متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - یاغش

در رفتن جان از بدن،گویند هرنوعی سخن...من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود..:|
22297
  • جنسیت : مرد
  • سن : 29
  • کشور : ایران
  • استان : آذربایجان شرقی
  • شهر : تبریز
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : خیلی خوش بین
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : انتخاب كنيد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : ....
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : میانه رو
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : من هیچی نیستم
  • علایق من : خیییییییلی زیاده اخه
  • ماشین من : ///////
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : ,,,,,,
  • ورزش مورد علاقه : """"""
  • تیم مورد علاقه : تراکتور
  • خواننده مورد علاقه : !!!!
  • فیلم مورد علاقه : ..........
  • بازیگر مورد علاقه : شهاب حسینی-حامد بهداد
  • کتاب مورد علاقه : """"""""""
  • حالت من : مهربون
  • فریاد من : در رفتن جان از بدن،گویند هرنوعی سخن...من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم می رود..:|
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : مهر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 84241_headoe88qzrcd1hpth7n18x8qar7exogtpe8uc.jpg
  • آهنگ پروفایل : http://opload.ir/downloadf-4dfe86b727c51-mp3.html

3 ماه پيش

باز بوی باورم خاکستریست
واژه‌های دفترم خاکستریست

پیش از این‌ها حال دیگر داشتم
هرچه می‌گفتند باور داشتم

ما به رنگی ساده عادت داشتیم
ریشه در گنج قناعت داشتیم

پیرها زهر هلاهل خورده‌اند
عشق‌ورزان مهر باطل خورده‌اند

باز هم بحث عقیل و مرتضاست
آهن تفتیدۀ مولا کجاست

نه، فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت‌المال روشن مانده است

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگـه از سِرّ شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعۀ مولا شدن کار تو نیست

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم‌ها فراوانند باز

خواستم چیزی بگویم دیر شد
واژه‌هایم طعمۀ تکفیر شد

قصۀ ناگفته بسیار است باز
دردها خروار خروار است باز

دست‌ها را باز در شب‌های سرد
ها کنید ای کودکانِ دوره‌گرد

مژدگانی ای خیابان‌خواب‌ها
می‌رسد ته‌ماندۀ بشقاب‌ها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّه‌های خوب رفت از یادها
بی‌خبر ماندیم از بنیادها

صحبت از عدل و عدالت نابه‌جاست
سـود در بازار ابن الوقـت‌هاست

گفته‌ام من دردها را بارها
خسته‌ام خسته از این تکرارها

ای که می‌آید صدای گریه‌ات
نیمه شـب‌ها از پس دیوارها

گیر خواهد کرد روزی روزی‌اَت
در گلوی مالِ مردم‌خوارها

من بــه در گفتم و لیکن بشنوند
نکته‌ها را مو به مو دیوارها

3 ماه پيش

باشه من مسخره تو خوبی