متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - mamadparsa

  • جنسیت : مرد
  • سن : 27
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : تفریحی میکشم
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • برنامه مورد علاقه : فيلم هاي تخيلي
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : فنی و حرفه ای
  • شغل : مهندس it
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : پسری تنها که از فرد تنهایی رو به این دنیای مجازی آورده،کسی که نتونست تو دنیای واقعی کسی رو پیدا کنه اومد تو دنیای مجازی
  • علایق من : سینما،کوه،ورزش،پیاده روی،
  • ماشین من : پژو 206 سفیذ
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : فسنجون
  • ورزش مورد علاقه : فوتسال
  • تیم مورد علاقه : بارسلونا
  • خواننده مورد علاقه : مهستی
  • فیلم مورد علاقه : فرار از زندان
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : فلسفی
  • حالت من : کنجکاو
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : اردیبهشت
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 112603_heads2v71krzg3esqrbsygamy7jp79pfbojue.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

4 ساعت پيش

...
چند شبي پيش پاييز بود
پاييز و ياد يادگارات
پاييز و ياد كارات
پاييز و برگ هاي ريخته
پاييز و رقص بارون
غم پاييزي سنگين بر سينه ي زمين ريخته بود
انقدر سنگين كه دلم لرزيد و شكست
ميشناسيدش؟
پاييز زرد و يه پاييز سردو
ميشناسيدش ؟
مرد غم زده ي پاييز رو
ميشناسيدش؟
بچگي برف ميومد ذوق داشت تعطيل شه تا هويج و شال و برداره آدم برفي بسازه
حاليش نبود كه. دلش صاف و ساده بود مخاطبش آدم برفي بود
الانم آدمش برفيييييييست ، بدون تحرك
ميشناسيدش؟
بزرگ شده بود با " بانو " مي رفت كافه با ته ريش
چاي ، گرم ، بخاري و كاپشن تنش كه مبادا سردش نشه ، سردش شد ، تا گرمش شه
چند وقت بعد " بانو " رفت و سردش شد و سرد موند و انقدر به چاي خيره شد ، تا چايشم سرد شد ، مثل همين هوا
ميشناسيدش؟
بزرگ تر شد ، ته ريشش ريش شد ، عزاي عمومي قلبش بود
نفهميد كي زمستون اومد و كي رفت ، ١ سال تقويمش زمستون بود و براش فرقي نداشت
ميشناسيدش؟
بزرگ تر شد و با خانمي ديگر كه " بانو" نبود رفت تا قدم هايش رو تو برف نقش ببندد ، چهار جاي پا، رد پاهاشون نقش بست رو زمين ، اما رد پاي " بانو " نبود و نشد و زمستونش زمستون موند
ميشناسيدش؟
همين امروز داره مي نويسه
زمستونش نه ريش داشت نه جاي پا نه " بانو" نه خاطره نه چاي گرم
فقط سردش بود و سردش بود و سردش موند ، كمي لوس شده
چون هيچكس رو شونه هاش كاپشن ننداخت تا گرمش شه
امسال هم ميگذره ، نميدونم چند ماه زمستونه ، اما الان زمستونه
سرد....

7 روز پيش

حكايت يك سوز زمستوني
يك شب زمستوني
درختا جمع شدن
شب طولانيه
شب زود مياد
شب تاريكه
حكايت مرد بي شكل
سوييشرت مشكي
ريشاي بلند
كلاه رو سر
چاوش خان شب هاي بدون نور
حكايت چراغ چشمك زن سر چهار راه
پيرمرد نارنجي پوش زرد كش
جوون پير شده
موهاي سفيد شده
دندون زرد شده
عكس پاره ي تو كيف پول
حكايت يواشكياي تو كشو پاييني
حكايت مرد عوض شده ، عوضي نشده
ساكت شده
حكايت دلتنگي هاي پاييزي
حكايت خنده هاي بدون هدف
نفس هاي تنهاي تنهاي تنها
ها كشيدن تلخ
سوزوندن عكس با آخرين نخ
حكايت من
شده كتاب داستان تخيلي برا مردم
اما اين حكايت واقعيست
تلخ تر قهوه ي گرم زمستانيت
سرد تر ازبهمن ٥٧
ويران تر از واقعه ي بم

