متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - didar45b

  • جنسیت : مرد
  • سن : 44
  • کشور : ایران
  • استان : انتخاب كنيد
  • شهر : انتخاب كنيد
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : انتخاب كنيد
  • رنگ مو : انتخاب كنيد
  • تیپ لباس : انتخاب كنيد
  • سيگار : انتخاب كنيد
  • وضعیت زندگی : انتخاب كنيد
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : انتخاب كنيد
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : انتخاب كنيد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : کارشناسی ارشد
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : پراید ازروی ماست
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • حالت من : اخمو
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : انتخاب نشده
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

3 ماه پيش

نامٺ شروع مبحث زیباے عاشقی سٺ

حا سین و یا و نون الفباے عاشقے سٺ

هرکس کہ عاشقت شده فهمیده سٺ کہ

تنها فقط حسـین، معـناے عاشقے ست

اَلسَلامُ عَلَيَڪ يا اباعَبدِالله الحُسَین(ع)


4 ماه پيش

زندگی تصویریست

قلم و کاغذ و رنگش از توست

قلمت را بردار

و به نقاشی آن همت کن

گاه گاهی دو سه گامی

به عقب پای بگذار

و تماشایش کن

گر پسندیدی آن حرفی نیست

غیر از آن بود هنوز

کاغذ و رنگ و قلم در کف توست

تا که فرصت باقیست

قلمت را بردار

و به رنگی خوش تر

روشن و روشن ترکن

،،،،،،،،،مـــهــــربـــون بـــاش،،،،،،،،،


5 ماه پيش

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم دل کسی بلرزد
خطی ننویسم آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

8 ماه پيش

افکارم را بر پایش نهادم تا هر از چندی با نوازش دلالتش واژه های افسار گسیخته را به درون کله ام باز براند. تصورات و خیالاتم اما انگشت وار پوسته پرنیان سپیدش را در می نوردید و فراز و فرازتر می رفت تا که خلوت سینه سرشارش از علوم غریبه را لمسیدم و از جوشش حیات بخشش شیره تاریخ به کامم فروریختم.
در همان اوان بود که برخاستم که نه دنیا محل قرار باشد و او نیز سایه گون برخاست که مریم وار تمام رشته های شب را از پیش رو به پس افکنده بود و تا تمام پستی بلندی های جغرافیا کش آمده بودند.
اینک هنر ساکت شده بود و بوی قلبم را می شنیدم و دیگر حواسم یک سر سیخ شده بود و وقتش رسیده بود که تمام هراس های به درآورده ام را در درون تاریکش فروبرم و بردم .
زندگی ام بود که مرا در آغوش می فشرد و هرچه تنگ تر می گرفت تا عصاره ام را بچلاند و کرد و آبم را در خود گرفت که پروردگاردیگری باشد و من دو تکه شده بودم لاشه ای افتاده در گوری و آبی بهر فرونشاندن تشنگی این جانی.
قاتلی که روحش به فراخی تمام جهان است و تنش میعادگاه عدم بود.
وطنش میعادگاه عدم بود!

9 ماه پيش

عیدی سرشار از برایتن ارزو دارم
خوشبختی یعنی از ته دل
ببخشین دیگ ی مدتی نبودم
bozqurd

9 ماه پيش

میدون شوش، داشتم قدم می زدم ک یهو دادا دکتر انوشه (روان شناس) رو دیدم.

چون عجله داشتم، خواستم به روم نیارم ک دیدمش!

اما انوشه سریع سمتم اومد و بی مقدمه محکم بغلم کرد و ماچ و اینا.

گفتم دادا کجا میری؟ گف: هر جا ک تو بری!

تبسمی زدمو پرسیدم: مگه آویزونمی؟ خندید و گف: لوووسترتم دادا

توی راه ازش خواستم در مورد عشق و ازدواج برام حرف بزنه.

یه کم تو فک فرو رفتو با عینکش سرگرم شد (عادت همیشگی انوشه)

یهو گف:

بعد ازدواج، 8 تا 17 ماه بعدش، تموم زیبایی های ظاهر زن و اندامش

و

تمومه جذابیت های مرد و تیپ و پولش

از چشم همسر میفته!

گفتم: آها خببب؟؟؟

ادامه داد ک بعد از اینکه این جذابیت ها و جاذبه ها افتاد و شکست، تازه آدم متوجه میشه

این شخصی ک اینقد قربون صدقش میرفت، یه بنده هست از جنس گوشت و خون!

حتی نفسش هم بو میده!

ادامه داره...