متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - aidajan

تو میتونی معجزه ی خودت باشی....
23826
  • جنسیت : زن
  • سن : 44
  • کشور : ایران
  • استان : خوزستان
  • شهر : اهواز
  • فرم بدن : چاق
  • اندازه قد : 1.50
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : ساده
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : انتخاب كنيد
  • زبان : فارسی
  • برنامه مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : انتخاب كنيد
  • وضعیت سواد : کارشناسی
  • نوع رشته : علوم انسانی
  • شغل : انتخاب كنيد
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : انتخاب كنيد
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : انتخاب كنيد
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : بی احساس
  • درباره من : درد جهالت دارم ، مداواگرم ، جهان هستی و درمانم دانستن
  • علایق من : هنر، سفر ، عطش دانستن
  • ماشین من : پا
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : دانستن
  • ورزش مورد علاقه : پیاده روی
  • تیم مورد علاقه : شراکت
  • خواننده مورد علاقه : آوای زمان
  • فیلم مورد علاقه : زندگی
  • بازیگر مورد علاقه : موجود4پایی که با2پا می تواند3پایی هم راه برود!
  • کتاب مورد علاقه : کتاب جادویی قرآن
  • حالت من : کنجکاو
  • فریاد من : تو میتونی معجزه ی خودت باشی....
  • اپراتور : انتخاب نشده
  • نماد ماه تولد : اردیبهشت
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 100517_headbn1tzq9ed8okskjdfd3hdyd3epq9r59sj.jpg
  • آهنگ پروفایل : <div style="text-align: center;"><object type="application/x-shockwave-flash" data="http://pop-music.ir/wp-content/themes/PMWP/inc/player_mp3_maxi.swf" width="200" height="20"><param name="movie" value="http://pop-music.ir/wp-content/themes/PMWP/inc/

3 روز پيش

نیایش صبحگاهی

خداوندا
حال که منت نهادی و در بامدادی دگر
بیدارم ساختی،
و جانی دوباره ام بخشیدی،
تا ببینم ، بشنوم ، بگویم و بدانم ،
باز منت گذار و یاریم ده تا ببینم تمام
زیبائی ها و خوبی ها را.
بشنوم فریاد سکوت بی پناهان را
و بر زبان برانم آنچه تو را خشنود می سازد

خدایا ...
برای خوب شدن و خوب ماندن
اراده کرده ام
پس یاریم ده تا همانی باشم که تو میخواهی ...
آمین ...

3 روز پيش

تقدیم به همه اونایی که به دنبال زندگی هستن

وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.
فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!
هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.
حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیت‌تر از شادی نیست.
حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.

حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند
نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند.

حالا میفهمم یک کبد سالم چندبرابر لیسانسم ارزشمند است.
کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه، روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناخته‌های آینده های نیامده ام،
شادیم از تمام لحظه های عبوسم،

امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند.
حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند...
و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد.
یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.

در حال، ماندن...

4 روز پيش

من ازاین دنیا دریافتم که اونیكه راحت تر میگفت اشتباه كردم اعتماد به نفسش بالاتر بود، و اونیکه صداش آرومتر بود، حرفاش بانفوذ تر بود..

"پروفسور محمود حسابی"

4 روز پيش

اشتباه نکنید...
انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفیدند؛
خوشبین هواپیما را اختراع میکند
و بدبین چتر نجات را...!

جرج برنارد شاو

4 روز پيش

داستان(ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍ)

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود که ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ پاﺩﺷﺎﻩ می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!» ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ!»
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ که ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁن رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻋﺪﻩ‌ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ خواستند ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدند ﺩﺳﺖ پادشاه ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستند.
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ کردند. ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»
ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم.»

4 روز پيش

قطعه ای از یک کتاب

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی می کرد.

بعد از ملاقاتی کوتاه، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.

اما فرمانروا که دلش می خواست او را نگه دارد گفت:

نرو، تو را وزیر دادگستری می کنیم.

شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم.

فروانروا گفت:

خب، خودت را محاکمه کن!

این سخت ترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی...

شازده کوچولو

آنتوان دوسنت اگزوپری