7 روز پيش

...
امروز بايد عاشقي كرد
با هواي تو
با پيام تو ، كه بگي عجب هواييه
امروز روز نديدن همست
روز اينكه بگي كاش هيچكس نبود رو زمين فقط تو بودي
فقط من بودم
شومينه بود
پتو بود
چاي بود
موزيك بود
سرد بود ، گرم ميشد
روز اتيش درست كردنه
امروز همه سيگار ها عزاي عمومي باشن ، هيچ كدوم روشن نشن ، دود نشن
امروز روز زل زدن به چشماته
به پنج هك شده ي برعكس رو سينه ي تو
روز سلام و صبح بخير به آيينه دستشويي
بنويس در دفتر خدا ما به هم مي رسيم
بنويس در دفتر خدا ما به هم رسيديم
بنويس امروز روز عاشقيه با توست خانم " نون "
بنويس امروز روز نماز شكرانه ي بودن توست
بنويس دستان تو مختصات گرماي من است
بنويس در رمضان وجودت روزه ي عاشقي گرفتم
بنويس من هنوز عاشق چشمانت هستم
بنويس حرم قلبم نقاره خون بودنت شده
بنويس سلام بانوي صفحه ي دوم شماسنامه ام
سپيد پوش هستي من
سلام خانم " نون ❤️ "

7 روز پيش

..
دوست من
من اگر تنهاي تنهاي پا به كافه ها ميزارم
چون خستم
چون روزي ٢ نفره ها بر همين ميز مينشستم
چاي مي نوشيدم
قهوه مي نوشيد
و هرروز كافه من ميدانست همان هميشگي
همان هميشگي بر ميز ما سرو مي كرد
با طعم دوست داشتن
با طعم تكراري نشدن
با طعم تموم شدن كار و قرار ساعت ٦ بعد از ظهر ميز ٥
يك چاي - يك قهوه - نكاه تو نگاهي كه توش :
يه بوس يواشكي - يه كاپشن گرم و نرم
يه چتر و يه سقف - يه اقا و خانم عاشق - يه فروردين و كادو ي من - يه دي ماه و تولدش و بهمن و روز ٢ تايي مون و بهمن و روز عشاق داشتيم
- يه تقويم با زمستوناي داغ
حالا من تنها پا به ميدان ميزارم
ساكتم - اما روضه خاني داره قلبم
در حال فراموش شدنم- نامي از من نيست
كافه من ديگر هميشگيش فقط يك چاي پررنگ و تلخ شده و زير سيگاري
آخر هفته ها تلو تلو خوردنم به سلامتي اوست كه ديگر قهوه روبروي من نمي خورد
او كه رفت
و من زرد تر از پاييز شدم
خيس تر از خزون شدم
بهمن زمستون شدم
رفت و هيچ كس به او مانند نشد
چشمانش ديماه و بهمن نداشت
خواب شبم سقفي نداشت
اسمي تو شناسنامه نداشت
آهنگي براي هم خوني نداشت
كنسرتي تنها داشت
كه مي خوند هم خواب رقيباني و من .............

7 روز پيش

...
زندگي زيباست
مادرم ميخندد
پدرم اسطوره ام پهلوون قلب من است
خانواده را دوست دارم
قلبم زخمي است اما ته لبخندي دارد
زندگي زيباست
دوستانم حالشان انقدر خوب است كه در اگهي هاي همشهري نيازمندشان هستيم و نيستند
زيباست با من ، بي من ، با او ، بي او
خورشيد باز طلوع مي كند
غروب مي كند. ، هرز گاهي هواي دلگيري جمعه را مي كند
زمين ميچرخد
تقويم يه روز به روز هايش اضافه ميشود
زندگي ساخته ي ذهني من و توست
مي تواند زيبا ترين باشد
مي تواند تلخ ترين
زندگي ترشحات تخيل من است
من با دوستان عزيز تر از جانم نقاشيش مي كنم
با مادر زيباي روح و جانم نقاشي مي كنم
با پدر تنومندم نقاشي مي كنم
با خانواده نقاشي مي كنم
با رنگاي گلا
بادكنكاي قشنگ
آقتاب روشن
زيبا نقاشي مي كنم و نستعليق امضاش مي كنم

