متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - lillianduchess

  • جنسیت : زن
  • سن : 22
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : 1.60
  • رنگ چشم : فندقی
  • رنگ مو : قهوه ای روشن
  • تیپ لباس : خوشتیپ / مد روز
  • سيگار : تفریحی میکشم
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : خيلي اجتماعي
  • برنامه مورد علاقه : برنامه هاي ورزشي
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم ریاضی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : پاره وقت
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : یه دختر خیلی شیطونم باحالم پایم
    مهربونم با نمکم خوشگلم ))
    اهل حالم همتونم دوست دارم بیایین دوست شیم باهم
  • علایق من : هر چی بلند تر بهتر
  • ماشین من : 206
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : ماکارونی
  • ورزش مورد علاقه : تنیس
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : lebele
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : انتخاب نشده
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : تیر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

12 ماه پيش

کسی که بیشتر از ۳ دفعه پشت سر هم بهت گفت ازت متنفرم
عاشقته تضمینی

12 ماه پيش

گـــآهی ارزش وآقعی یک لحظه رآ... تــآ زمــآنیــ به یک خآطره تبدیل نشـــود-نمیفهمیم... چقدر دردنــــآک استــ جمله ی:٬٬يآدش بخیـــــر

12 ماه پيش

من به اندازه زیبایی تو تنهایم

تو به اندازه تنهایی من زیبایی

12 ماه پيش

آدم هـــا از یــک جایے در زندگـے ات پیدا مے شوند کــه فکرش را نمے کنے , . تعدادشان هم کــم نیست, شاید روزے چند بار، هفتــه اے چنــد نفــر، آدم هــاے جور واجور هی بیایند و بروند،

12 ماه پيش

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

چه قدر ناتوانم

من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم

هفته پایان می‌یافت

ماه پایان می‌یافت

سال پایان می‌یافت

هنوز در آستانه‌ی در

در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم

که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می‌خواستیم

با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که

از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،

چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی، که بادهای پاییزی

همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین ریختند

به زیر برگ‌ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم

12 ماه پيش

با gmail میتونیم در ارتباط باشیم

lillianduchess**همخونه**

عاشقتونم