متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

بلاگ كاربران


یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند ، یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه ،

جن میگه:

من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم !

منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من

 من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !

پوووف!

منشی ناپدید میشه

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من !

من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم !

 پوووف!

مسوول فروش هم ناپدید میشه !

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه

مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


Fereshteh
ارسال پاسخ