متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - mbmb

  • جنسیت : زن
  • سن : 32
  • کشور : ایران
  • استان : گیلان
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : قهوه ای تیره
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : خيلي اجتماعي
  • برنامه مورد علاقه : دیگر..
  • زبان : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : مهربون
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : اسفند
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

2 سال پيش

پارسال انقد بلا سرم اومد
که امسال حتما منو تو برنامه ماه عسل دعوت میکنن )

2 سال پيش

باد می وزد،

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ،هم آسیاب بادی،

تصمیم با خود تو است....

2 سال پيش

جسارت می خواهد¡¡¡¡
نزدیک شدن به افکار دختری
که روزها
مردانه با زندگی می جنگد
اما شبها
بالشش از هق هق های دخترانه خیس است

2 سال پيش

هـر کســی را کــه ایــن روزهــا مـیبــینـی دم از تــنـهــایی میـزند چــه ظـالــمــانه نادیـده گـرفتـیــم خــدایــی را کـــه در ایــن نــزدیـکیستــــ...

❤ ▬▬+❺ ▬▬❤

2 سال پيش

بعضی وقتــــــــا مجبوری تو فضــــــــای بغضت بخنــــــــدی

دلــــت بگــیــره ولـــی دلــگــیــری نــکــنی...

شــــــــاکی بشی ولی شکایت نکنــــــــی …

خیلی چیــــــــزارو ببینی ولی ندیدش بگیــــــــری …

خیلی هــــــــا دلتو بشکنن و تــــــــو فقط سکــــــــوت کنی...

2 سال پيش

شب را دوست دارم!

چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند

چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه چشمان بي فروغم نمي بيند

شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم

از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين

با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