متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

یلدا به سبک همخونه

بلاگ كاربران


  • تکرار

  • میدونی حداقل الان آروم تر از قبل شُدَم... قَبلاً استرس اینو داشتم که نکنه همه چی بینمون خراب شه،نکنه چِشم باز کنَم دیگه نباشه،نکنه دَرد داشته باشه بهم نگفته باشه.... از اون استرس هایی که حداقل یک بار تجربه اش کردیم،اگر هم نکردین ایرادی نداره قطعاً توی آینده تجربه اش میکنید! امّا الان ساعت چهار یا پنج صُبح توی یه خیابون خلوت،انقدر به ماشین گاز میدم و صدای موزیکَم رو بلند میکنمُ با خودم کیف می…
  • جُمعه

  • باز جُمعه آمد! آن هم چـِه جُمعه ای،جـُمعه اُوّل تـیر! جُمعه یـِک روز ساده اَمّا شُلوغ،مـَن با هِزار بازی کُودکـآنه،با دُوچرخه ای دَسته خَرگُوشی گـُم شُده میان رویایی سَرگردان! به دُور مَحلِه کُوچَکـِمان میچَرخَم... دارم با خُودم فِکر میکنـَم اگه از این کوچه جـُون سالم به در ببرم،میتونم چیکار کُنم! آخه میدونین که من یه پِسر شَر شیطون مَحل،توی این کوچه فوتبال بازی کرده بودیم…
  • راحت

  • اولین بار بود بیرون خونه شب میخوابیدَم! اونم تو یه جای رویایی! مشغول حرف زدن بودیم با هم،که ازم پرسید راستی تو خوابت نمیاد؟ منم که هنوز نذاشتم سوالشو تموم کنه گفتم،خواب؟اونم توی این وضعیت؟مگه میشه خوابید؟ دَستمو از زیر سرم آوردم بالا و گفــتم این ستاره رو نگـآه کن،چقدر نزدیکه بهمون! کاش میشد بگیرَمِش توی دستام،بنظرت راسته میگن هرکسی توی آسمون یه ستاره داره؟ اونم دستشو…
  • شروع

  • بیا این تیــغ! یا خُودت رو بُکُش،یا بِکِش رُو رَگ دَست مَن... نَگُو که جَرات هیچکدومِش رو نَداری،چُون خوب میدونَم که الان حداقل جُرات اینکه مَنُو راحَت کُنی رو داری! گریه نَداره که،تَهـِش که چی؟! اصلاً تیــغ رو بیخیال،بیا این یه هَفت تیره با یه دونه گُلوله... میــزنی یا خُودَم بِزنَم؟ چِرا ساکِت شُدی،مگه نمیخواستــی همه چی تمُوم شِه؟ دَستاتو بِده مَن،نمیذارَم بلرزه،فقط کافیه ماشِه رو…
  • اشتباه

  • بیــدار شُو،بیدار شُو! نمیتـُونَم،خَسته اَم،چـِرا مَگِه چیکار کَردی؟! دیروز،بیــن بَد و بَدتَر،باید انتخاب میکَردَم! اُونَم مَجبُور بودَم،وَگرنه!! وگرنه چی؟ انتخابی از بین دو گروه،دروغ و دروغگوتر بود! یه عِده آدم ساده،با یه عِده آدم منفعت طلب... آدمای ساده،مجبوراً به جبر دنبال رو یه سری افراد باشن،چون از قبل به جاشون قول دادن! آدم های منفعت طلب هم که وقتی میبینن منافعِ خودشون در خط…
  • بهتر

  • مـَن شَبیه هَمُون دَسته از آدَم هایی هَستَم که سَرِشون خیلی شلوغه! خُوبه،امـّا نه خیلی! مثلاً نمیتونم گُوشیم رو تو موقع های شلوغی اُوج کارَم جواب بدَم،یا نگران بشَم! انقدر ذهنم درگیر کار میشه که حتی یادم میره باید ناهار بخورم! حتی بعضی وقتا یادم میره یکی هست که منتظره باهاش برم توی خیابون قدم بزنم! خلاصه اینکه جاهایی که باید باشَم،نیستَم! اینا بده،حتی از بَد،هَم بَدتره اصلاً! مثلاً ش…
  • خسته

  • یه روز کشیدَمِش کنار! گفتم بشین رو این صندلی! میخوام چند کلمه باهات مَردونه صُحبَت کنم! وایسادَم رو به روش،میدونی:من مسئول تمامی اتفاقاتی که میوفته توی زندگیمونم! من نمیخواستم اذیتت کنم! نمیخواستم آدم بدی باشم! ناراحت میشی ازَم،امّا کارایی که میکنم عَمدی دَرِش نیست! وسط حَرفَم پرید:تو باید همینطوری ادامه بدی! چی داشتم میگفتم اصلاً... مگه تو اذیت نیستی؟ چرا هستم،ولی تو باید همین…
  • دیوونه

  • بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری میکردن! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی میکردم خودمو باهاش بُکُشَم،چند بار اقدام کرده بودم ولی خب نتیجه نمیداد،هر بار از شا…
  • نَفَهــم

  • دست هایت را به مَن بده! حال تا چِشمانَم کار میکنند فَقط تاریکی اَست و مـَن! بیرون بیا،کَمی با مَن باش! حال دیگر کَسی مَسخره اَم نمیکـنَد... راحَت باش،خجالَت نَکـِش،برای خُودَت چای تازه دَمی بِگُذار... حال انـدکی بخندیـم،چه میشَوَد مَگر؟ یک بار هَم ما به ریش این اَفراد الکی،الکی بخندیم! چه پیر و شکَسته شُده ای،این روز ها را دَر مَن چگونه طی میکنی؟ بی تفاوت؟ساده؟چرا فقط میگذریــم؟ …
  • لَحظات

  • میگونَد یک بار مَرگ یک بار زندگی ولی مَن برعکس دیگران میگویَم! آدَم یک روز برای همیشه تَه میکشَد... همه را کنار میگذارد،زیر پا میگذارد! میشوُیَد،روی طَناب پَهن میکنَد... جارو میزَند،گَرد و خاک هایَش را میتکاند... اینجا درست لحظه ایست،که همه چیز برایَش حسابی تمام شده است! دُنبال بهانه ای برای تمام شُدَن است،برای رَفتـَن به دور تریــن نقطه ممکن... بار و بندیلَ…