متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - Brz

  • جنسیت : مرد
  • سن : 30
  • کشور : ایران
  • استان : تهران
  • شهر : تهران
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.80
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : خوشتیپ / مد روز
  • سيگار : نمیکشم
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : صاحب نظر
  • برنامه مورد علاقه : برنامه هاي كمدي
  • زبان : فارسی
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : دیپلم
  • نوع رشته : علوم ریاضی
  • شغل : azad
  • درآمد : متوسط
  • وضعیت کار : پاره وقت
  • دین : انتخاب كنيد
  • مذهب : انتخاب كنيد
  • دید سیاسی : میانه رو
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : انتخاب كنيد
  • علایق من : انتخاب كنيد
  • ماشین من : پژو
  • آدرس وبلاگ : انتخاب كنيد
  • غذای مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • ورزش مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • تیم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • خواننده مورد علاقه : سیاوش قمیشی_اندی
  • فیلم مورد علاقه : انتخاب كنيد
  • بازیگر مورد علاقه : مهران مدیری_سحر ذکریا_شهاب حسینی
  • کتاب مورد علاقه : انتخاب نشده
  • حالت من : مهربون
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : ایرانسل
  • نماد ماه تولد : شهریور
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : 65268_headtcojdt9udu9tzboqgzvmon3ay4t62f5kjh.jpg
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

3 روز پيش

هر کس به طریقی بالا می آید !
یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد ...
یکی دستش را در جیب دیگری ..
دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد...
یکی هم پایش را بر روی تمام احساساتش و
وجودش ...
یکی با طنازی و عشوه گری ...
در آخر کسی در جای خود نمی ماند
همه بالا می روند ، مهم این است وقتی به آن
بالا رسیدیم دریابیم چه‌چیزی داریم وچه چیز
را از دست داده ایم

5 روز پيش

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک

گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم

7 روز پيش

نگو اندر دل خود در این عالم که هر که لاف یکرنگی زند
* محرم نمی گردد *

7 روز پيش

من نیز چو خورشيد
دلم زنده به عشق است
راه دل خود رانتوانم که نپویم
هر صبح در آیینه‌ی جادویی خورشید
چون می نگرم،او همه من،من همه اویم
#فریدون_مشیری#
سلام.. پاییزتون_زرین_و_عاشقانه

11 روز پيش

هيچ چيز واقعا خراب نيست ! حتي ساعتي كه از كار افتاده ،
دو بار در روز زمان را درست نشان ميدهد.
  #توماس اديسون#