متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

#کرمانشاه ♥

بلاگ كاربران

  • عنوان خبر :

    هفت - قسمت ششم

  • تعداد نظرات : 2
  • ارسال شده در : ۱۳۹۶/۰۶/۲۳
  • نمايش ها : 51

در روز روشن و در خانه ی خودم، به حقوق من تعدی شد! ساعتی که گذشت،

کمی آرام تر شدم و به خودم آمدم. فهمیده بودم که در این دعوای آخر، حق،

بیشتر از آن که با من باشد با محسن بود. فکر می کردم که مثل تمام جر و

بحث های گذشته مان، این بار هم رفته تا کمی قدم بزند و به زودی برمی

گردد. با خودم گفتم بگذار تا برمی گردد، سر و سامانی به وضع خانه بدهم.

تلفن را برداشتم و به نمایندگی لباسشویی زنگ زدم اما گفتند که امروز نمی

توانند کسی را بفرستند. لباسم را تنم کردم و روانه ی کوچه و خیابان شدم تا

تعمیرکاری برای لباسشویی پیدا کنم. درست است که حق را به محسن می

دادم اما حرفی که در مورد جهیزیه ام زده بود، به غرورم برخورده بود و باید هر

چه سریع تر و اگر امکان داشت، تا قبل از آن که برمی گردد، خودم لباسشویی

را درست می کردم. هنوز یک روز هم از زندگی مان در آن محله نمی گذشت به

همین دلیل درست اطراف را نمی شناختم اما بالأخره پس از کمی جست و جو،

مغازه ای پیدا کردم که جوان نامرتبی در آن تنها بود. لباس هایش مثل لباس

های اغلب تعمیرکارها سیاه و کثیف بود و حتی خطوطی از آن سیاهی ها، تا

روی صورتش هم نفوذ کرده بود. در کل، جوانی نبود که از نگاه کردن به او لذت

ببری اما این چیزی نیست که بتوانی کسی را به خاطرش سرزنش کنی. جمله

ی معروفی هست که می گوید: " شما زشت نیستید، فقط پول ندارید " . من

معتقدم که حتی زشت ترین آدم ها هم اگر معروف یا پولدار بودند، طرفدارهای

خاص خودشان را داشتند. برای این حرفم هم دلیل قانع کننده ای دارم. یکی از

افراد معروفی را که می شناسید و تحسینش می کنید، بدون شهرت و با لباس

های کاملا معمولی و حتی کمی شلخته، در بقالی محل تصور کنید. حالا

نظرتان چیست؟ آیا بیش از نیمی از زیبایی به موقعیت برنمی گردد؟ مسلما بر

می گردد و این موقعیت  تنها به افراد ثروتمند یا مشهور ختم نمی شود، شما

فقط کافی است تا در مقام یک معشوق قرار بگیرید آن وقت می بینید که همه

چیز چطور به یکباره در مورد شما تغییر می کند. می دانم دارم پرحرفی می کنم

اما بگذارید یک نکته ی دیگر را هم بگویم. قضیه بر می گردد به وقتی که یک

رابطه ی عاشقانه به پایان می رسد. آن وقت معشوق از رتبه ی خود تنزل پیدا

می کند و تبدیل می شود به یک آدم کاملا معمولی. حتی می دانید گاهی با

خودم چه فکر می کنم؟ فکر می کنم شاید بیشتر از پایان یافتن یک رابطه 

عاشقانه، همین تنزل درجه است که شخص را می آزارد. در واقع شخص از این

که می بیند تا چندی قبل شخص خاص و منحصر به فردی در نظر یک فرد بوده

است و دیگر نیست، حس می کند که بخش مهمی از وجودش را از دست داده

است، بخش بزرگی که مربوط به اهمیت آن شخص می باشد. این می شود که

دچار کمبود اعتماد به نفس می شود و بخش خطرناک قضیه آن جاست که

گاهی سعی می کند این کمبود اعتماد به نفس را با شخص دیگری که در اغلب

موارد مورد مناسبی هم نیست، جبران کند. خودم هم خنده ام گرفت، هنوز

ابتدای راه هستم، دو ترم بیشتر روانشناسی نخوانده ام و این طور نظریه صادر

می کنم، شما به بزرگی خود ببخشید. خوب کجا بودیم؟ یادم آمد، خلاصه آن

تعمیرکار جوان را به خانه آوردم و از او خواستم که کارش را انجام بدهد. گفت

کارش کمی طول می کشد به همین دلیل پیراهن محسن را برداشتم و به

حمام رفتم تا خودم آن را بشویم که سریعتر خشک شود. حمام مان در اتاق

خواب بود و آشپزخانه به آن دید نداشت. پیراهن و شلوارم را درآوردم که خیس

نشوم اما همان لحظه یادم افتاد که چند لباس دیگر هم برای شستن دارم. با

همان وضع از حمام بیرون و به سمت سبد لباسی که جلوی در اتاق بود رفتم.

در اتاق باز بود و می شد داخل اتاق را دید اما خیالم راحت بود چون یک راهروی

در دار، آشپزخانه و پذیرایی را از اتاق خواب جدا کرده بود. مشغول جدا کردن

لباس های همرنگ بودم که وجود یک سایه ی اضافی را حس کردم. سرم را

برگرداندم، تعمیرکار در راهرو ایستاده و به من زل زده بود.

(ادامه دارد...)

نویسنده : الهه بهشتی

به اشتراک بگذارید : google-reader yahoo Telegram
نظرات دیوار ها


elahebeheshti
ارسال پاسخ

SAHARAZAD :
جالب بود و خواندنی:)
تشکر{59}

ممنونم سحر جاان

AZAD
ارسال پاسخ

جالب بود و خواندنی
تشکر