متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - didar45b

  • جنسیت : مرد
  • سن : 45
  • کشور : ایران
  • استان : انتخاب كنيد
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : انتخاب كنيد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : پراید ازروی ماست
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • حالت من : اخمو
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : انتخاب نشده
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

3 ماه پيش

در عشق هیچ آرامشی وجود ندارد
هرکس که عشق را برای آرامش می‌خواهد اشتباه کرده است
حتی لحظه‌ای از عشق برای عاشق آرامِ
جان نمی‌آورد که عشق سراسر
هیجان شور و دلشوره است

4 ماه پيش

میزی برای کار ؛ کاری برای تخت !
تختی برای خواب ؛ خوابی برای جان !
جانی برای مرگ ؛ مرگی برای یاد !
یادی برای سنگ ؛ این بود زندگی ؟

حسین پناهی

8 ماه پيش

نامٺ شروع مبحث زیباے عاشقی سٺ

حا سین و یا و نون الفباے عاشقے سٺ

هرکس کہ عاشقت شده فهمیده سٺ کہ

تنها فقط حسـین، معـناے عاشقے ست

اَلسَلامُ عَلَيَڪ يا اباعَبدِالله الحُسَین(ع)


9 ماه پيش

زندگی تصویریست

قلم و کاغذ و رنگش از توست

قلمت را بردار

و به نقاشی آن همت کن

گاه گاهی دو سه گامی

به عقب پای بگذار

و تماشایش کن

گر پسندیدی آن حرفی نیست

غیر از آن بود هنوز

کاغذ و رنگ و قلم در کف توست

تا که فرصت باقیست

قلمت را بردار

و به رنگی خوش تر

روشن و روشن ترکن

،،،،،،،،،مـــهــــربـــون بـــاش،،،،،،،،،


10 ماه پيش

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

13 ماه پيش

افکارم را بر پایش نهادم تا هر از چندی با نوازش دلالتش واژه های افسار گسیخته را به درون کله ام باز براند. تصورات و خیالاتم اما انگشت وار پوسته پرنیان سپیدش را در می نوردید و فراز و فرازتر می رفت تا که خلوت سینه سرشارش از علوم غریبه را لمسیدم و از جوشش حیات بخشش شیره تاریخ به کامم فروریختم.
در همان اوان بود که برخاستم که نه دنیا محل قرار باشد و او نیز سایه گون برخاست که مریم وار تمام رشته های شب را از پیش رو به پس افکنده بود و تا تمام پستی بلندی های جغرافیا کش آمده بودند.
اینک هنر ساکت شده بود و بوی قلبم را می شنیدم و دیگر حواسم یک سر سیخ شده بود و وقتش رسیده بود که تمام هراس های به درآورده ام را در درون تاریکش فروبرم و بردم .
زندگی ام بود که مرا در آغوش می فشرد و هرچه تنگ تر می گرفت تا عصاره ام را بچلاند و کرد و آبم را در خود گرفت که پروردگاردیگری باشد و من دو تکه شده بودم لاشه ای افتاده در گوری و آبی بهر فرونشاندن تشنگی این جانی.
قاتلی که روحش به فراخی تمام جهان است و تنش میعادگاه عدم بود.
وطنش میعادگاه عدم بود!