متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

400x400
400x400 اینجا جای شماست!

بلاگ كاربران


گاو ما ما می كرد. گوسفند بع بع می كرد. سگ واق واق می كرد و همه با هم فریاد می زدند

حسنك كجایی؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود .

حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آمد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد، كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت می كرد.

 پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد.

پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.

او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .

ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد.

ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد.

كبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد.

او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالایی دارد.

او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...



:(

نظرات دیوار ها


afsoon63
ارسال پاسخ

ممنون عزیزم.

shadi1357
ارسال پاسخ

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
همینه عزیزم دنیایی که عشقش و وفاداریش دروغی بیش نیست چه دنیای پرازدروغی

ツعَلـےツ
ارسال پاسخ
amir_sakett
ارسال پاسخ

خخخخخ
گریهههه

یعنی پارادوکس

هم جای تاسف داره
هم جای خنده تلخ

ممنون از شما

salar_ag
ارسال پاسخ

به همین دلیل است كه دیگر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

عجب!!!!!!!! بگو چرا
مونا کاشف می شود
ارسلان دیوانه...