متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - hafsaneh

  • جنسیت : زن
  • سن : 30
  • کشور : ایران
  • استان : همدان
  • شهر : همدان
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : فيلم هاي ترسناك
  • زبان : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : انتخاب كنيد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : متوسط
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : انتخاب نشده
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : انتخاب نشده
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 106935_headgt9dh9pdjgzx98hqrjvsrza39uc9gtrod.jpg
  • آهنگ پروفایل : اهنگ اصفهانی

5 روز پيش

⚫#مادرم دوست داشت به کربلا برود

ما نگذاشتیم

راستش!

ترسیدیم!

اخر شنیده بودیم که آنجا عراق امنیت ندارد

گفتم مادر جان!بیا برو مشهد

حسین و رضا ندارد که

خدای هر دویشان یکیست

هر دو هم شیعه اند

از همان شیعه ها که دوست داری....

چند روز پیش گفتند زوار کربلایی در اثر انفجار یک بمب شهید شدند...

انگار سوخته بودند انگار قابل شناسایی هم حتی نبودند...

مادر دیروز راهی مشهد شد وقت خداحافظی در گوشش گفتم:اگر رفته بودی کربلا...

زبانم لال اما...

شاید...هیچوقت دیگر نمیدیدیمت

خندید !از آن خنده ها که که از گریه غم انگیز تر است

چقدر حالا دلم شور میزند!یکهو هوای صدایش زد به سرم

شماره اش را گرفتم یک بوق...دو بوق ...سه...مشترک مورد نظر...

جواب بده دیگر!

یک بار دیگر

یک بوق...دو بوق...سه.‌.. الو؟

_الو شما؟!من شماره خانم... را گرفتم!

_شما چه نسبتی با ایشان دارید؟

_مادرم....

_متاسفم آقا قطار دچار سانحه شده واگن ها آتش گرفته اند...مادرتان ...متاسفم!احتمالا فوت کرده اند...چهره ها قابل شناسایی نیست...شاید...هیچوقت دیگر...

الو؟

الو؟...

خنده آن روز مادرم

خنده تلخ مادرم از گریه غم انگیز تر بود....

ایران عزادار است...

6 هفته پيش

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ...
دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او......!!!

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانيت تو را
زيباترين معصوم دنيا مي‌کند ...

پس خود را گناهکار مبين......
من عيسي نامي را ميشناسم که

ده بيمار را در يکروز شفا داد ...
و تنها يکي سپاسش گفت !!!

من خدايي ميشناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ...
يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر.... !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ...
از تو براي مهربانيت قدرداني ميکنند !!!

خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد...
پس به راهت ادامه بده !!!

6 هفته پيش

یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.
گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟ عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمی‌دهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟
عرب گفت: نان‌ها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه می‌کنم. گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.

#مثنوي
#مولانا

6 هفته پيش

غزل غزل همه از سینه تا گلو دارم
سبد سبد که نه اری سبو سبو دارم

تو پیرهن جه کنی چاک تا پیاله ناف
به پیش تاک جوان من هم ابرو دارم

هجوم چشم تو را ائتلاف مژگان بست
چنین خماری بی وقتت ارزوو دارام

چه جاوه ها که به دیوان شاعران نکنی
من این گلایه نه از تو از او ازاو دارم

6 هفته پيش

شاد باش

نه یک روز ‌‌که همیشه...

بگذار آوازه ی شاد بودنت چنان بپیچد

که پشیمان شوند

آنان که بر سر غمگین کردنت

شرط بسته اند ....

6 هفته پيش

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت اگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست