متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - Sarab9

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
620
  • جنسیت : زن
  • سن : 62
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : خیلی چاق
  • اندازه قد : 0.5
  • رنگ چشم : قهوه ای
  • رنگ مو : کچل
  • تیپ لباس : دیگر
  • سيگار : تفریحی میکشم
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : خیلی خوش بین
  • برنامه مورد علاقه : دیگر..
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : متاهل
  • وضعیت بچه : نمیخواهم
  • وضعیت سواد : بی سواد
  • نوع رشته : انتخاب كنيد
  • شغل : كارگر
  • درآمد : انتخاب كنيد
  • وضعیت کار : آزاد
  • دین : سایر ادیان
  • مذهب : دیگر
  • دید سیاسی : هیچکدام
  • خدمت : رفتم
  • شوخ طبعی : بی احساس
  • درباره من : یه اروزی بزرگ دارم برم تو شیر خوارگاه استخدام شم و به بچه های مثل خودم کمک کنم البته من شاغلم اما اون آرزوی بزرگ منه
  • علایق من : مسافرت
  • ماشین من : جیپ
  • آدرس وبلاگ : nooooooo
  • غذای مورد علاقه : ماست
  • ورزش مورد علاقه : شنا
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : همای
  • فیلم مورد علاقه : اسرار زندگی
  • بازیگر مورد علاقه : رابعه اسکوئی
  • کتاب مورد علاقه : شعر
  • حالت من : خسته
  • فریاد من : اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : مهر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 73157_headyrp68d1873nkhh99aerfmrpqj5eydh132f.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

1 سال پيش

سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
....
روزتون بخیر

1 سال پيش

باید امشب بروم بر سرِ یک بامِ بلند
شهر را از خطر چشمِ تو اگاه کنم!

1 سال پيش

امروز تو صف عابر بانک دختره با پسره دعواش
شد گفت :
ایششششششششششششششششششششششششششششششششششش
گوسفنداشون رو
فروختن
از دهات اومدن اینجا ادعاشونم میشه!!!
پسره هم برگشت گفت :
از روزی که بابات اومد شهر گله بی چوپون موند
ما هم مجبور شدیم همه گوسفندامونو بفروشیم بیاییم اینجا!
میگن عابر بانک تا همین حالا داشته از خنده
اسکناس شاباش میداده

1 سال پيش

گیسوانم موج موج و شانه هایت سنگ سنگ
موج را آغوش ِ سنگ آرام می سازد .. بمان !

1 سال پيش

اگر روزی در این دنیا شکستی...

اگر بر نارفیقان دل تو بستی...

اگر عاشق شدی عشقت تو را راند...

اگر پایت به گرداب فنا ماند...

اگر غمگین شدی غم با تو پیوســت...

.

.

بدان در اوج نابودی خدا هست