متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - homayun18

  • جنسیت : مرد
  • سن : 25
  • کشور : ایران
  • استان : خراسان رضوی
  • شهر : مشهد
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : هرروز میکشم
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : تنها / هرگز نمیخوام ازدواج کنم
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : کارشناس حسابداری شهرداری
  • درآمد : خوب
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : بی احساس
  • درباره من : هه درباره من فقی بدونین زندگی واسم تموم شدس
  • علایق من : یکی بود همه علاقم ب همون تموم شد حالا ک نیس علاقه ب زندگی هم دیگ ندارم
  • ماشین من : پژو
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : قرص
  • ورزش مورد علاقه : اشک
  • تیم مورد علاقه : تیمی ک عشقم درست کرد تا منو بکوب زمین
  • خواننده مورد علاقه : بهزادپکس.پاشایی.2fm.تتلو.زد بازی.مازیا فلاحی
  • فیلم مورد علاقه : فیلمی ک عشقم جلوم بازی کرد
  • بازیگر مورد علاقه : عشقم
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : شوکه
  • فریاد من : هه بی دلیل ولم کرد
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : فروردین
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : http://up.hamkhone.ir/6/fd8286dedcaefb50c872c5ef91b40574.mp3

2 ماه پيش

امشب اینجا دست ب قلم شدم
همیشه در دفترم مینوشتم
اری دفتری ک اسمش را گذاشته ام(رویای بی پایان)
نمی دانم چرا هر موقع که با تو می حرفم
حالم دگرگون می گردد
گویی چشمانم ب روی همه بدی هایت بسته می گردد
انگار الزایمر میگیرم ک تو چ کردی با این دل بی چاره ام
هرچه هست خوش است
زمان از حرکت می ایستد
فاصله کوتاه میگردد
و حالم دگرگون می گردد
هرچه هست حسی خوشست
آرامشی تمام وجودم را فرا می گیرد ک
گویی ارامش بعد از مرگ است
چشمانم بارانی میگردد از روی شوق
زبانم خشک میگردد و جملات دور سرم حلقه می زنند و می چرخند
آه کاش میشد همین لحظه،لحظه پایان عمرم میشد
چ پایانی خوشتر از این ک همکلام با معشوق ات باشی و جان دهی
میدانم ک تو باور نداری حسم را
ولی واقعیست ،فقط ادم عاشق میفهمد
تو آفریده شدی برای ارامش جانم
خدا تو را خلق کرد است ک من هم عاشق شوم
و این چ خوشست
(چند خط خودمونی:تو هرچی ک باشی،اگر خدایی نکرده کور کچل،دیوانه ،فلج،پیر هم نشی من عاشقتم و دوستدارم و حاضرم از دل و جون باهت زندگی کنم))

3 ماه پيش

هه دلم خون اتیش
خدا،خدا وکیلی من در حقش چه بدی کردم
خودت خدا شاهدی داری میبینی
منو بنداز تو جهنم تیکه تیکم کن ولی اون ی روز خوش نبینه

7 ماه پيش

میخام بنویسم ولی دستم ب قلم نمیره
دلم سادس زود باوره
عقلم خوب کار میکن ولی وقتی ب ی اسم میرسه فلج میشه
چشمانم همش دونبال یک نفر میگرده تو این خیابونای شهر
تا یکی هم ک شبیهش رو میبین قلبم تیر میکش نفس کشیدن واسم سخت میش
اگه کسی هم همراش باش سرم تیر میکش
لبانم ک جای گازت هنوز روش خیلی بهانه گیره
دونبال ی فرصت ک تور و به یادم بیاره
بوی عطر شبیه عطر تنت میپیچه توسرم چشام میره
میره جایی ک تو در آغوشم بودی
دستام حسرت لمس دوباره دستانت را میکشه

7 ماه پيش

این شبا میشینم پای حرفای دلم و ساعت ها گوش میکنم
نمیدونم قصدش از این حرفا چیه میخاد چی رو بهم بفهمونه
بین عشق، بخشش ، نفرت، دوست داشتن ،شروع دوباره
نمیدونم چکار باید بکنم
خاموش،بزنگم،فراموش،بی احساس، رد تماس،بی پاسخ
تعجب نکن از نحوه نوشتنم اگه چیزی نفهمیدی اخه خودمم نمیفهمم
اینا چبی هس که هرشب مغزم درگیرشه
اگه شما فهمیدید ک دلم منظورش از این کلمات چیه ب منم بگید

10 ماه پيش

گاهی هیچ دلیلی برای دوست داشتن کسی پیدا نمی کنی و در عوض هزاران دلیل جلوی چشمانت خودشان را می کشند تا بفهمی نباید دوستش داشته باشی...ولی تو از میان هزاران دلیل،بدون دلیل به دوست داشتنش مشغول می شوی...آنقدر به دوست داشتنش ادامه می دهی که یک روز به خودت می آیی و میبینی که او خیلی وقت است که رفته،می بینی تنهایت گذاشته است.

وقتی تمام دنیا منتظر افتادن و تمام شدنت هستند تو همانطور سرپا می ایستی...چون می دانی وقتی کسی را بدون دلیل دوست داشته ای،وقتی هزاران دلیل برای دوست نداشتنش داشته ای و باز به دوست داشتنش ادامه داده ای خودت را آماده ی ندیدنش کرده بودی...از همان وقت هر روزت را با ترس رفتنش آغاز و هر شبت را با ترس نماندنش صبح کرده بودی...

او بدون دلیل رفته است و تو اینبار تصمیم می گیری بدون دلیل به دوست داشتنش ادامه دهی...

10 ماه پيش

آخرِ هر هفته

مینشینم با غروب جمعه حرف میزنم

و دلیل این همه دلگیر بودنش را میپرسم

پاسخ سوالم را با سوال میدهد!

او هم دلیل بی قراری ام را میپرسد

من هم بی اختیار از چشمانت میگویم!

آنقدر با آب و تاب میگویم که گذر زمان فلج میشود!

هوا رو به تاریکی میرود....

پاسخ سوالم موکول میگردد به جمعه بعد

مدتهاست کار هر هفته ام این شده....

بی خبر از آنکه

هر بار خودم پاسخ سوالم را میدهم

از تمام نبودن هایت هم اگر بگذرم

چشمانت را نخواهم بخشید!