متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - jirjirakk

زندگی زیباست مانندپرندگان مهاجر
3595
  • جنسیت : زن
  • سن : 22
  • کشور : ایران
  • استان : کرمانشاه
  • شهر : کرمانشاه
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.60
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : رسمی
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • زبان : English
  • برنامه مورد علاقه : دیگر..
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : بی سواد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : شوهرداری
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : بیکار
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : میانه رو
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : خیلی سرحال وخوش اخلاقم
  • علایق من : ماشین ورانندگی
  • ماشین من : ندارم
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : فسفود
  • ورزش مورد علاقه : والیبال
  • تیم مورد علاقه : پرسپولیس
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : ایرانی
  • بازیگر مورد علاقه : خودم
  • کتاب مورد علاقه : رمان
  • حالت من : شاد و خوشحال
  • فریاد من : زندگی زیباست مانندپرندگان مهاجر
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : شهریور
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

6 هفته پيش

جدا شدن از هر جمعی
بدان معنا نیست که :
شما طرد شده اید!
بلکه گاهی باید جمعی را ترک کرد تا انسانهایی جدید با انرژی جدید وارد زندگی تان شود و مرتبه و ارزش تان حفظ شود.

6 هفته پيش

من برای خودم زندگی میکنم
دنیا برای خودش میچرخــــــد
پس همینی هستم که هستم
و اگرم میخوای منو عوض کنی
باید اول کاری کنی که زمین نچرخه
sina_T

7 هفته پيش

نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش…
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند…
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی…

5 ماه پيش

به سان رود...

که در نشیب دره..

سر به سنگ می زند...

رونده باش...

امید هیچ معجزی ز مرده نیست...

زنده باش...

17 ماه پيش

تا حالا احساس کردین معجزه براتون اتفاق افتاده باشه؟

معجزه چیه؟

من می گم یه اتفاقه که حتی فکرشم نمی کنی به وقوع بپیونده.....

من احساسش کردم ............چندسال پیش نمی خواستم یه اتفاقی بیوفته و نیوفتاد.............می خواستم اون اتفاقی که من می خوام بیوفته.........

توی یه شب سرد زمستونی به اوج رسیدم..........بعد از کلی اشک ریختن...........و حرف زدن با خدا..........حتی وجودشو منکر شدم.................

گفتم خدایا چرا ما باید فقط قصه های معجزه رو بشنویم..............

گفتم خدایا اگه هستی نشون بده خودتو................................

توی یه صبح سرد زمستونی احساس کردم... هست... چه چیزی هست مهم نیست مهمه اینه که .............هست..................