متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - hassan1100

کلید زیر همان گلدان همیشگیست خاطرت یاد من افتاد منتظرت هستم
7023
  • جنسیت : مرد
  • سن : 31
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : ساده
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : تنها
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • زبان : Spanish
  • برنامه مورد علاقه : فيلم هاي تخيلي
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم ریاضی
  • شغل : تکنیسن اسانسور
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : خیلی شوخ طبع
  • درباره من : اشنا میشیم
  • علایق من : میفهمی
  • ماشین من : b , veyron
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : به هیچی نه نمیگم
  • ورزش مورد علاقه : سپکتاکرا
  • تیم مورد علاقه : استقلال
  • خواننده مورد علاقه : استاد بینظیر ایران . چاووشی
  • فیلم مورد علاقه : inseption
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : کی پنیر منو دزدیده
  • حالت من : کنجکاو
  • فریاد من : کلید زیر همان گلدان همیشگیست خاطرت یاد من افتاد منتظرت هستم
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : آبان
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 76539_headn6rv3p2m7ys14ftxtc8d13yz6xmx52ejyx.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

3 ماه پيش

گاهی وقت‌ها باید یه نقطه بذاری باز شروع کنی
باز بخندی، باز بجنگی، باز بیفتی و محکمتر پاشی
گاهی باید یه لبخند خوشگل به همه تلخیا بزنی
و بگی ممنون که یادم دادین به خودم تکیه کنم ...


4 ماه پيش

هروقت حس کردی حالت میزون نیست
خودت به دادش برس
یه قهوه تو یه کافه دنج خودت رو مهمون کن
به خودت حرفای قشنگ بزن...
حواست باشه
این وسط مسطا یه دل هست که تو صاحبشی،
نذار فکر کنه فراموشش کردی
بخند!
خنده هات قشنگن
لذت ببر از زندگی...

[حسین سلیمانی]

5 ماه پيش

تو چه می‌دانی آدَمی که به یک نقطه خیره مانده و به موسیقیِ دلخواهش گوش می‌دهد
در آن نقطه‌ی کوچک که به آن خیره شده، چه چیزهایی می‌بیند...
چه چیزهایی می‌شِنود، و چه چیزهایی احساس می‌کند؟

5 ماه پيش

مقصر من بودم...
خسته بودم...
از یه جایی باید دست می کشیدم...
ولی نتونستم!
می دونستم این کار لعنتی بیهوده است!
آخر عاقبت من شد فقط انتظار...

5 ماه پيش

تمام عمر تنهایی در همه جا منو تعقیب کرده...
توی بارها...
توی ماشین ها...
پیاده روها، فروشگاه ها، همه جا ...
هیچ راه فراری نیست...
من تنهاترین مرد خدا هستم...
زندگی من دوباره یه ورق تازه ای خواهد خورد...
روزها با نظم و قاعده خاص پشت سر هم خواهند گذشت...
هر روز غیر قابل پیش بینی...
یک زنجیره طولانی...
و ناگهان، تغییر رخ خواهد داد.

5 ماه پيش

واقعا هر روزی که داره از عمرم تو این دنیا میگذره بیشتر دارم به حقیقت حرف جوکر تو فیلم دارک نایت پی میبرم که می‌گفت: « درست وقتی اوضاع خراب میشه این مردم متمدن حاضرن همدیگرو بخورن»