متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - ahooo68

  • جنسیت : زن
  • سن : 27
  • کشور : ایران
  • استان : سمنان
  • شهر : شاهرود
  • فرم بدن : انتخاب كنيد
  • اندازه قد : انتخاب كنيد
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : قهوه ای روشن
  • تیپ لباس : رسمی
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • برنامه مورد علاقه : اصلآ تلوزيون نگاه نميكنم
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : دیپلم
  • نوع رشته : فنی و حرفه ای
  • شغل : کارگزار بیمه
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : تمام وقت
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : انتخاب كنيد
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : خب آهو ام دیگه !!!!!!!
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : انتخاب كنيد
  • آدرس وبلاگ : ahooo68.persianblog.ir
  • غذای مورد علاقه : قورمه سبزی
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : چاووشی
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : عاشق
  • فریاد من : خدااااااااا
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : شهریور
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

1 سال پيش

.......................
چایت را بنوش!
نگران فردا مباش،
از گندم زار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها.....

"نیما یوشیج"
.....................εїз

1 سال پيش

میخواهم خودکشی کنم
نه اینکه تیغی بردارم و رگم را بزنم
قید احساساتم را میزنم

+5

1 سال پيش

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه .

جام بلور ، تنها يك بار مي شكند .

مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت،

اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست .

احتياط بايد كرد .

همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز ...

بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند

1 سال پيش

بعضی وقت ها هم هست دلت می خواهد :
داستان زندگی ِتو هم کتابی شود ، آن هم کتابی چند فصلی !
گاهی دستت می گرفتی، ورقش می زدی ..
برمی گشتی به فصل های قبل تر، آدمهای بیخود توی قصه ات را پیدا می کردی،
برایشان توضیح می دادی چقدر عمرت را بیهوده به خاطرشان تلف کردی !
بعد ورق های مربوط به " بیخودی "ها را پاره می کردی و دور می ریختی ..
جوری که وقتی کاغذ پاره های مچاله شده را می دیدند ،
می فهمیدند نبودنشان فرقی با بودنشان نمیکرده !
می دیدند که بدون آنها نمرده ایی ، زنده ایی هنــــــوز..
راه می روی، نفس می کشی، می خندی ...
اصلا "بهتـــری"
بعضی وقتها آدم دلش چه چیزها که نمی خواهد ... !

1 سال پيش

زند گی را باید از گرگ آموخت وبس ، گرگ با همنوعانش شکار میکند خو میگیرد زندگی میکند....
ولی چنان به آنان بی اعتماد است ، که شب هنگام خواب با یک چشم باز میخوابد