بود،دکترِش اومد ازش پرسیدم کی چشماش رو باز میکنین؟ گفت فر…
  • نمیــدانــَم

  • ایــن روزهـآ ساده تر از همیشه میپـُوشـَم! نه مثل همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه مـُوهایـَم را شانه میزنَم،نه حِس و حال چایی دَم کَردن برای صبحانه را دارَم! به یک لقمه نان و مُربایی که فرق نمیکنَد چه باشد و دَست کشیدَنی تـُوی مُوهایـَم بَسَنده میکنم... دیگــر آینه اتاقـَم هَم خسته شُده اَست از اینکه خـُودَم را در آن نمیبیـنَم! حـَتی ریش هایــَم را نیــز حِس و حال کُوتاه کَردن،نیــست! در …
  • تِکرار

  • اگر زمان به عَقب برگردد:از هَمان روز هایی که خُودم را شناختـَم،قطعاً به کلاس نَقاشی خواهَم رفت! اجازه میدَهَم خانواده اَم،رَنگ و مُدل لباس هایَم را انتخاب کنند! از مـآدرَم پُول میگیرَم و از بقالی سرکوچه مان بجای چیپس و پُفک شیر خواهَم گِرفت... و در همان کُودکی عاشق تو میشَوَم... در مدرسه بیشتر میخندَم و با دوستانَم بیشتر بُدُو بُدو خواهَم کَرد... خانه که آمدَم رو به روی تل…
  • غُرُوب

  • همیشه فِکر میکَردَم، حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم... اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد! اُو چایی تازه دَرم دارچیــنی برایــَم بیاورد، کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم... خوش حال باشیــم! اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم... فَصلَش فرق نمیکنَد،مثلاً پاییز،اوایـل آبان... مَن با بیژامـِه ای کُردی و یک زیرپُوش سفیــد ساده... …
  • سلیقه

  • بـَرف میباریــد! هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ... در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد... آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم! سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم  کنید؟ اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟ اَگِه میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارید... باشه چند لحظه منتظر بمونید... نه اینط…
  • صُبحونه

  • صُبح شُده،بیـدار شُو! نه خَسته اَم خوابـَم میــآد! باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار! نه ترجیح میدَم برَم سَرکار... چرا تو که خوابت میومد! خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد! چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟ آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن بهتر میاد و جایگزینَم میشه! خب بشه،بلاخره اونم باید از یه جایی شروع کنه! نه دیگه،…
  • مَرگ

  • اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم! تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش... شیرین است یا تَلخ؟! مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟ برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت! مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم! کاری هَم با این نَدارم که روزی چَند بار میمیرَم و تو زنده اَم میکنی! مَرگ حقیقــی سَرد است؟خاموش است؟گَ…
  • شیریــن

  • هَر شَب که تو میخوابی،مَن آسمان را به زَمیــن وَصل میکنَم! برای چـِه؟!تـُو بِگُو! برای اینکه تو میخوابی؟نه برای اینکه خودت نمیخوابی؟نه بگذار راحتت کنم،برای اینکه به خوابَت آیــَم... چـِرا؟برای چه آسمان به زَمین؟ برای اینکه خوابَت را شیـرین کنَم!از این کار سخت تَر مَگَر داریم؟ آری،که مَن بخوابَم و تو به خوابَم آیی! مَن،هَر صُبح که تو از خواب بیدار میشَوی! یکی از درُونَم می آید و ب…