متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

پروفایل کاربر - 1996sara

  • جنسیت : زن
  • سن : 21
  • کشور : ایران
  • استان : مرکزی
  • شهر : اراک
  • فرم بدن : متوسط
  • اندازه قد : 1.60
  • رنگ چشم : مشکی
  • رنگ مو : مشکی
  • تیپ لباس : اسپرت
  • سيگار : بدم میاد
  • وضعیت زندگی : با خانواده
  • اجتماع : تعامل با همه ی افراد
  • زبان : English
  • برنامه مورد علاقه : برنامه هاي كمدي
  • وضعیت تاهل : مجرد
  • وضعیت بچه : ندارم
  • وضعیت سواد : دیپلم
  • نوع رشته : علوم تجربی
  • شغل : دانش اموز بيچاره!
  • درآمد : عالی
  • وضعیت کار : بیکار
  • دین : مسلمان
  • مذهب : شیعه
  • دید سیاسی : چپ و اصلاح طلب
  • خدمت : معاف
  • شوخ طبعی : شوخ طبع
  • درباره من : یه ادم مغرور اما خیلی مهربون.ولی اگر عصبانی بشه اتفاقای خوبی نمیوفته!!!!!و خیلی شوخ طبع و شیطون!
  • علایق من : هر چيزي ک ب اسپانيا مربوط بشه!مث فرهنگش...رقصش...تیمش...داويد ویا..رئال مادرید...نارنگي...دندونپزشكی...بستنی!
  • ماشین من : :-D
  • آدرس وبلاگ : :-D
  • غذای مورد علاقه : پيراشكي
  • ورزش مورد علاقه : فوتبال_تکواندو
  • تیم مورد علاقه : اسپانيا_رئال مادرید_استقلال
  • خواننده مورد علاقه : سیاوش قمیشی_گوگوش_احسان خواجه امیری_شكيرا
  • فیلم مورد علاقه : twilight
  • بازیگر مورد علاقه : بهرام رادان_لیلاحاتمي
  • کتاب مورد علاقه : باورم كن
  • حالت من : سرخوش
  • فریاد من : انتخاب كنيد
  • اپراتور : همراه اول
  • نماد ماه تولد : مهر
  • تعداد اخطار : نداره
  • دلیل اخطار : انتخاب نشده
  • هدر پروفایل : انتخاب كنيد
  • آهنگ پروفایل : انتخاب كنيد

2 ماه پيش

دلخور که میشوم

بغض میکنم

می آیم پشت صفحه ی مانیتورم

کامنت می نویسم

وصورتک میگذارم صورتکی که می خندد!

وپشتش قایم می شوم

که فکرکنی می خندم و بخندی...!

....اشک هایم می آیند

ومن مدام باصورتکهای مجازیم میخندم

تو که میخندی باورم میشود

شاد میشوم

اشک هایم روی گونه هایم میخشکند....!!!

shabgarde.tanha

3 ماه پيش

خواستنِ دوبارهٔ بعضی‌ از آدمها ، مثل پیکِ آخر مشروبه
نمیدونی بخوری حالتو بهتر می‌کنه یا بالا میاری …!

3 ماه پيش

من رو نمیخواست
بتی که از من ساخته بود رو میخواست
واسه همین هر وقت خودم بودم دعوا داشتیم . . .

3 ماه پيش

کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن....

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید...

سپس کودک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن...

رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نکرد...

کودک نگاهی به اطافش کرد و گفت: خدایا بگذار ببینمت...

ستاره ای درخشید، اما کودک ندید...

کودک فریاد زد، خدا یه معجزه ای نشون بده.....

و یه زندگی متولد شد اما کودک نفهمید...

کودک با ناامیدی گریست: خدایا با من در ارتباط باش

بگذار بدانم کجایی؟!

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد

اما کودک پروانه را کنار زد و رفت...

خدا همیشه و همه جا جواب بندشو میده ، فقط

ما به نحوه ی پاسخش آگاه نیستیم...