متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران


  • خسته

  • یه روز کشیدَمِش کنار! گفتم بشین رو این صندلی! میخوام چند کلمه باهات مَردونه صُحبَت کنم! وایسادَم رو به روش،میدونی:من مسئول تمامی اتفاقاتی که میوفته توی زندگیمونم! من نمیخواستم اذیتت کنم! نمیخواستم آدم بدی باشم! ناراحت میشی ازَم،امّا کارایی که میکنم عَمدی دَرِش نیست! وسط حَرفَم پرید:تو باید همینطوری ادامه بدی! چی داشتم میگفتم اصلاً... مگه تو اذیت نیستی؟ چرا هستم،ولی تو باید همین…
  • دیوونه

  • بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری میکردن! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی میکردم خودمو باهاش بُکُشَم،چند بار اقدام کرده بودم ولی خب نتیجه نمیداد،هر بار از شا…
  • نَفَهــم

  • دست هایت را به مَن بده! حال تا چِشمانَم کار میکنند فَقط تاریکی اَست و مـَن! بیرون بیا،کَمی با مَن باش! حال دیگر کَسی مَسخره اَم نمیکـنَد... راحَت باش،خجالَت نَکـِش،برای خُودَت چای تازه دَمی بِگُذار... حال انـدکی بخندیـم،چه میشَوَد مَگر؟ یک بار هَم ما به ریش این اَفراد الکی،الکی بخندیم! چه پیر و شکَسته شُده ای،این روز ها را دَر مَن چگونه طی میکنی؟ بی تفاوت؟ساده؟چرا فقط میگذریــم؟ …
  • لَحظات

  • میگونَد یک بار مَرگ یک بار زندگی ولی مَن برعکس دیگران میگویَم! آدَم یک روز برای همیشه تَه میکشَد... همه را کنار میگذارد،زیر پا میگذارد! میشوُیَد،روی طَناب پَهن میکنَد... جارو میزَند،گَرد و خاک هایَش را میتکاند... اینجا درست لحظه ایست،که همه چیز برایَش حسابی تمام شده است! دُنبال بهانه ای برای تمام شُدَن است،برای رَفتـَن به دور تریــن نقطه ممکن... بار و بندیلَ…
  • جدید

  • یهـُو صدای مامانـَم پیچیـد تو گُوشـَم! که لباسات پاره میشه ها،دَمِه عیـدی،هر روز نپوش این لباس های نـُو رو،کمتر برو جُلو آیـنه،چِشم میزنی خـُودت رو ها! منم از این اتاق سریـع جُلو آینه چندتا ژست جدید میگرفتمو با شنیدن این صدا بدو بدو لباسام رو عوض میکردم،میذاشتَمِش توی کُمدَم که مَبادا پاره شَن! تا میخواستَم برم بیرون از اتاق،مادر با ظَرف اسپند میومد جُلوم،که بترکه چشم حسود،ماشاءالله بزرگ شده…
  • خوب

  • یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده... البته جوابش به اینکه چه کسی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است! مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز حالتان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است! یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا دانشگاه وقتی حالت را میپرسد،خیلی سرد به او پاسخ باید داد،چرا که پشت احوال پرسیَش قطعاً برنامه …
  • اسفــند

  • کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام میخری؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا... قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم خری…
  • مـآدر

  • فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم! بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر... آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم... شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود... دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم... گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر... میدانـم سِنی از جُفتمان گُذشته اَست... تو با تجربه تر از قبل با مُو های سپیــد و مــَن حِسابی قَد کشید…
  • با تو

  • آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود! امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه... مـَرا نیاز است به یــک بغـل... حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد... در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن.. به آغـُوشــَت که دَعوت میشَوَم... یعنــی،مَرا ترسی نیســت از در کنارت بودَن... از استشمـآم ع…
  • خُودکشــی

  • یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود... یه روز بهش گفتم چند سالته،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال! بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری! چند لحظه سکـوت کرد... گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟! چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز چِشماش بسته بود،دکترِش اومد ازش پرسیدم کی چشماش رو باز میکنین؟ گفت فر…