7 روز پيش

... داريوش ساكت شده بود
گوشه گير شده بود
رفيقش مي گفت افسرده شده
اما داريوش مي خنديد
برا رفيقاش يه لقمه ميگرفت با هم بخورن
بزرگ شده بود
خيلي زود بزرگ شده بود
شما چي بهش مي گيد؟ بلوغ شخصيتي
داريوش مِي زده شده بود
هر طمعي طمع كرد، طمعي نداشتن
طعماشون نا رفيقي بود
دوستاش ميگن شب دير مياد
همش آخر شبا ميره تو شهر قدم ميزنه هدستشم تو گوش، نفهميديم آخر چي گوش ميده
ميگن به خوانندست صداش خش داره ، از پاييز ميخونه ، دردش درد مداحيه لامصب
داريوش ميخنديد ، چون ديگه باور كرده بود تو تئاترشون ديگه نقشي نداره
باور كرده بود بايد تنهايي بگذرونه ، سوز پاييزي بگذرونه ، نور چراغ تو شهر و بگذرونه ، فكر براي نوشتن درد ها رو بگذرونه
هم اتاقيش ميگفت رفتيم سفر كلي بهمون حال داد و شام داد
تو شلوغيامون ٢ دقيقه ميومد كسي رو معرفتش شك نكنه
اما ميرفت يه گوشه داستان مي نوشت ، نه مي خنديد نه ناراحت بود
اما تو وجودش يه بيد بي مجنون و پاييز و برگ و ٨ سال دفاع مقدس و تعطيلي برف زمستوني و خاك چمدون خونه ي اون خدابيامرز و غم ٧-٨ سال عمر پاي نا رفيقا بود
ميگفتن ديگه به كسي زنگ نمي زنه
ميگفتن ريشاشو بلند كرده نا مرتب
ميگفتن دلش واسه جووني هاي مامانش تنگ شده
ميگفتن تو زيارت سكوت كرد ، اما گريه توش بود اما بعدش براما خنديد
ميگفتن بد ديد تو زندگي و توبه كرد ديگه خوبي نكنه، اما باز پيش ٤ نفر كه كارشون گير بود دستشونو گرفت گفت يا علي
ميگفتن رفيقاش سيگاري بودن، سيگار كشيد تا ترك كنن ، تركش كردن....
ميگفتن محرم تو ميشست زل ميزد به لوستر و گوش ميداد به حرفاي اقا و زير لب ميگفت خاكبر سرم ....
ميگفتن رفيقاش از پايينا بودن ، دستشونو گرفت تا از پايينا بيان بالا ، نامردا انداختنش تو زير زمين
ميگن هنوز حسرت پاتوقايي كه خودش بهشون ياد داد و الان بدون اون عكس ميزارن مي خوره ، ( اما نبايد بخوره ، اينا هنوز از چيزش بالا ميرن)
ميگن شبا ديگه زل نميزنه به گوشيش و منتظر نيست
ميگن فهميده كه ديگه خاطرست و فقط خودش داشت زجر مي كشيد
آخه بهش گفتن بانو ٢ هفته ديگه عروسيشه........ با همون پسره كه به داريوش ميگفت رفيق چقدر شما ٢ تا بهم مياين
نامردام كارت عروسي براش فرستادن....
داريوش دچار بلوغ شخصيتي شده( مرگ شخصيتي)
اما ميخنده، نكنه رفيقاش به خاطرش نخندن
هنوز چشاش دوست داشتني و معصومه......