متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - hadis66

  • جنسیت : زن
  • سن : 29
  • کشور : ایران
  • استان : اصفهان
  • شهر : اصفهان
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : انتخاب كنيد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : کارمند
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : خیلی شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : انتخاب نشده
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : انتخاب نشده
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

7 ماه پيش

یاد سهراب بخیر!
آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

8 ماه پيش

ین مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

کـــه بـــه عشق تو قمــــر قاری قرآن شده است

مثــل من باغچـــــه ی خانــه هـــــم از دوری تــــو

بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس کـــه هر تکــه ی آن با هوسی رفت ، دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبـــــر از آمدنت داشت کـــه پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلـــخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشــــق دانشـــکده تجــــربـــــه ی انسانهـــاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموختــه در عالـــم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچـــه معشوقـــه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

9 ماه پيش

اهای خدا. . .؟!

دِ آخِــــه نــــوکَــــرِتَــــم . . .
چِـــــرا اِ نقَـــــد بــــاهــــام کَلَنجــــار میـــــرے؟؟؟

مَگِـــــه مَـــــن "هَـــــم قَــــــد" تــــــوأم؟؟!

داش غیرت‌....................

9 ماه پيش

اهای خدا. . .؟!

دِ آخِــــه نــــوکَــــرِتَــــم . . .
چِـــــرا اِ نقَـــــد بــــاهــــام کَلَنجــــار میـــــرے؟؟؟

مَگِـــــه مَـــــن "هَـــــم قَــــــد" تــــــوأم؟؟!

داش غیرت‌....................

17 ماه پيش

اینکه شما از مشکلات و کمبودهای زمینه ساز ارتباطهای بی هدف رنج نمی برید بسیار خوشحالیم و به این موضوع افتخار می کنیم اما به هر حال کسی که قصد ابراز علاقه، عشق و دوست داشتن نسبت به فردی دارد، قبل از سرمایه گذاری عاطفی و احساسی، موقعیت را به طور دقیق ارزیابی می کند و از راه مناسب و منطقی وارد می شود مثلا اگر شما دچار بیماری قند باشید از طرفی عاشق شیرنی باشید و دکتر شما را از خوردن منع کرده باشد، می گویید چون من علاقه دارم و عاشق شیرینی هستم باید آنرا بخورم؟ پس صرف عشق و علاقه که بسیاری از روان شناسان عشق را نوع جنون و مریضی می دانند نمی تواند رابطه پر ریسک شما را توجیه کند و باید عشق و علاقه توسط منطق و عقل هم تأیید شود تا باعث نابودی نشود. اما در زیر راهکارهای فراموش کردن عشق های بی هدف و پاتولوژیک مطرح شده است امید است با پشتکار هر چه تمام این تکنیک ها را عملیاتی کنید:

17 ماه پيش

یه بغض سرد راه گلوم رو بسته

وقتی به خاطراتم پیوند می خورم ..

قطره های اشک پشت پلکام جمع میشه تا سبکم کنه !!

یاد آن پیچک خسته ، که بی پروا به دور دست تقدیر می پیچد

و با هر پیچشش لبخندی به لب دارد و می پذیرد تقدیر رقم خورده اش را ..

یاد سکوت شب بویی که روزها چشم می بندد و شبها دیده می گشاید

تا عطر آگین کند صحن باغچه و حیاط را ...

یاد رقص برگهای خشک و زرد درخت ها در پاییزی رنگ رنگ ..

و یاد معنایی که لحظه یی هم خیالم را رها نمی کند ..

همه وهمه به مهمانی اوقاتم می آیند ..

تا لبخندی به لب بیاورم و اشکهای تلنبار شده پشت رویاهایم ، جاری شوند!

و ببارم پا به پای رگبار پاییزی قلبم ..

خدایا شکرت ...

بابت این همه احساس .. که وجودم را قلقلک می دهد !!

گرچه دستان تقدیرم سرد بود !

اما من به گرمی می فشارم دست تقدیر را آن گونه که می خواهم

تا هیچ گاه بدون لبخند در آغاز صبحی دیگر ، به تو سلامی ندهم

و آن گونه باشم که تو می خواهی